در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

ترس از رقیب بود … که آخر زیاد شد

 

این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت

با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد

 

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد

از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

 

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت

هی کار شاعران معاصر زیاد شد …

 

از بس که خوب چهره و عالم پسند بود

بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

 

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو

ساک سفر که بست، مسافر زیاد شد ...
دیدگاه ها (۳)

تا خنده ی تو می چکد از خوشه ی لب هابیـــچاره بمی هـــا و غــ...

رفته بودم میوه فروشیآقای مسنی که از دستهای پینه بسته اش به ن...

تب کرده ام پیراهنم ویروس داردگلبته هایش داغ نامحسوس دارد من ...

آغوش تو چقدر می آید به قامتمدر آن به قدر پیرهن خویش راحتممی ...

ابلیس

#theheartofsea #thirdpart#Minsungفردای اون روز همه چیز به طر...

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟐

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط