Part
Part²⁷
دوروک: اوف خوب شد گفتی بیام زنیکه دیوونه یه بچه داره داره به مردای دیگه می چسبه اه اه
آسیه: آها اگه من نمی گفتم همین الان که تا یک ساعت دیگه همونجا مونده بودی و می خندیدی
دوروک: چی شده آسیه خانم نکنه حسودی کردی
آسیه: دوروک ساکت شو دوروک فقط ساکت شو الان یهو منفجر میشم بعد همه نگا کن دارم میگم همههه ی عصبانیتمو سر تو خالی میکنم ها چه حسودی اخه
دوروک: نه عشقم منفجر نشو
باش حرفمو پس میگیرم تو حسودی نکردی
آسیه: چه عشقمی ها چه عشقمی...
اصن بگو ببینم کی تورو گفته بیای اینجا کی آدرس اینجارو بهت دا.....
وایسا ببینم از اونجایی که فقط عمر میدونست ما اینجاییم و از اونجایی که شما دوتا باهم آشتی کردین خیلی عادیه که بیاد همرو بهت بگه و جالبیش اینجاست که حتی لباسامونم باهم ست کرده😡😡😡
دوروک: اما خودمونیم ها لباسامون عالیه
آسیه: دورووووووووکککک
دوروک: باشه... باشه دیگه شوخی رو میزارم کنار
عمر از قصد نخواست این کارو باهات بکنه خواست فقط تو منو ببخشی چون عمر گفت اونجایی که آسیه میره همه با شوهراشون میرن منم گفتم تو شاید خوشحال بشی به خدا قصد بدی نداشتم
آسیه: دوروک چند بار بهت بگم نمیخوامت نمیخوامت نمییییخوااا.....
دوروک: یهو به خودم اومدم دیدم آسیه رو بوسیدم
اون میخواست بره عقب اما من انقدر سفت گرفته بودمش که اونم خودشو تسلیم من کرد و منو همراهی کرد فهمیدم اونم هنوز منو دوست داره🥲
آسیه: چرا اینطوری شد
چرا منو بوسید من عصبانی بودم اما اون..
هرکار کردم برم عقب نتونستم
فهمیدم اون هنوزم منو دوست داره🥺
منم خیلی وقت بود طعم اون لبای باریکشو نچشیده بودم به خاطر همین خودمو تسلیمش کردم و همراهیش کردم....
دوروک: اوف خوب شد گفتی بیام زنیکه دیوونه یه بچه داره داره به مردای دیگه می چسبه اه اه
آسیه: آها اگه من نمی گفتم همین الان که تا یک ساعت دیگه همونجا مونده بودی و می خندیدی
دوروک: چی شده آسیه خانم نکنه حسودی کردی
آسیه: دوروک ساکت شو دوروک فقط ساکت شو الان یهو منفجر میشم بعد همه نگا کن دارم میگم همههه ی عصبانیتمو سر تو خالی میکنم ها چه حسودی اخه
دوروک: نه عشقم منفجر نشو
باش حرفمو پس میگیرم تو حسودی نکردی
آسیه: چه عشقمی ها چه عشقمی...
اصن بگو ببینم کی تورو گفته بیای اینجا کی آدرس اینجارو بهت دا.....
وایسا ببینم از اونجایی که فقط عمر میدونست ما اینجاییم و از اونجایی که شما دوتا باهم آشتی کردین خیلی عادیه که بیاد همرو بهت بگه و جالبیش اینجاست که حتی لباسامونم باهم ست کرده😡😡😡
دوروک: اما خودمونیم ها لباسامون عالیه
آسیه: دورووووووووکککک
دوروک: باشه... باشه دیگه شوخی رو میزارم کنار
عمر از قصد نخواست این کارو باهات بکنه خواست فقط تو منو ببخشی چون عمر گفت اونجایی که آسیه میره همه با شوهراشون میرن منم گفتم تو شاید خوشحال بشی به خدا قصد بدی نداشتم
آسیه: دوروک چند بار بهت بگم نمیخوامت نمیخوامت نمییییخوااا.....
دوروک: یهو به خودم اومدم دیدم آسیه رو بوسیدم
اون میخواست بره عقب اما من انقدر سفت گرفته بودمش که اونم خودشو تسلیم من کرد و منو همراهی کرد فهمیدم اونم هنوز منو دوست داره🥲
آسیه: چرا اینطوری شد
چرا منو بوسید من عصبانی بودم اما اون..
هرکار کردم برم عقب نتونستم
فهمیدم اون هنوزم منو دوست داره🥺
منم خیلی وقت بود طعم اون لبای باریکشو نچشیده بودم به خاطر همین خودمو تسلیمش کردم و همراهیش کردم....
- ۲.۳k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط