part 10

صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم کایل بود.

هنوز روی صندلی خوابش برده بود.

آروم از تخت پایین اومدم و متوجه شدم چیزی روی میز کنار پنجره‌ست.

یه تکه کاغذ سیاه.

برش داشتم.

روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:

«او نباید زنده بماند.»

لیا: ...چی؟

همون لحظه کایل از خواب پرید.

کایل: لیا؟!

کاغذ رو بهش نشون دادم.

صورتش یکدفعه جدی شد.

لیا: این برای منه؟

کایل چند ثانیه چیزی نگفت.

لیا: کایل... جواب بده.

کایل: دیشب وقتی خواب بودی، صدای باز شدن پنجره رو شنیدم.

لیا: چی؟!

کایل: قبل از اینکه کسی وارد اتاق بشه، خودم رو رسوندم اینجا.

لیا: یعنی یکی اومده بود توی اتاق من؟!

کایل: آره.

قلبم تند می‌زد.

لیا: پس چرا چیزی بهم نگفتی؟

کایل: چون نمی‌خواستم بترسی.

کاغذ رو از دستم گرفت و مچاله کرد.

کایل: از امروز، تنها جایی نمی‌ری.

لیا: چرا؟

کایل مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد.

کایل: چون اون کسی که دنبالت می‌گرده، هنوز توی قصره.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط