وقتی ماشین جلوی اون درهای عظیم و آهنیِ عمارت ایستاد، قلبم
وقتی ماشین جلوی اون درهای عظیم و آهنیِ عمارت ایستاد، قلبم داشت توی سینهام میکوبید. عمارت سنگین… یه قصر بزرگ که انگار از سنگِ سرد ساخته شده بود. وقتی از ماشین پیاده شدم، بادِ سردی خورد به صورتم و لرزه به تنم انداخت.
اونجا ایستاده بود… سردار. یه مردِ خیلی جدی، با چشمهایی که انگار هیچ حسی توشون نبود. همونطور که نگام میکرد، حس کردم یه چیزی توی وجودم از بین رفت. اون به من به چشمِ یه آدم نگاه نمیکرد؛ انگار داشت به یه کالا نگاه میکرد که تازه خریده.
تا پام رو گذاشتم توی سالن، نگاههای سنگینِ اون آدمها بهم گره خورد. مادر و خواهرش… اونها با یه نگاهِ مخصوص، طوری نگام میکردند که انگار یه موجودِ پست و بیارزش هستم. شنیدم که زنِ بزرگتر با صدای بلند و تمسخرآمیز میگفت: «حتی اگه زنِ سردار هم باشی، اینجا واسه تو جای خدمتکار رو داریم. تا وقتی اون وارث رو به دنیا نیاری، یعنی هیچ، فقط یه خدمتکاری که باید همه کارها رو انجام بده و بعدش هم از اینجا میره.»
دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه. فقط یه نگاه به سردار انداختم؛ به امید اینکه شاید یه کلمهای، یه حرکتی، یه چیزی بگه که نشون بده من آدم هستم. اما اون؟ اون فقط ایستاده بود و تماشا میکرد. انگار اصلاً براش مهم نبود که من دارم با ترس و لرز میلرزم. اون فقط دنبال یه چیز بود… دنبال وارث. و من، فقط وسیلهای بودم برای رسیدن به اون.
اونجا ایستاده بود… سردار. یه مردِ خیلی جدی، با چشمهایی که انگار هیچ حسی توشون نبود. همونطور که نگام میکرد، حس کردم یه چیزی توی وجودم از بین رفت. اون به من به چشمِ یه آدم نگاه نمیکرد؛ انگار داشت به یه کالا نگاه میکرد که تازه خریده.
تا پام رو گذاشتم توی سالن، نگاههای سنگینِ اون آدمها بهم گره خورد. مادر و خواهرش… اونها با یه نگاهِ مخصوص، طوری نگام میکردند که انگار یه موجودِ پست و بیارزش هستم. شنیدم که زنِ بزرگتر با صدای بلند و تمسخرآمیز میگفت: «حتی اگه زنِ سردار هم باشی، اینجا واسه تو جای خدمتکار رو داریم. تا وقتی اون وارث رو به دنیا نیاری، یعنی هیچ، فقط یه خدمتکاری که باید همه کارها رو انجام بده و بعدش هم از اینجا میره.»
دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه. فقط یه نگاه به سردار انداختم؛ به امید اینکه شاید یه کلمهای، یه حرکتی، یه چیزی بگه که نشون بده من آدم هستم. اما اون؟ اون فقط ایستاده بود و تماشا میکرد. انگار اصلاً براش مهم نبود که من دارم با ترس و لرز میلرزم. اون فقط دنبال یه چیز بود… دنبال وارث. و من، فقط وسیلهای بودم برای رسیدن به اون.
- ۱۴۸
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط