در هزار و یک شبش یک قصه از اینجا نبود

در هزار و یک شبش یک قصه از اینجا نبود
شهـــــرزاد قصه گو دیگر دلش با ما نبود

دیرتر از هر کسی این نکته را آموختم
زندگــــی شورای حل ِ شاید و اما نبود

درد یعنی اینکه حرفت را نمیفهمد کسی
اینکه دنیای بزرگت جـــای بعضی ها نبود

دل به امید سفر بستم در این کشتی ولی
ناخــــدا هرگز به فکـــــر غرش ِِ دریا نبود

هم وزیرش مانده هم اسبش ، ولی آقای شاه
هیچ جــــا در طول عمرش این چنین تنها نبود

پلک بر هم میگذارم بعد از این در زندگـــــی
چشم من آرامشی میخواست...در دنیا نبود

اشكان اميری
دیدگاه ها (۱)

کنارم که هستی زمان هم مثل من دستپاچه می شود عقربه ها دوتا یک...

مثل یک انگشتری که با نگین آراسته ستماجرای کربلا با اربعین آر...

رسیدن، آداب دارد...!وقتی رسیدی باید بمانی،باید بسازی،باید مد...

ﺷﻨﺒﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺪﯼ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﺯ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﻪﮔﯽ،ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺷﺪ ﻏﺰﻟﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺑ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط