تیر مژگانت دلم را خسته کرد

‌‌‌‌‌
تیر مژگانت دلم را خسته کرد
آتش چشمت مرا دلبسته کرد
آن نگاه پاک و چون دریای تو
این دل بشکسته را وابسته کرد
آن صفای خفته در چشمان تو
آتشی در جان این دلخسته کرد
رشته ای از مهر تو در دل فتاد
مرغ آزاد دلم پر بسته کرد
اختیاری من ندارم چون که او
دل برای مهر تو شایسته کرد
من ندانستم دلم کی شد اسیر
چون نگاهت دل خراب آهسته کرد
گر برانی از برت ما را چه باک
چرخ گردون این جفا پیوسته کرد

‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۱)

هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد ؛مگر به " ...

خدا یک زن و یک مرد آفریدمن درشگفتم این همه نامردازکجاپیداشد

اگر درد داری تحمل کن...روی هم که تلنبار شددیگر نمیفهمی کدام ...

اینجاهمین جانزدیک همین تنفس بی خوابتــو راطوری نزدیک به لمسِ...

در گوشۀ سلول نشسته‌ام و ناگزیر، برای تو می‌نویسم. اری ناگزیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط