پارت

#پارت307

"فرشید"

پشت در اتاق مکثی کرد !
نفس عمیقی کشید و در را زد!

نوید و عاطفه منتظر کسی نبودند برای همین خیال کردند ، پرستار است !
نوید از جایش بلند شد و در را باز کرد.

بادیدن فرشید جا خورد.
یک قدم جلو رفت و سینه به سینه اش ایستاد...
اخمی کرد و گفت:

_چی میخوای؟

عاطفه فرشید را دیده بود .
خیلی احمقانه بود ولی دلش میخواست الان نزدیکش باشد...
دلخور بود ، آزرده خاطر بود اما دلش میخواست کنارش باشد!
چشم هایش را بست و رویش را برگرداند...

فرشید مِن مِن کنان گفت:

_میخوام باهاش حرف بزنم!!

نوید پوزخندی زد .

_ببین بچه معروف!
اون باتو هیچ حرفی نداره!
گرچه داشته باشه هم من نمیزارم باهات حرفی بزنه ، پس بهتره خیلی سنگین و رنگین ، از همین راهی که اومدی برگردی!

فرشید که تا الان نگاهش به زمین بود که با نوک کفشش روی زمین ضرب گرفته بود ، نگاهش را بالا گرفت و خیره به چشمانش نوید با جسارت گفت:

_باید ببینمش!
باید باهاش حرف بزنم ، حتی اگه نخواد ، حتی اگه شما نزاری!
من باید ببینمش...

نوید عصبی گفت:

_همین که من گفتم!
اون با تو هیچ حرفی نداره!
برو از اینجا تا نگفتم بیان ببرنت!

این را گفت و داخل رفت و در را محکم رو به فرشید بست .

...
دیدگاه ها (۱)

#پارت308آدمی نبود که بخواهد به این سادگی پا پس بکشد!محال بود...

#پارت309عاطفه تمام تلاشش این بود که نگاهش با نگاه فرشسد تلاق...

#پارت306رویش را به طرف نوید برگرداند!دست هایش را در هم قلاب ...

#پارت305_من منتظرم توضیح بدی چی شده؟عاطفه سرش را پایین انداخ...

من خیانت نکردم...

بعد از اون، خونه دیگه شبیه قبل نبود.نه صدای خنده‌ای، نه شوخی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط