فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹⁷
"پس آشتی کنین..
معذرت خواهی کنین و همو ببوسین"
_چی؟
_عزیزم ما دعوا نمیکنیم که
و به جونگکوک نگاه کرد." مگه نه؟"
جونگکوک:" آره.. آره همینطوره"
"منکه بچه نیستم.. میدونم. اصلا از اول باهم حرف نمیزدین"
"من هر موقع تو مهد کودک دعوا میکنم بعد باید آشتی کنیم و همو بغل کنیم و ببوسیم
یعنی اشتباهه؟"
جونگکوک:" داره بد آموزی میشه" و نگاهی به داهی انداخت.
"زود باشین دیگه"
جونگکوک که از صبح بهش فکر میکرد قدمی جلو رفت و گفت:" بابت امروز صبح.. از طرف دوستام معذرت میخوام"
و به بچه نگاه کرد بازم قدمی جلو رفت که فاصلهش با داهی خیلی کم شد.
به داهی نگاه کرد تا حالت چهرهاش رو آنالیز کنه، صورتشو کم کم جلو برد و لبش رو خیلی آروم رو گونهی داهی گذاشت.
داهی نفسش تو سینه حبس شد و خشک شده و بی حرکت مونده بود.
بوی خوبی حس میکرد که یادآور دیدار دومشون توی آسانسور بود.
بی اختیار لبخند محوی رو لبش اومد که جلوش رو میگرفت.
جداشد و به داهی خیره شد که از نگاه کردن بهش طفره میرفت.
بعد از چند ثانیه بچه گفت:" داهی جون.. عمو جونگکوک معذرت خواهی کرد تو نمیکنی؟
اگه معذرت خواهی نکنی تقصیل تو میشه ها"
_معذرت میخوام که داد زدم و سر تو خالی کردم
و با مکث و تعلل که مشخص بود خودشو جلو کشید و رو انگشتای پاش ایستاد و لباشو نصفه نیمه رو گونهی جونگکوک گذاشت.
جونگکوک چشماشو عمیق بست و نفس عمیقی کشید که وسطش داهی خواست جدا بشه
خیلی تند و سریع انجامش داده بود و حالا میخواست جدا بشه ولی دست جونگکوک پشت کمرش رفت و همونطور، همونجا نگهش داشت و کمار گوشش آروم گفت...
دوستان من قرار نبود برگردم ویسگون ولی حالا تو این شرایط برگشتم تا یکم وضعیت رو فراموش کنیم🍀
پس حمایت کنید تا ادامه بدیم🌝❤
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹⁷
"پس آشتی کنین..
معذرت خواهی کنین و همو ببوسین"
_چی؟
_عزیزم ما دعوا نمیکنیم که
و به جونگکوک نگاه کرد." مگه نه؟"
جونگکوک:" آره.. آره همینطوره"
"منکه بچه نیستم.. میدونم. اصلا از اول باهم حرف نمیزدین"
"من هر موقع تو مهد کودک دعوا میکنم بعد باید آشتی کنیم و همو بغل کنیم و ببوسیم
یعنی اشتباهه؟"
جونگکوک:" داره بد آموزی میشه" و نگاهی به داهی انداخت.
"زود باشین دیگه"
جونگکوک که از صبح بهش فکر میکرد قدمی جلو رفت و گفت:" بابت امروز صبح.. از طرف دوستام معذرت میخوام"
و به بچه نگاه کرد بازم قدمی جلو رفت که فاصلهش با داهی خیلی کم شد.
به داهی نگاه کرد تا حالت چهرهاش رو آنالیز کنه، صورتشو کم کم جلو برد و لبش رو خیلی آروم رو گونهی داهی گذاشت.
داهی نفسش تو سینه حبس شد و خشک شده و بی حرکت مونده بود.
بوی خوبی حس میکرد که یادآور دیدار دومشون توی آسانسور بود.
بی اختیار لبخند محوی رو لبش اومد که جلوش رو میگرفت.
جداشد و به داهی خیره شد که از نگاه کردن بهش طفره میرفت.
بعد از چند ثانیه بچه گفت:" داهی جون.. عمو جونگکوک معذرت خواهی کرد تو نمیکنی؟
اگه معذرت خواهی نکنی تقصیل تو میشه ها"
_معذرت میخوام که داد زدم و سر تو خالی کردم
و با مکث و تعلل که مشخص بود خودشو جلو کشید و رو انگشتای پاش ایستاد و لباشو نصفه نیمه رو گونهی جونگکوک گذاشت.
جونگکوک چشماشو عمیق بست و نفس عمیقی کشید که وسطش داهی خواست جدا بشه
خیلی تند و سریع انجامش داده بود و حالا میخواست جدا بشه ولی دست جونگکوک پشت کمرش رفت و همونطور، همونجا نگهش داشت و کمار گوشش آروم گفت...
دوستان من قرار نبود برگردم ویسگون ولی حالا تو این شرایط برگشتم تا یکم وضعیت رو فراموش کنیم🍀
پس حمایت کنید تا ادامه بدیم🌝❤
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۲۲.۴k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط