رشته ای بر گردنم افکنده دوست

رشته ای بر گردنم افکنده دوست
می برد آنجاکه خاطر خواه اوست
می برد آنجا که جمله جان شوی
واله و سرگشته جانان شوی
می برد آنجا که دل را می برند
با نگاهی عاشقان را می خرند
می برد آنجا که معراج دل است
ذبح اسماعیل آنجا حاصل است
می برد آنجا که قربانی شوی
لایق دیدار ربانی شوی
می برد تا جایگاه قدسیان
تا که بنماید حریم خاکیان
می برد آنجا به بزم نینوا
ظهر عاشورا و دشت کربلا
می برد آنجا کنار الغمه
تا بگوید راز دل را با همه
می برد دل را به قربانگاه عشق
تا که حیرانت کند در راه عشق
می برد تا وارهی از خویشتن
وارهی از التهاب جان و تن
می برد آنجا به بالای صلیب
می برد آنجا که خواند عندلیب
می برد آنجا به بزم نار و نور
می برد تا قله های کوه طور
می برد آنجا که لیلایی شوی
واله و مجنون و شیدایی شوی
می برد آنجا که صبح و شام نیست
می برد آنجا که مکر و دام نیست
می برد تا آخر کون و مکان
می برد تا مقدم صاحب زمان
می برد آنجا که نور دیده است
جایگاه دیده و نادیده است
می برد آنجا که ملک جان بُوَد
شاهراه منزل جانان بُوَد
می برد تا عاشق و شیدا شوی
قطره ای از بیکران دریا شوی
چون رسی آنجا بهاری می شوی
چشمه می گردی و جاری می شوی
گشته محمودی روان در کوی دوست
می رود آنجا که خاطر خواه اوست
دیدگاه ها (۲)

تازگی ها در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمی گویمسکوت و سکوت و س...

در میخانه ببستند خدایا مپسندکه درِ خانه ی تزویر و ریا بگشاین...

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز !ور نه در مجلسِ رندان خب...

شنیدم که فرزانه ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رِندِ مستازان تی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط