My professor

My professor
Part:37

هر بار که ساعتو نگاه میکردم بیشتر به خودم میومدم که چقدر تو دار و پود فکرام گم شدم و متوجه گذر زمان نمیشم...تمام محور افکارم رو جئون و شاگرد عجیبش میچرخید....شب بارونی ای که تعریف کرده بود رو بار ها و بار ها تصور می‌کردم....داد زدنای جئون....جرقه ی یه تنفر چند ساله تو دل جیمین...حتی رفتنش از خونه.... جیمین بیشتر از چیزی که فکر کرده بودم ترسناک و کله شق بود....و جئون بیشتر از تصوراتم یه مرد واقعی!

به قیمت اذیت شدن خودش به مدت چند سال،جلوی جیمینو برای تولید گرفته بود....تلاش می‌کردم نفرت جیمین رو نسبت به همچین مردی درک کنم اما نمی‌تونستم...جئون طوری درمورد مشکلات اون پسر صحبت میکرد که انگار بهش حق میده که ازش متنفر شده باشه....اما من نمی‌تونستم درکش کنم....هر چقدر هم که تو زندگیش مشکل داشته باشه،جئون از یه مشکل بزرگتر نجاتش داد...
چرا اینو نمی‌فهمید....ساعتو دوباره نگاه کردم....۸:۵۵....اوه اوه..‌
خودکار و برگه هامو برداشتم و دویدم سمت در اتاق....
درو که باز کردم با منظره ی بالکن پر از رز سفید مواجه شدم....و ماه نورانی ای که کامل شده بود و گوشه ی کادر مستطیلی شکل در،جا خوش کرده بود....آسمون شب کاملا صاف و روشن بود....جئون انتخاب اتاق از بین اون همه اتاقمو به خودم سپرده بود....و من بدون کوچک ترین فکری این اتاقو انتخاب کرده بودم!
فقط به خاطر بالکن رو به روی درش!
اونقدر مینیاتوری بود که دلم می‌خواست ساعت ها بهش خیره بشم و آرامش بگیرم...اما ساعت....
به خودم اومدم و دویدم سمت آزمایشگاه.... کتابخونه رو با عجله رد کردم و به پله های فلزی که رسیدم آروم رفتم پایین که صدای قدمام آزار دهنده نباشه...
ساعتو نگاه کردم...‌۸:۵۶....وقتی پامو رو زمین گذاشتم با تعجب دور و برمو نگاه کردم....همه چی مرتب و دست نخورده چیده شده بود و سکوت مطلق آزمایشگاهو احاطه کرده بود....چرا نیست؟!!

چند ثانیه رفتم تو فکر....اولین باره که این ساعت تو آزمایشگاه نمیبینمش....
پله ها رو آروم رفتم بالا و نگران شدم.... میدونستم که شاید فقط خواب مونده باشه ....ولی دلم شور زد

از آزمایشگاه اومدم بیرون و برگه های تو دستمو به سینم فشار دادم که نندازمشون....داشتم با عجله از وسطای کتابخونه رد میشدم که صدای بمی سر جام میخکوبم کرد!

جونگ‌کوک:کجا؟!

دور و برمو نگاه کردم و پشت یه میز بزرگ دیدمش....فاصله ی میز از جایی که وایساده بودم دو یا سه متر بود....
خیالم راحت شد و نفسمو بیرون دادم...

هیزل:آه اینجایید....داشتم دنبال شما می‌گشتم

بدون اینکه نگاهشو از تو برگه ها و کتابای جلوش بگیره با همون لحن ریلکس گفت:

جونگ‌کوک:اینجوری دنبال یکی میگردن؟من به این گندگی رو ندیدی!؟

خندم گرفت...واقعا چطور ندیده بودمش.....چشمم به برگه های جلوش افتاد...
متنهای ریز که کنارشون تصویر دقیقی از مولکول DNA چاپ شده بود...
آروم و محتاط گفتم:

هیزل:استاد نکنه میخواین دکترای زیست شناسی هم بگیرین؟!

ادامه دارد....
بچها براتون شرط نمی‌زارم چون جدی هم دیر کردم و هم کم گذاشتم😭😭😭
ببخشید این دو روز حالم زیاد خوب نیست
احتمال داره فردا هم شب بزارم.
لایک کنید تا یکم بهتر بشم😭😭
اگر ایرادی داشت یا اشتباه تایپی داشت ببخشید نتونستم دو بار بخونمش.

#فیک #رمان #فیکشن
دیدگاه ها (۱۱)

My professor Part:36هیزل:اون خیلی عجیب رفتار می‌کنه....همش د...

My professor Part:35جونگ‌کوک:زیادی حرف میزنی بچه! بپا یه وقت...

‌Part⁷ 🦢 [...

Part¹⁰ 🦢 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط