عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۷

بعد از اینکه همه صحبتاش ن رو کردن
کم‌کم هرکس رفت سمت خونه‌ش. بابا با لبخند دستشو گذاشت رو شونه‌ی کوک و گفت:
— امشب دیگه تموم شد، فردا هم کلی کار داری… حواست به ات باشه، باشه پسرم؟

کوک با احترام سر خم کرد:
— چشم عمو… می‌خوام ببرمش یه جایی، اگه اجازه بدین.

بابا مکثی کرد، نگاهم کرد و بعد دوباره به کوک چشم دوخت:
— باشه… ولی خیلی مراقب باش.

لبخند روی لبای کوک نشست و دستمو گرفت. منم فقط سری تکون دادم.
خیلی زود سوار ماشین شدیم. کوک با هیجان دستمو فشار داد:
— می‌خوام یه جا ببرمت… امشب برای من خیلی خاصه، بیب.

با کنجکاوی پرسیدم:
— کجا؟
— سورپرایزه… فقط آروم باش و اعتماد کن.

بعد از چند دقیقه، جلوی یه ساختمون بزرگ و شیک ایستاد. تابلوی شرکتش بالای سرمون می‌درخشید. قلبم تند می‌زد.
— کوک… چرا آوردی اینجا؟
— چون می‌خوام همه بدونن، تو فقط دوست دختر من نیستی… عشق و همسرمی.

با هم وارد شدیم. سالن پر از نور و موسیقی بود.شریک کوک، سریع سمت ما اومد:
— وای آقا جونگ‌کوک! خوش اومدین… — بعد نگاهم کرد و با لبخند ادامه داد: — ایشون باید همون خانم خوش‌شانسی باشن که دل شما رو بردن…

کوک با افتخار دستمو دور شونه‌ام انداخت و سرد گفت:
— درست گفتی… ایشون نامزدمه. تا یک ماه دیگه ازدواج می‌کنیم.

صدای تشویق و نگاه‌های پرهیجان اطراف پر شد. اما نمی‌دونم چرا، یه حسی عجیب سراغم اومده بود. انگار یکی داشت خیره نگام می‌کرد. چند بار اطراف رو نگاه کردم، اما کسی نبود. فقط نور، موسیقی و آدم‌هایی که می‌خندیدن.

خم شدم سمت گوش کوک:
— کوک… من می‌رم سرویس.
ابروش بالا رفت:
— صبر کن، منم میام.
— نه… لازمی نیست، خودم می‌رم. حواسم هست.
— مطمئنی؟
— آره… قول می‌دم.

سری تکون داد.
رفتم سمت سرویس. بعد از اینکه کارامو انجام دادم، خواستم برگردم بیرون. اما در… قفل بود. دستگیره رو کشیدم، نشد. قلبم لرزید.
— اه… چرا باز نمی‌شه؟

یه دفعه حس کردم پشت سرم چیزی تکون خورد. بدنم یخ زد. برگشتم… و با چشم‌هایی خمار و ماسکی سیاه روبه‌رو شدم. قد بلند، هیکل درشت.

صدام لرزید:
— ببخشید… اینجا سرویس زنونه‌ست. میشه کنار برید؟

لبخندی سرد زیر ماسکش شکل گرفت. بعد دستشو آورد بالا… و یه چاقوی براق از پشت بیرون کشید.
— یه کلمه حرف بزنی، همین‌جا گردن سفیدتو خط خطی می‌کنم… بیبی گرل.

خشم گلومو گرفت. دندونامو روی هم فشار دادم:
— درست صحبت کن، آقای محترم! وگرنه مجبورم خودم دورت کنم.

ناگهان مچمو گرفت، محکم برم گردوند و نوک تیز چاقو رو گذاشت زیر گلوم. صدای خش‌دارش نزدیک گوشم لرزید:
— کاری نداره، می‌خوای همین‌جا خونتو بریزم…

دستگیره‌ی در ناگهان تکون خورد. صدای داد و عصبی کوک از پشت در اومد:
— ات؟ خوبی؟ ات؟

همون لحظه، یارو با عصبانیت چاقو رو روی گردنم کشید. سوزشی تیز پخش شد و نفسم برید. جیغ نزدم… اما اشک‌هام بی‌اختیار جاری شد.

در با شتاب باز شد. اون مرد سریع از پنجره رفت بیرون، مثل سایه‌ای که هیچ‌وقت اونجا نبوده. من روی زمین افتاده بودم، دستم رو گذاشته بودم روی گردنم و خون از بین انگشتام بیرون می‌زد.

سرمو بالا گرفتم… قامت بزرگ کوک تو چارچوب در ظاهر شد. چشم‌هاش پر از وحشت.
— ات…! ات! عزیزم… چی شده؟

اشک‌هام بالاخره ترکیدن. بلند بلند گریه می‌کردم. کوک با عجله منو توی بغل گرفت، بدنم توی دستاش می‌لرزید.
— عشقم… نه، نه! نترس… من اینجام.

سریع منو برد بیرون، گذاشت توی ماشین و با سرعت وحشتناک راه افتاد. من هنوز خونریزی داشتم. صداش لرزون شد:
— ات! چشماتو نبند… خواهش می‌کنم، فقط نگام کن! قول می‌دم خوب می‌شی…

نگاهش کردم، اما تار می‌دیدم. اشک و درد قاطی شده بود. خواستم چیزی بگم، اما صدام درنیومد. بعد از چند ثانیه… بی‌هوش شدم.

— نه… نه نه نه! ات!! — فریاد کوک توی گوشم پیچید.

ماشین پیچید جلوی بیمارستان. کوک با تمام قدرت منو بغل کرد، به سمت اورژانس دوید. صدای قلبش رو روی صورتم حس می‌کردم. پر از اضطراب، پر از عشق، پر از ترس.

اون لحظه فقط یه چیزو می‌دونستم… اگه دوباره بیدار شم، دیگه هیچ‌وقت تنهاش نمی‌ذارم.

— ات… نرو! خواهش می‌کنم… — صدای شکسته‌ی کوک آخرین چیزی بود که شنیدم.
دیدگاه ها (۱۰)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۸کوک با تمام سرعتش می‌دوه به سمت بیما...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۹یک هفته بعد.روز عروسی ته و هانا رسید...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۶بابا با خنده گفت:— باشه… مبارک باشه ...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۵چند روز از خاستگاری گذشته بود و هنوز...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟒ات رو تخت نشسته بود، نفس‌هاش...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔ادامهات با صدای گرفته و نیمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط