### پارت دوم: سایه‌یِ آرامِ شب و رازهایِ کوچک

### پارت دوم: سایه‌یِ آرامِ شب و رازهایِ کوچک

هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود و بارونی که از صبح شروع شده بود، حالا به یه ریتمِ آروم و یکنواخت روی شیشه‌ها تبدیل شده بود. چراغ‌هایِ خونه رو خاموش کردیم و فقط نورِ ملایمِ آباژورِ گوشه‌یِ پذیرایی بود که سایه‌هایِ گرمی رو روی دیوار می‌انداخت.

تهیونگ روی مبل دراز کشیده بود و سرش رو گذاشته بود رویِ پاهایِ من. منم همون‌طور که با انگشت‌هام بازی‌گوشانه لایِ موهاش رو مرتب می‌کردم، داشتیم یه فیلمِ قدیمی می‌دیدیم که نه تهیونگ حواسش به دیالوگ‌هاش بود و نه من. بیشترِ وقت‌مون صرفِ تماشایِ همدیگه و سکوتِ پر از آرامشِ بین‌مون می‌شد.

تهیونگ یهو دستم رو گرفت، آورد سمتِ لب‌هاش و آروم بوسیدش. با صدایی که به خاطرِ سکوتِ خونه، یه جورِ خاصی تویِ فضا می‌پیچید، گفت: «ماریا... می‌دونی؟ کلِ این هفته که سرِ فیلم‌برداری بودم، فقط به همین لحظه فکر می‌کردم. به این که بیام خونه، تو رو ببینم، چایِ کنارِ هم بخوریم و دیگه هیچ‌کس ازم نخواد که نقش بازی کنم.»

لبخندی زدم و گفتم: «خوشحالم که بالاخره این هفته تموم شد. تو خیلی خسته بودی، می‌دیدم که چطوری موقعِ حرف زدن باهام، پلک‌هات روی هم می‌افتن.»

تهیونگ چرخید و صورتش رو به شکمم چسبوند؛ همون‌جایِ امنی که همیشه دوست داشت. زمزمه کرد: «من تویِ این دنیا، جاهایِ خیلی خفن و مجلل زیاد دیدم. هتل‌هایِ ۵ ستاره، لوکیشن‌هایِ رویایی... ولی هیچ‌کدومِشون اون حسِ امنیتی که اینجا، تویِ این خونه‌یِ کوچیکِ خودمون دارم رو بهم نمی‌دن.»

بعد سرش رو بلند کرد، نگاهم کرد و با اون نگاهِ عمیق و گیرایِ همیشگی‌اش گفت: «بیا همیشه همین‌طوری بمونیم. بدونِ دغدغه، بدونِ این که بخوایم کسی باشیم که بقیه می‌خوان. فقط من و تو. باشه؟»

منم خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم: «معلومه که باشه. پناهگاهِ ما همیشه همین‌جاست، هر چقدر هم که بیرون شلوغ باشه.»

تهیونگ دوباره چشماش رو بست و یه نفسِ عمیقِ راحت کشید. انگار واقعاً داشتِ روحش رو تویِ اون سکوتِ شبانه شارژ می‌کرد. دیگه هیچ حرفی نزدیم، فقط صدایِ برخوردِ قطره‌هایِ بارون به شیشه بود و گرمایِ دستِ هم که تویِ دستِ هم قفل شده بود. اون شب، ساده‌ترین و در عینِ حال قشنگ‌ترین شبِ زندگیِ دوتایی‌مون بود.

***
دیدگاه ها (۰)

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

dark life = ۳۷

پارت ۶

سورا و رین

دید پنهان انفجار اشکار

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p31شب، قلعه برخلاف روز، ساکت‌تر از همیشه ...

### پارت دوم: از سکوت تا لب‌هاسکوت سالن تمرین حالا دیگه سنگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط