شبے که یادت افتادم بساط غم سحر گردید

شبے که یادت افتادم بساط غم سحر گردید
نمے دانم چرا آن شب دلم آشفته تر گردید
هواے عشق انشب خانه را پر کرد از بویت
جنون آمد به استقبال دل ،زیروزبر گردید
تو از احساس مے گفتے و من از درد تنهایی
خیالت خوب انشب با من و دل همسفر گردید
چه سودایے تو با ما کرده اے عالیجناب عشق
که عقل و دین و ایمان در سر ما درد سر گردید
من انشب بودم و دنیاے از حال و هواے تو
خدا هم ناظر این بزمِ سر شار از هنر گردید
چه نورے در دلم تابید ان شب از خیال تو
چومردابے که مهتاب از رخ،قرص قمر گردید
دیدگاه ها (۶)

چه کردی با دلم خوابش پریدهشبش تاریک و مهتابش پریدهندارد غیرِ...

محبوب منی دارو ندارم شده ای توآشوب منم صبر و قرارم شده ای ت...

شادی... تو باز خواهی گشت با بهاربه وقت شکوفه ها ی جوانه زده...

درد ِعشقی کشیده ام که فقط ، هر که باشد دچار می فهمدمرد ، معن...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۶ویو راوی وقتی کارشون تو آشپزخونه...

پارت 1از زبان ا.ت یه دو سه ماهی هست با سانزو وارد رابطه شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط