spyfamily
spy×family
فصل•۳•پارت•۱۱•
آنیا و دامیان توی همون هتل یک اتاق براشون رزرو میشه
دامیان خودشو رو تخت ولو میکنه میگه: خیلی سخت بود امروز
آنیا روی صندلی میز آرایشی نشسته و داره گوشواره هاش رو درمیارع میگه:
به نظر من که کار سختی نبود....
دامیان روی سرش دستی میکشه و میگه: احساس میکنم آدم متفاوتی ام....
آنیا کارش رو سریع تموم میکنه و با همون لباس عروس میپره روی دامیان
دامیان: اخخخخخ. چته تو؟؟؟
آنیا: خواستم به آدم متفاوت یکم حال بدم و بعد دامیان رو میبوسه
هردوشون قرمززززز میشن
دامیان: این چه کاری بود یبار منو بوسیدی خوشت اومده؟
آنیا: اوهوم (سرش رو هم تکون میده)
دامیان: اِفریطه ...
و باهم میخندن
آنیا: به نظرم برو دوش بگیر حالت جا بیاد....
دامیان: به نظر منم بهتره تو اون لباس رو از تنت بکنی.
آنیا: بفرما تو برو چشم...
دامیان رفت ....حموم و آنیا هم روی مبل تکی نشسته داره تلویزیون میبینه
دامیان: خوابم میاد میرم بخوابم....
آنیا: کجا کجا یک دونه تخت داریم مجبوریم باهم روش بخوابیم.(قیافه احمقانه)
دامیان: چی..؟؟ نه بابا من رو. زمین میخوابم
آنیا قیافش اشکی میشه (همون تو عکس فرستاده بودم اسلاید اول)
میگه: یعنی من زشتم نمیخوای پیشم بخوابی؟
دامیان: چی..چیزه ... خب ... نهههه ... برو بابا اه باشه رو تخت میخوابم...
آنیا: (قیافه احمقانه)
تلفن: دیرینگگگ درنبگگگگ
دامیان: میرم جواب میدم
دامیان: بفرمایید
بکی: الووووووو ... عه؟ دامیان جونم سلام
دامیان: بکی؟ از کی تا حالا من دامیان « جونت شدم»
«انیا داره گوش میده»
بکی: دیگه شوهر دوست منی عااااا
دامیان: ای خدا... مطمئنم زنگ نزدی با من صحبت کنی پس گوشیو میدم به آنیا
آنیااااا بکی هست بیا صحبت کن
آنیا: اومدممم
آنیا: سلاممممممم ضوصمبمصمقخقحصمی
نیم ساعت بعد
بکی: اره دیدی گفتم
آنیا: اره وای خیلی زشت بوددد
دو ساعت بعد ::
آنیا: وای لباسش اصلا خوشگل نبود میخواست روی منو پایین بیاره؟
نیم ساعت بعد اون دو ساعت:
بکی: خلاصه من روی لوید هنوز کراشم
دامیان که روی تخت داره کتاب میخونه: وای این دخترا رو .. واقعا نمیتونم درک کنم.
دامیان: عروس خانم نمیخوای بیای بگیری بِکَپی؟
آنیا: چی؟ اومدم اومدم
نیم ساعت بعد: وای بکیی خیلی صحبت باهات خوب بود
بکی: الان دقیق ما چهار ساعته داریم حرف میزنیممممم
آنیا: من دیگه برم بکی کار نداری؟؟؟
بکی: خدافظظظظ
و بعد قطع میکنه
آنیا: راستی پسر دو....
عه خوابید که...
من برم بخوابم میره رو تخت و روبه روی هم قرار دارن
آنیا به قیافه دامیان زل میزنه
^ویو انیا^
عذاب وجدان دارم.... چون من دوسش دارم... اره دیگه اینو نمیتونم تغییر بدم.... اون هم منو دوست داره؟ نمیدونم... از ذهنش تا حالا
نتونستم اینو بفهمم
ولی ما فقط با باباش کار داریم...
اون قرار نیست هیچوقت اینو بفهمه ...
اصن .... من که از جاسوسیت بابا خبر ندارم....
(چون قرار نبوده بفهمه و ذهن خونده اینو میگه) پس نباید اصلا نگران باشم . اگر هم بابا گفت ..میگم من دامیان رو دوست دارم . و اگر میدونستم اینکارو میخوای بکنی قبول نمیکردم ... اره این عالیه و بعد به سرعت خوابش میگیره
«این پارت تقدیم به شوما»
فصل•۳•پارت•۱۱•
آنیا و دامیان توی همون هتل یک اتاق براشون رزرو میشه
دامیان خودشو رو تخت ولو میکنه میگه: خیلی سخت بود امروز
آنیا روی صندلی میز آرایشی نشسته و داره گوشواره هاش رو درمیارع میگه:
به نظر من که کار سختی نبود....
دامیان روی سرش دستی میکشه و میگه: احساس میکنم آدم متفاوتی ام....
آنیا کارش رو سریع تموم میکنه و با همون لباس عروس میپره روی دامیان
دامیان: اخخخخخ. چته تو؟؟؟
آنیا: خواستم به آدم متفاوت یکم حال بدم و بعد دامیان رو میبوسه
هردوشون قرمززززز میشن
دامیان: این چه کاری بود یبار منو بوسیدی خوشت اومده؟
آنیا: اوهوم (سرش رو هم تکون میده)
دامیان: اِفریطه ...
و باهم میخندن
آنیا: به نظرم برو دوش بگیر حالت جا بیاد....
دامیان: به نظر منم بهتره تو اون لباس رو از تنت بکنی.
آنیا: بفرما تو برو چشم...
دامیان رفت ....حموم و آنیا هم روی مبل تکی نشسته داره تلویزیون میبینه
دامیان: خوابم میاد میرم بخوابم....
آنیا: کجا کجا یک دونه تخت داریم مجبوریم باهم روش بخوابیم.(قیافه احمقانه)
دامیان: چی..؟؟ نه بابا من رو. زمین میخوابم
آنیا قیافش اشکی میشه (همون تو عکس فرستاده بودم اسلاید اول)
میگه: یعنی من زشتم نمیخوای پیشم بخوابی؟
دامیان: چی..چیزه ... خب ... نهههه ... برو بابا اه باشه رو تخت میخوابم...
آنیا: (قیافه احمقانه)
تلفن: دیرینگگگ درنبگگگگ
دامیان: میرم جواب میدم
دامیان: بفرمایید
بکی: الووووووو ... عه؟ دامیان جونم سلام
دامیان: بکی؟ از کی تا حالا من دامیان « جونت شدم»
«انیا داره گوش میده»
بکی: دیگه شوهر دوست منی عااااا
دامیان: ای خدا... مطمئنم زنگ نزدی با من صحبت کنی پس گوشیو میدم به آنیا
آنیااااا بکی هست بیا صحبت کن
آنیا: اومدممم
آنیا: سلاممممممم ضوصمبمصمقخقحصمی
نیم ساعت بعد
بکی: اره دیدی گفتم
آنیا: اره وای خیلی زشت بوددد
دو ساعت بعد ::
آنیا: وای لباسش اصلا خوشگل نبود میخواست روی منو پایین بیاره؟
نیم ساعت بعد اون دو ساعت:
بکی: خلاصه من روی لوید هنوز کراشم
دامیان که روی تخت داره کتاب میخونه: وای این دخترا رو .. واقعا نمیتونم درک کنم.
دامیان: عروس خانم نمیخوای بیای بگیری بِکَپی؟
آنیا: چی؟ اومدم اومدم
نیم ساعت بعد: وای بکیی خیلی صحبت باهات خوب بود
بکی: الان دقیق ما چهار ساعته داریم حرف میزنیممممم
آنیا: من دیگه برم بکی کار نداری؟؟؟
بکی: خدافظظظظ
و بعد قطع میکنه
آنیا: راستی پسر دو....
عه خوابید که...
من برم بخوابم میره رو تخت و روبه روی هم قرار دارن
آنیا به قیافه دامیان زل میزنه
^ویو انیا^
عذاب وجدان دارم.... چون من دوسش دارم... اره دیگه اینو نمیتونم تغییر بدم.... اون هم منو دوست داره؟ نمیدونم... از ذهنش تا حالا
نتونستم اینو بفهمم
ولی ما فقط با باباش کار داریم...
اون قرار نیست هیچوقت اینو بفهمه ...
اصن .... من که از جاسوسیت بابا خبر ندارم....
(چون قرار نبوده بفهمه و ذهن خونده اینو میگه) پس نباید اصلا نگران باشم . اگر هم بابا گفت ..میگم من دامیان رو دوست دارم . و اگر میدونستم اینکارو میخوای بکنی قبول نمیکردم ... اره این عالیه و بعد به سرعت خوابش میگیره
«این پارت تقدیم به شوما»
- ۷.۸k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط