خون مخمل
خون مخمل
part =۵
.....
مین-سو: (عقب رفت) نه... دروغ میگی.
پارک جه-وون: (اسلحه رو گرفت) خودت ببین.
شلیک کرد. جیمین جلوی مین-سو پرید. گلوله خورد به شونهاش. جیمین روی زمین افتاد.
مین-سو: (جیغ) جیمین!
پارک جه-وون: (به سمت مین-سو) حالا نوبت توئه...
صدای انفجار. هوک از در اومد تو. یونا پشتش. هوک به پارک جه-وون شلیک کرد. پارک افتاد زمین.
هوک: (نفس نفس) بریم! سگا رو کشتم، ولی نگهبانا میان.
جیمین رو برداشتن. دویدن. مین-سو الماس رو از گاوصندوق برداشت.
دویدن توی بارون. قایق. آب. تیراندازی پشت سرشون.
---
🏚️ عمارت هوک – سئول، سه روز بعد
جیمین توی تخت بود. شانهاش پانسمان شده بود. مین-سو کنارش نشسته بود، کتاب مادرش توی دستش.
مین-سو: (با صدای خش خش) چرا بهم نگفتی؟
جیمین: (چشماش بسته بود) چون مهم نبود.
مین-سو: مادرم به تو خیانت کرد. تو ۲۰ سال تنها بودی. و حالا... داری به من کمک میکنی؟
جیمین: (چشم باز کرد) چون مادرت دوست داشت برگرده پیشت. من مانعش شدم. (مکث) اون میخواست بمونه. من گفتم برو.
مین-سو: (اشک ریخت) چرا؟
جیمین: (دستش رو گرفت – سرد، ولی محکم) چون عاشقش بودم. ولی عشق کافی نبود. تو بودی که کافی بود.
مین-سو سرش رو گذاشت روی سینهاش. ضربان قلبش رو شنید. آروم. غمگین.
یونا از پشت در نگاه میکرد. هوک کنارش.
یونا: (آهسته) اینا...
هوک: (کشیدش کنار) بذار تنها باشن. فردا برمیگردیم به جاده.
یونا نگاه به هوک کرد. هوک خسته بود، ولی چشماش برق داشت. یه چیز توی نگاهش بود که قبلاً ندیده بود.
یونا: هوک... تو برام مهمی.
هوک: (نگاهش کرد، بعد سریع برگردوند) میدونم.
یونا: (خندید) فقط میدونی؟ نه "تو هم برام مهمی"؟
هوک: (در رو بست) تو هم.
یونا: (به در نگاه کرد، با لبخند) عجب مرد سختی...
---
ادامه دارد...
part =۵
.....
مین-سو: (عقب رفت) نه... دروغ میگی.
پارک جه-وون: (اسلحه رو گرفت) خودت ببین.
شلیک کرد. جیمین جلوی مین-سو پرید. گلوله خورد به شونهاش. جیمین روی زمین افتاد.
مین-سو: (جیغ) جیمین!
پارک جه-وون: (به سمت مین-سو) حالا نوبت توئه...
صدای انفجار. هوک از در اومد تو. یونا پشتش. هوک به پارک جه-وون شلیک کرد. پارک افتاد زمین.
هوک: (نفس نفس) بریم! سگا رو کشتم، ولی نگهبانا میان.
جیمین رو برداشتن. دویدن. مین-سو الماس رو از گاوصندوق برداشت.
دویدن توی بارون. قایق. آب. تیراندازی پشت سرشون.
---
🏚️ عمارت هوک – سئول، سه روز بعد
جیمین توی تخت بود. شانهاش پانسمان شده بود. مین-سو کنارش نشسته بود، کتاب مادرش توی دستش.
مین-سو: (با صدای خش خش) چرا بهم نگفتی؟
جیمین: (چشماش بسته بود) چون مهم نبود.
مین-سو: مادرم به تو خیانت کرد. تو ۲۰ سال تنها بودی. و حالا... داری به من کمک میکنی؟
جیمین: (چشم باز کرد) چون مادرت دوست داشت برگرده پیشت. من مانعش شدم. (مکث) اون میخواست بمونه. من گفتم برو.
مین-سو: (اشک ریخت) چرا؟
جیمین: (دستش رو گرفت – سرد، ولی محکم) چون عاشقش بودم. ولی عشق کافی نبود. تو بودی که کافی بود.
مین-سو سرش رو گذاشت روی سینهاش. ضربان قلبش رو شنید. آروم. غمگین.
یونا از پشت در نگاه میکرد. هوک کنارش.
یونا: (آهسته) اینا...
هوک: (کشیدش کنار) بذار تنها باشن. فردا برمیگردیم به جاده.
یونا نگاه به هوک کرد. هوک خسته بود، ولی چشماش برق داشت. یه چیز توی نگاهش بود که قبلاً ندیده بود.
یونا: هوک... تو برام مهمی.
هوک: (نگاهش کرد، بعد سریع برگردوند) میدونم.
یونا: (خندید) فقط میدونی؟ نه "تو هم برام مهمی"؟
هوک: (در رو بست) تو هم.
یونا: (به در نگاه کرد، با لبخند) عجب مرد سختی...
---
ادامه دارد...
- ۲.۱k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط