+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.40
(از زبون جونگ کوک)
امشب دوباره تا صبح نخوابیدم. سه ماه و نیم شده... هنوز هیچ خبری ازش نیست.
نشستم رو مبل اتاق کار، ویسکی تو دستم، و دوباره عکس قدیمیشو نگاه میکردم. همون عکسی که تو مهمونی اول گرفتم، وقتی لباس قرمز تنش بود و هنوز نمیدونست من کیام.
(زیر لب غرغر کردم)
- لعنتی ا.ت... چرا اینقدر اذیتم میکنی؟
اولش فقط عصبانی بودم. فقط میخواستم پیداش کنم و حسابی لهش کنم. ولی این روزا... دیگه فقط عصبانیت نیست. یه چیز دیگه هم قاطی شده. یه چیزی که خیلی حالمو بد میکنه.
هر شب که تنها میشم، یاد خندهش میافتم، یاد اینکه چطور تو مهمونی اول با اعتماد به نفس باهام حرف میزد، یاد بدن گرمش وقتی تو بغلم بود، یاد چشماش وقتی هنوز ازم نمیترسید...
حالا دیگه فقط انتقام نیست. دلم براش تنگ شده. دلم میخواد بدونم کجاست، چی میخوره، چیکار میکنه، آیا هنوز ازم میترسه یا نه...
سیگارمو روشن کردم و محکم پک زدم.
تو ذهنم به خودم فحش دادم: احمق نشو کوک. این عشق نیست. فقط... مالکیتِه. تو مال من بودی و حالا رفته. همین.
ولی خودمم خوب میدونم دروغ میگم. این حس جدیده. یه جورایی... عاشق شدم؟ لعنتی، واقعاً عاشق این دختر شکسته و فراری شدم؟
خندیدم، خنده تلخ و عصبی.
(با صدای آروم به خودم)
- اگه پیدات کنم... دیگه نمیتونم مثل قبل باهات رفتار کنم. نمیتونم شلاق بزنم، نمیتونم زنجیر کنم... ولی ولت هم نمیکنم. دیگه نمیتونم بدون تو باشم.
جیمین دیروز بهم گفته بود: کوک، شاید دیگه ولش کن. رفته که رفته.
ولی من نمیتونم. نمیخوام.
هر شب قبل خواب فقط بهش فکر میکنم. گاهی حتی کابوس میبینم که تو کانادا یا جایی داری با یکی دیگه میخندی. اون موقع از خواب میپرم و دلم میخواد کل دنیا رو آتیش بزنم.
این حسو به هیچکس نمیگم. حتی به جیمین. این ضعف منه. من جونگ کوکم، رئیس مافیا، نباید عاشق یه دختر فراری بشم.
ولی خب... شدم.
(نوشیدنیمو یه جرعه دیگه خوردم و زمزمه کردم)
- پیدات میکنم ا.ت... و وقتی پیدات کردم، دیگه هیچوقت ولت نمیکنم. این بار نه به خاطر انتقام... به خاطر خودم.
سیگارمو خاموش کردم و به سقف خیره شدم.
دلم برات تنگ شده دختر... خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم..........
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you
p.40
(از زبون جونگ کوک)
امشب دوباره تا صبح نخوابیدم. سه ماه و نیم شده... هنوز هیچ خبری ازش نیست.
نشستم رو مبل اتاق کار، ویسکی تو دستم، و دوباره عکس قدیمیشو نگاه میکردم. همون عکسی که تو مهمونی اول گرفتم، وقتی لباس قرمز تنش بود و هنوز نمیدونست من کیام.
(زیر لب غرغر کردم)
- لعنتی ا.ت... چرا اینقدر اذیتم میکنی؟
اولش فقط عصبانی بودم. فقط میخواستم پیداش کنم و حسابی لهش کنم. ولی این روزا... دیگه فقط عصبانیت نیست. یه چیز دیگه هم قاطی شده. یه چیزی که خیلی حالمو بد میکنه.
هر شب که تنها میشم، یاد خندهش میافتم، یاد اینکه چطور تو مهمونی اول با اعتماد به نفس باهام حرف میزد، یاد بدن گرمش وقتی تو بغلم بود، یاد چشماش وقتی هنوز ازم نمیترسید...
حالا دیگه فقط انتقام نیست. دلم براش تنگ شده. دلم میخواد بدونم کجاست، چی میخوره، چیکار میکنه، آیا هنوز ازم میترسه یا نه...
سیگارمو روشن کردم و محکم پک زدم.
تو ذهنم به خودم فحش دادم: احمق نشو کوک. این عشق نیست. فقط... مالکیتِه. تو مال من بودی و حالا رفته. همین.
ولی خودمم خوب میدونم دروغ میگم. این حس جدیده. یه جورایی... عاشق شدم؟ لعنتی، واقعاً عاشق این دختر شکسته و فراری شدم؟
خندیدم، خنده تلخ و عصبی.
(با صدای آروم به خودم)
- اگه پیدات کنم... دیگه نمیتونم مثل قبل باهات رفتار کنم. نمیتونم شلاق بزنم، نمیتونم زنجیر کنم... ولی ولت هم نمیکنم. دیگه نمیتونم بدون تو باشم.
جیمین دیروز بهم گفته بود: کوک، شاید دیگه ولش کن. رفته که رفته.
ولی من نمیتونم. نمیخوام.
هر شب قبل خواب فقط بهش فکر میکنم. گاهی حتی کابوس میبینم که تو کانادا یا جایی داری با یکی دیگه میخندی. اون موقع از خواب میپرم و دلم میخواد کل دنیا رو آتیش بزنم.
این حسو به هیچکس نمیگم. حتی به جیمین. این ضعف منه. من جونگ کوکم، رئیس مافیا، نباید عاشق یه دختر فراری بشم.
ولی خب... شدم.
(نوشیدنیمو یه جرعه دیگه خوردم و زمزمه کردم)
- پیدات میکنم ا.ت... و وقتی پیدات کردم، دیگه هیچوقت ولت نمیکنم. این بار نه به خاطر انتقام... به خاطر خودم.
سیگارمو خاموش کردم و به سقف خیره شدم.
دلم برات تنگ شده دختر... خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم..........
ادامه دارد..........
- ۷۷۴
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط