[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²⁴
آلیس ظرف توتفرنگی به دست، پاپوشهای خرگوشیش رو روی سرامیکهای خنک راهرو میکشید و میرفت سمت پلهها. ته دلش از حرص دادن عمه بومی و کش رفتن شکلاتهای جونکوک بدجور خنک شده بود.
هنوز پاش رو روی اولین پله نذاشته بود که صدای قدمهای آروم و وقار جینوو از سمت پاگرد طبقه دوم شنیده شد. جینوو با یه پلوور سرمهای شیک، دستهاش رو کرده بود توی جیبش و داشت میآمد پایین. انگار کلاً اهل خوابیدن نبود!
با دیدن آلیس با اون تیشرت خرسی صورتی و ظرف توتفرنگی، لبخند پدرانه و مرموزی زد. اومد پایین پلهها و درست جلوی آلیس ایستاد.
جینوو نگاهی به ظرف توتفرنگی انداخت و با لحن گرم اما قاطعش گفت:
«ظاهراً نیمهشب گردش توی عمارت بهت ساخته آلیس. ولی فردا صبح زود باید بیدار بشی.»
آلیس ابرویی بالا انداخت، یه توتفرنگی گذاشت توی دهنش و با همون لحن بیپرواش گفت:
«صبح زود؟ مگه قراره جایی بریم آقای جئون؟ من کلاً با سحرخیزی میانه خوبی ندارم.»
جینوو آروم خندید، دستش رو گذاشت روی شانه آلیس و خم شد سمتش:
«باید بری به دفتر مرکزی شرکت. از فردا تو رسماً بهعنوان مدیر پروژه جدید کنار جونکوک کار میکنی. باید یاد بگیری چطوری توی دنیای ما اداره امور رو دستت بگیری. من نمیذارم دخترِ الکس فقط یه گوشه بشینه و تماشاگر باشه.»
آلیس چشمهای خاکستریش گرد شد. دستش روی ظرف توتفرنگی خشک شد:
«چی؟! من برم با اون کوه یخ کار کنم؟! امکان نداره!»
جینوو با همون اطمینانِ رو اعصابش پوزخند زد، زد روی شانه آلیس و گفت:
«فردا صبح... همراه جونکوک میری. شب بخیر.» و بدون اینکه منتظر اعتراض بعدی آلیس بمونه، چرخید و رفت سمت اتاق کارش.
آلیس دندونهاش رو روی هم فشار داد و زیر لب غرید: «پیرمردِ رو اعصاب... قشنگ برام نقشه کشیده!»
---
صبح روز بعد، نور خورشید پهن شده بود توی اتاق. آلیس با کلافگی از خواب بیدار شد. یاد حرف دیشب جینوو افتاد و اعصابش دوباره خرد شد.
پرید توی حمام، یه دوش سریع گرفت و رفت سراغ کمدش. اصلاً دلش نمیخواست لباسهای رسمی بپوشه. یه دامن کوتاه چیندارِ مشکی پینترستی پوشید با یه کراپِ آستینبلند سفیدِ یقه خشتکی که استخوانهای ترقوهش رو قشنگ نشون میداد. موهای مشکیِ لختش رو باز دور شانههاش ریخت و یه بالم لب حرارتی زد.
وقتی اومد پایین توی سالن غذاخوری، همه سر میز صبحانه بودن.
هانی با یه پیراهن مجلل ساتن نشسته بود و داشت با ناز و ادا کره روی نون میمالید. آینا، دختر کوچولوش، کنارش بود و داشت با قاشقش بازی میکرد. با دیدن آلیس، آینا چشمهاش برق زد و با صدای بچگانهش داد زد:
«دایی جونکوک! نگاه کن... خاله آلیس اومد!»
با این حرف آینا، سر همه چرخید سمت در.
جونکوک که انتهای میز با کتوشلوار مشکیِ جذبش نشسته بود و داشت قهوه تلخش رو میخورد، سرش رو آورد بالا. چشمهای مشکی و نفوذناپذیرش قفل شد روی دامن کوتاه و کراپ سفید آلیس. برای چند ثانیه، نگاهش روی پاهای ظریف و کمر باریک آلیس مکث کرد، بعد با همون بیتفاوتیِ همیشگیش فنجون رو گذاشت روی میز.
هانی چنگالش رو با تق گذاشت توی بشقاب، نگاهی تحقیرکننده به لباسهای آلیس انداخت و رو کرد به جینوو:
«بابا! واقعاً میخواهید این دختره با این تیپِ بچگانه و بیارزش بیاد شرکتِ جونکوک؟ آبروی خاندان جئون جلوی هیئتمدیره میره! اصلاً معلوم نیست این چی بلده که بخواد مدیر پروژه باشه.»
آلیس اصلاً جا نخورد. رفت سمت میز، بدون اینکه اجازه بگیره، درست روی صندلیِ روبروی جونکوک نشست. دستهاش رو زد زیر چونهاش، زل زد توی چشمهای هانی و با یه پوزخند شیطون گفت:
«نگران آبروی خاندان نباش هانیخانم! شما حواست به نونواستکارت باشه که نریزه روی پیراهن ساتنت. مدیریت شرکت رو بذار برای اونایی که هوشش رو دارن، نه فقط قیافهشو!»
هانی رنگش پرید و خواست جواب بده که آینا دست آلیس رو گرفت و با ذوق گفت:
«خاله آلیس خیلی خوشگل شده! مگه نه دایی؟»
آینا برگشت سمت جونکوک.
جونکوک نگاهی به خواهرزادهش انداخت، دستِ پهن و تتو شدهش رو کشید روی موهای آینا و با همون صدای بمش آروم گفت:
«غذاتو بخور آینا.»
بعد نگاهِ تیره و خطرنامش رو چرخوند سمت آلیس، کمی خم شد روی میز و با لحن خشک و خشکش گفت:
«پنج دقیقه وقت داری این مسخرهبازی رو تمام کنی و بیای توی ماشین. اگه دیر کنی، جا میمونی... بچه.»
آلیس چشمهای خاکستریش رو باریک کرد، یه توتفرنگی از روی میز برداشت، گاز زد و زل زد توی چشمهای جونکوک:
«من با ماشینِ تو جایی نمیام آقای یخمکک... خودم بلدم بیام!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²⁴
آلیس ظرف توتفرنگی به دست، پاپوشهای خرگوشیش رو روی سرامیکهای خنک راهرو میکشید و میرفت سمت پلهها. ته دلش از حرص دادن عمه بومی و کش رفتن شکلاتهای جونکوک بدجور خنک شده بود.
هنوز پاش رو روی اولین پله نذاشته بود که صدای قدمهای آروم و وقار جینوو از سمت پاگرد طبقه دوم شنیده شد. جینوو با یه پلوور سرمهای شیک، دستهاش رو کرده بود توی جیبش و داشت میآمد پایین. انگار کلاً اهل خوابیدن نبود!
با دیدن آلیس با اون تیشرت خرسی صورتی و ظرف توتفرنگی، لبخند پدرانه و مرموزی زد. اومد پایین پلهها و درست جلوی آلیس ایستاد.
جینوو نگاهی به ظرف توتفرنگی انداخت و با لحن گرم اما قاطعش گفت:
«ظاهراً نیمهشب گردش توی عمارت بهت ساخته آلیس. ولی فردا صبح زود باید بیدار بشی.»
آلیس ابرویی بالا انداخت، یه توتفرنگی گذاشت توی دهنش و با همون لحن بیپرواش گفت:
«صبح زود؟ مگه قراره جایی بریم آقای جئون؟ من کلاً با سحرخیزی میانه خوبی ندارم.»
جینوو آروم خندید، دستش رو گذاشت روی شانه آلیس و خم شد سمتش:
«باید بری به دفتر مرکزی شرکت. از فردا تو رسماً بهعنوان مدیر پروژه جدید کنار جونکوک کار میکنی. باید یاد بگیری چطوری توی دنیای ما اداره امور رو دستت بگیری. من نمیذارم دخترِ الکس فقط یه گوشه بشینه و تماشاگر باشه.»
آلیس چشمهای خاکستریش گرد شد. دستش روی ظرف توتفرنگی خشک شد:
«چی؟! من برم با اون کوه یخ کار کنم؟! امکان نداره!»
جینوو با همون اطمینانِ رو اعصابش پوزخند زد، زد روی شانه آلیس و گفت:
«فردا صبح... همراه جونکوک میری. شب بخیر.» و بدون اینکه منتظر اعتراض بعدی آلیس بمونه، چرخید و رفت سمت اتاق کارش.
آلیس دندونهاش رو روی هم فشار داد و زیر لب غرید: «پیرمردِ رو اعصاب... قشنگ برام نقشه کشیده!»
---
صبح روز بعد، نور خورشید پهن شده بود توی اتاق. آلیس با کلافگی از خواب بیدار شد. یاد حرف دیشب جینوو افتاد و اعصابش دوباره خرد شد.
پرید توی حمام، یه دوش سریع گرفت و رفت سراغ کمدش. اصلاً دلش نمیخواست لباسهای رسمی بپوشه. یه دامن کوتاه چیندارِ مشکی پینترستی پوشید با یه کراپِ آستینبلند سفیدِ یقه خشتکی که استخوانهای ترقوهش رو قشنگ نشون میداد. موهای مشکیِ لختش رو باز دور شانههاش ریخت و یه بالم لب حرارتی زد.
وقتی اومد پایین توی سالن غذاخوری، همه سر میز صبحانه بودن.
هانی با یه پیراهن مجلل ساتن نشسته بود و داشت با ناز و ادا کره روی نون میمالید. آینا، دختر کوچولوش، کنارش بود و داشت با قاشقش بازی میکرد. با دیدن آلیس، آینا چشمهاش برق زد و با صدای بچگانهش داد زد:
«دایی جونکوک! نگاه کن... خاله آلیس اومد!»
با این حرف آینا، سر همه چرخید سمت در.
جونکوک که انتهای میز با کتوشلوار مشکیِ جذبش نشسته بود و داشت قهوه تلخش رو میخورد، سرش رو آورد بالا. چشمهای مشکی و نفوذناپذیرش قفل شد روی دامن کوتاه و کراپ سفید آلیس. برای چند ثانیه، نگاهش روی پاهای ظریف و کمر باریک آلیس مکث کرد، بعد با همون بیتفاوتیِ همیشگیش فنجون رو گذاشت روی میز.
هانی چنگالش رو با تق گذاشت توی بشقاب، نگاهی تحقیرکننده به لباسهای آلیس انداخت و رو کرد به جینوو:
«بابا! واقعاً میخواهید این دختره با این تیپِ بچگانه و بیارزش بیاد شرکتِ جونکوک؟ آبروی خاندان جئون جلوی هیئتمدیره میره! اصلاً معلوم نیست این چی بلده که بخواد مدیر پروژه باشه.»
آلیس اصلاً جا نخورد. رفت سمت میز، بدون اینکه اجازه بگیره، درست روی صندلیِ روبروی جونکوک نشست. دستهاش رو زد زیر چونهاش، زل زد توی چشمهای هانی و با یه پوزخند شیطون گفت:
«نگران آبروی خاندان نباش هانیخانم! شما حواست به نونواستکارت باشه که نریزه روی پیراهن ساتنت. مدیریت شرکت رو بذار برای اونایی که هوشش رو دارن، نه فقط قیافهشو!»
هانی رنگش پرید و خواست جواب بده که آینا دست آلیس رو گرفت و با ذوق گفت:
«خاله آلیس خیلی خوشگل شده! مگه نه دایی؟»
آینا برگشت سمت جونکوک.
جونکوک نگاهی به خواهرزادهش انداخت، دستِ پهن و تتو شدهش رو کشید روی موهای آینا و با همون صدای بمش آروم گفت:
«غذاتو بخور آینا.»
بعد نگاهِ تیره و خطرنامش رو چرخوند سمت آلیس، کمی خم شد روی میز و با لحن خشک و خشکش گفت:
«پنج دقیقه وقت داری این مسخرهبازی رو تمام کنی و بیای توی ماشین. اگه دیر کنی، جا میمونی... بچه.»
آلیس چشمهای خاکستریش رو باریک کرد، یه توتفرنگی از روی میز برداشت، گاز زد و زل زد توی چشمهای جونکوک:
«من با ماشینِ تو جایی نمیام آقای یخمکک... خودم بلدم بیام!»
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap
- ۱.۹k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط