تهیونگچرا حس میکنم یکی اینجا شیطون تر شده
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁹⁹
تهیونگ:چرا حس میکنم یکی اینجا شیطون تر شده؟
جونگکوک:هی دارین با ا.سپر.م های با ارزش من حال میکنین؟اینا همشون کلی نوزاد داخلشونه
جونگکوک از روی تخت بلند شد و یک حعبه ی قلبی قرمز متوسط رو اورد.جعبه رو روی تخت گذاشت
و اروم بازش کرد.
تهیونگ:فکر کردم انداختیش...
جونگکوک:همیشه منتظر امروز بودم خب.
بدون این که اجازه بده میا چیزی ببینه دسبندی رو از توش در اورد و دست های میا رو بست.
میا:هی هی..نکن..مگه من مرغم..
تهیونگ:انقدر تکون نخور بزار کارشو بکنه
تهیونگ بازو های ظریف و باریک میا رو توی دستای بزرگ و مردونه اش گرفت.اجازه داد جونگکوک کارش رو بکنه.
جونگکوک: کاند.و.م کجاست؟
تهیونگ:بیخیال بهش قرص میدیم..بهتر نیست؟
جونگکوک:راست میگی...دیوا.ره های تنگ.ش دور طو.ل کلف.تم پیچی.ده میشه و منو دا.خل میکشه..فکر بهش منو به ار.گا.سم میرسونه!
بیاین شروع کنیم
جونگکوک با ارامش روی تخت دراز کشید و میا رو روی دامانش کشید<نمیدونستم امیانه ی کلمه ی دامان چی میشه>میا هیچ مخالفتی نکرد.
خیلی اروم نشست...
میا:چرا لباساتونو پاره کردین؟اونا خیلی گرون بو..
حرفش با درد ناگهانی توی سو.ر.اخ باسنش شد...
بعد از اون چیز دیگه ای بهش اضافه شد.
درد شدید دیگه توی پو.سی اش.
جیغی از ته گلوش کشید..درد مثل نیشی تو کل بدنش پخش شد..
با حرکت کردن اون ها تعادلش به عبارتی به هم میخورد و با وجود دستایی که از پشت بسته شده بودن،ناخون هاش رو وارد شکم عضله ای جونگکوک کرد..
تهیونگ:اههه...این تونل ت.نگ...
جونگکوک:هیونگ این غاره باز شده است..اومم..من دارم میرم...
به سرعت افزایش داد.
من برم یک درس علوم بخونم پارت بعدو بزارم
تهیونگ:چرا حس میکنم یکی اینجا شیطون تر شده؟
جونگکوک:هی دارین با ا.سپر.م های با ارزش من حال میکنین؟اینا همشون کلی نوزاد داخلشونه
جونگکوک از روی تخت بلند شد و یک حعبه ی قلبی قرمز متوسط رو اورد.جعبه رو روی تخت گذاشت
و اروم بازش کرد.
تهیونگ:فکر کردم انداختیش...
جونگکوک:همیشه منتظر امروز بودم خب.
بدون این که اجازه بده میا چیزی ببینه دسبندی رو از توش در اورد و دست های میا رو بست.
میا:هی هی..نکن..مگه من مرغم..
تهیونگ:انقدر تکون نخور بزار کارشو بکنه
تهیونگ بازو های ظریف و باریک میا رو توی دستای بزرگ و مردونه اش گرفت.اجازه داد جونگکوک کارش رو بکنه.
جونگکوک: کاند.و.م کجاست؟
تهیونگ:بیخیال بهش قرص میدیم..بهتر نیست؟
جونگکوک:راست میگی...دیوا.ره های تنگ.ش دور طو.ل کلف.تم پیچی.ده میشه و منو دا.خل میکشه..فکر بهش منو به ار.گا.سم میرسونه!
بیاین شروع کنیم
جونگکوک با ارامش روی تخت دراز کشید و میا رو روی دامانش کشید<نمیدونستم امیانه ی کلمه ی دامان چی میشه>میا هیچ مخالفتی نکرد.
خیلی اروم نشست...
میا:چرا لباساتونو پاره کردین؟اونا خیلی گرون بو..
حرفش با درد ناگهانی توی سو.ر.اخ باسنش شد...
بعد از اون چیز دیگه ای بهش اضافه شد.
درد شدید دیگه توی پو.سی اش.
جیغی از ته گلوش کشید..درد مثل نیشی تو کل بدنش پخش شد..
با حرکت کردن اون ها تعادلش به عبارتی به هم میخورد و با وجود دستایی که از پشت بسته شده بودن،ناخون هاش رو وارد شکم عضله ای جونگکوک کرد..
تهیونگ:اههه...این تونل ت.نگ...
جونگکوک:هیونگ این غاره باز شده است..اومم..من دارم میرم...
به سرعت افزایش داد.
من برم یک درس علوم بخونم پارت بعدو بزارم
- ۹.۵k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط