پسر بد
☆پسر بد ☆
☆_bad boy_☆
Part: 6
ویو صبح
ویو یونا
از خواب بلند شدم.
با چشم های نیمه باز به سمت دستشویی اتاق رفتم.
اومدم بیرون.
روی صندلی نشستم و مشغول صاف کردن موهام شدم.
بعد بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون و از پله ها آروم رفتم پایین.
تهیونگ و جونگکوک داشتن صبحانه میخوردن.
یعنی جونگکوک دیشب اینجا خوابید؟
تو همین فکرا بودم که صدام زدن.
تهیونگ: امیلی بیا صبحانه
با تمسخر نگاش کردم و چشم قره ای رفتم.
یونا: اومدم.
رفتم کنار جونگکوک رو میز نشستم.
و شروع کردم به خوردن.
بعد اتمام بلند شدم که متوجه حرف های جونگکوک و تهیونگ شدم.
تهیونگ: برای امشب ساعت چنده؟
جونگکوک: مهمونی؟ امممم ساعت ۷ شب شروع میشه.
تهیونگ: اها اوکی پس تا اون موقع برو بار رو خالی کن و کار هارو انجام بده تا شب باهم بریم.
جونگکوک: اوکی.
یعنی میرن مهمونی؟ فرصت خوبیه.
بهتره مدارک و جم کنم و با الین بریم از اینجا.
ته دلم ذوق داشتم.
بلاخره دارم تهیونگ رو شکست میدم..
هوفی کشیدم.
به سمت اتاقم رفتم.
وارد شدم و درو قفل کردم.
گوشیم رو برداشتم و زنگ الین زدم.
الین: به به خانم لی
یونا: ببین من وقت این مسخره بازیا رو ندارم فقط گوش بده چی میگم.
الین: چیزی شده؟
یونا: امشب فرصت خوبیه. راس ساعت ۷ و ۳۰ دقیقه اینجا باش.
قطعش کردم.
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم تو زیپ مخفی ساکم.
رو تخت نشستم.
باید هرچه سریع تر این بازی رو تموم کنیم.
در اتاق رو باز کردم.
از پله ها رفتم پایین.
سرم پایین بود و زهنم مشغول بود که به یکی برخوردم. سرم رو بردم بالا که دیدم جونگکوکه.
جونگکوک: چته دختر جلو پات رو ببین.
یونا: تو هم جلوت رو ببین و میخولستی از اون طرف میرفتی که اینجوری نمیشدی.
جونگکوک: دختره ی ابدول آبادی.
پوزخندی زد و وارد اتاق تهیونگ شد.
ایشششش از جونگکوک بعید بود.
که در باز شد یه دختر کیوت و ناز وارد شد.
حاجی بیخیال مگه این چند تا دوست دختر داره؟ نگاهی بهم کرد و خندید به سمتم اومد.
کاترین: سلامممممم من کاترینم.
یونا: سلام منم امیلی هستم.
کاترین: خوشبختم و تو خیلی خوشگلی.
یونا: نظر لطفته و تو چیه تهیونگی؟
کاترین: خواهرشم
یه زره فک کردم یادم میاد اون زمان که خودم و تهیونگ هم بازی بودیم مامان تهیونگ بار دار بود. عرررررر یعنی این خواهرشه؟ اصلا چرا من خوشحالم.
یونا: خوشبختم کاترین کوچولو.
کاترین: من کوچولو نیستم ۱۷ سالمه.
داشتیم حرف میزدیم که صدای تهیونگ از پشت سرمون اومد.
تهیونگ: کاترین چرا اومدی اینجا؟
کاترین: خ.. خب داداشی دلم برات تنگ شده بود یک ماهه ندیدمت.
کاترین رفت و تهیونگ رو بغل کرد.
بعد کاترین خندید و روشو داد بهم.
کاترین: داداش امیلی خیلی خوبه. پس سولی کجاست؟
تهیونگ: خونه ی خودشه.
کاترین: اها...
ساعت ۷:۳٠
همه رفته بودن عمارت خالی بود.
نکاهی به ساعت کردم.
که از پنجره اتاق الین اومد.
الین: برنامت چیه؟
یونا: میریم دنبال مدارک و اسناد کیم تهیونگ.
وارد اتاق تهیونگ شدیم.
همه میز و کشو ها رو گشتیم همش پرونده قتل بود.
پیدا نکردیم. احساس کردیم یه نفر وارد عمارت شد. قلبم تندتند میزد وارد اتاقم شدیم و از لای در نگاه کردیم. سولی؟
اون اینجا چیکار میکنه. از اتاق اومدم بیرون.
دنبالش رفتم داشت تو اتاق میگشت. کشو ها و کمد ها که رفتم سمتش.
یونا: سولی؟ اینجا چیکار مبکنی؟
ترسید. استرس گرفته بود.
سولی: اممم الو جک بعدا تماس میگیرم.
یونا: جک؟
نگاهش لرزید.
سولی: اومدم تهیونگ رو ببینم.
یونا: خودت که میدونی امروز مهمونیه...
اجازه نداد ادامه حرفم رو بزنم دوید و از عمارت رفت بیرون تا خواستم بگیرمش سوار ماشین شد و رفت. چرا اینکارو کرد. سولی خیلی مشکوکه.
الین: معلوم نیست مدارکا کجان.
نگاهش کردم.
یونا: ننقشمون هم خراب شد.
اه. باید بفهمم این سولی کیه.
الین: یعنی انقد مهمه؟ الان مهم اینکه که مدارک ها رو برداریم و بزنیم به چاک.
یونا: الان که گشتیم هیچ اثری از مدارک نیست.
داشتیم بحث میکردیم که در عمارت باز شد.
تهیونگ جونگکوک اومدن.
یونا: ببین الین سریع از اینجا برو بعد دوباره یکاریش میکنیم.
الین از حباط پشتی فرار کرد منم وارد اتاقم شدم و درو قفل کردم. نفس عمیقی کشیدم.
روی تخت نشستم.
رسما دیگه دارم دیوونه میشم.
لباسم رو عوض کردم و در اتاق رو باز کردم که با تهیونگ مواجه شدم.
خوشگلا من شرط نمیذارم ولی حمایت کنین ♡
امیدوارم خشتون بیاد♡
☆_bad boy_☆
Part: 6
ویو صبح
ویو یونا
از خواب بلند شدم.
با چشم های نیمه باز به سمت دستشویی اتاق رفتم.
اومدم بیرون.
روی صندلی نشستم و مشغول صاف کردن موهام شدم.
بعد بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون و از پله ها آروم رفتم پایین.
تهیونگ و جونگکوک داشتن صبحانه میخوردن.
یعنی جونگکوک دیشب اینجا خوابید؟
تو همین فکرا بودم که صدام زدن.
تهیونگ: امیلی بیا صبحانه
با تمسخر نگاش کردم و چشم قره ای رفتم.
یونا: اومدم.
رفتم کنار جونگکوک رو میز نشستم.
و شروع کردم به خوردن.
بعد اتمام بلند شدم که متوجه حرف های جونگکوک و تهیونگ شدم.
تهیونگ: برای امشب ساعت چنده؟
جونگکوک: مهمونی؟ امممم ساعت ۷ شب شروع میشه.
تهیونگ: اها اوکی پس تا اون موقع برو بار رو خالی کن و کار هارو انجام بده تا شب باهم بریم.
جونگکوک: اوکی.
یعنی میرن مهمونی؟ فرصت خوبیه.
بهتره مدارک و جم کنم و با الین بریم از اینجا.
ته دلم ذوق داشتم.
بلاخره دارم تهیونگ رو شکست میدم..
هوفی کشیدم.
به سمت اتاقم رفتم.
وارد شدم و درو قفل کردم.
گوشیم رو برداشتم و زنگ الین زدم.
الین: به به خانم لی
یونا: ببین من وقت این مسخره بازیا رو ندارم فقط گوش بده چی میگم.
الین: چیزی شده؟
یونا: امشب فرصت خوبیه. راس ساعت ۷ و ۳۰ دقیقه اینجا باش.
قطعش کردم.
گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم تو زیپ مخفی ساکم.
رو تخت نشستم.
باید هرچه سریع تر این بازی رو تموم کنیم.
در اتاق رو باز کردم.
از پله ها رفتم پایین.
سرم پایین بود و زهنم مشغول بود که به یکی برخوردم. سرم رو بردم بالا که دیدم جونگکوکه.
جونگکوک: چته دختر جلو پات رو ببین.
یونا: تو هم جلوت رو ببین و میخولستی از اون طرف میرفتی که اینجوری نمیشدی.
جونگکوک: دختره ی ابدول آبادی.
پوزخندی زد و وارد اتاق تهیونگ شد.
ایشششش از جونگکوک بعید بود.
که در باز شد یه دختر کیوت و ناز وارد شد.
حاجی بیخیال مگه این چند تا دوست دختر داره؟ نگاهی بهم کرد و خندید به سمتم اومد.
کاترین: سلامممممم من کاترینم.
یونا: سلام منم امیلی هستم.
کاترین: خوشبختم و تو خیلی خوشگلی.
یونا: نظر لطفته و تو چیه تهیونگی؟
کاترین: خواهرشم
یه زره فک کردم یادم میاد اون زمان که خودم و تهیونگ هم بازی بودیم مامان تهیونگ بار دار بود. عرررررر یعنی این خواهرشه؟ اصلا چرا من خوشحالم.
یونا: خوشبختم کاترین کوچولو.
کاترین: من کوچولو نیستم ۱۷ سالمه.
داشتیم حرف میزدیم که صدای تهیونگ از پشت سرمون اومد.
تهیونگ: کاترین چرا اومدی اینجا؟
کاترین: خ.. خب داداشی دلم برات تنگ شده بود یک ماهه ندیدمت.
کاترین رفت و تهیونگ رو بغل کرد.
بعد کاترین خندید و روشو داد بهم.
کاترین: داداش امیلی خیلی خوبه. پس سولی کجاست؟
تهیونگ: خونه ی خودشه.
کاترین: اها...
ساعت ۷:۳٠
همه رفته بودن عمارت خالی بود.
نکاهی به ساعت کردم.
که از پنجره اتاق الین اومد.
الین: برنامت چیه؟
یونا: میریم دنبال مدارک و اسناد کیم تهیونگ.
وارد اتاق تهیونگ شدیم.
همه میز و کشو ها رو گشتیم همش پرونده قتل بود.
پیدا نکردیم. احساس کردیم یه نفر وارد عمارت شد. قلبم تندتند میزد وارد اتاقم شدیم و از لای در نگاه کردیم. سولی؟
اون اینجا چیکار میکنه. از اتاق اومدم بیرون.
دنبالش رفتم داشت تو اتاق میگشت. کشو ها و کمد ها که رفتم سمتش.
یونا: سولی؟ اینجا چیکار مبکنی؟
ترسید. استرس گرفته بود.
سولی: اممم الو جک بعدا تماس میگیرم.
یونا: جک؟
نگاهش لرزید.
سولی: اومدم تهیونگ رو ببینم.
یونا: خودت که میدونی امروز مهمونیه...
اجازه نداد ادامه حرفم رو بزنم دوید و از عمارت رفت بیرون تا خواستم بگیرمش سوار ماشین شد و رفت. چرا اینکارو کرد. سولی خیلی مشکوکه.
الین: معلوم نیست مدارکا کجان.
نگاهش کردم.
یونا: ننقشمون هم خراب شد.
اه. باید بفهمم این سولی کیه.
الین: یعنی انقد مهمه؟ الان مهم اینکه که مدارک ها رو برداریم و بزنیم به چاک.
یونا: الان که گشتیم هیچ اثری از مدارک نیست.
داشتیم بحث میکردیم که در عمارت باز شد.
تهیونگ جونگکوک اومدن.
یونا: ببین الین سریع از اینجا برو بعد دوباره یکاریش میکنیم.
الین از حباط پشتی فرار کرد منم وارد اتاقم شدم و درو قفل کردم. نفس عمیقی کشیدم.
روی تخت نشستم.
رسما دیگه دارم دیوونه میشم.
لباسم رو عوض کردم و در اتاق رو باز کردم که با تهیونگ مواجه شدم.
خوشگلا من شرط نمیذارم ولی حمایت کنین ♡
امیدوارم خشتون بیاد♡
- ۱.۲k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط