در راهی بی نور قدم می گذارم
در راهی بی نور قدم می گذارم
قدم هایی کوتاه نا مطمئن
جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند
چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند
از روی جوی دریاها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد
شاید که پایم در این راه پیچ بخورد تعادلم را از دست بدهم اما می دانم نمی افتم
پا در جاده های دور می گذارم
سرم را رو به آسمان می کنم تا آبی آسمان ستایش کنم
میدانم که دلی غمین میشود و دلم غمناک می شود
چون ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم
...
نا گهان ظلمت شکافت
آذرخشی فرود آمد ، و ترا ترساند
رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی
اما کوتاه
خواستم سایه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت
و من همچنان ...
دلنوشته های / سعید
قدم هایی کوتاه نا مطمئن
جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند
چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند
از روی جوی دریاها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد
شاید که پایم در این راه پیچ بخورد تعادلم را از دست بدهم اما می دانم نمی افتم
پا در جاده های دور می گذارم
سرم را رو به آسمان می کنم تا آبی آسمان ستایش کنم
میدانم که دلی غمین میشود و دلم غمناک می شود
چون ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم
...
نا گهان ظلمت شکافت
آذرخشی فرود آمد ، و ترا ترساند
رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی
اما کوتاه
خواستم سایه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت
و من همچنان ...
دلنوشته های / سعید
- ۱.۷k
- ۲۵ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط