سایہ ے عشقت کہ بر سرم باشد

سایہ ے عشقت کہ بر سرم باشد

باران سختیها مرا خیس نمےکند

من زیر چتر عاشقے ات آسوده ام

تک تک دانہ هاے باران
نظاره گر

این خوشبختے هستند
دیدگاه ها (۱)

باز هم تنگ غروب است و دلم را غم گرفتاشک تنهایے من با درد من ...

عشق ینے بچمونـ ازتـ بپرسهـ : بابایے؟؟عشقـ دورانهـ جوونیت کے ...

یکےاز این آدما شهر شباش میگیرهیکےاز همین شبایےکه شب تقدیرهیه...

از موهاےتو شعر مےبافمو مےریزم روےشانه ات..حالاهمین که از سطر...

مردی در ساحل...[پارت ششم]روز بعد...از صبح باران ریزی می‌باری...

مرا رها نمیکند دو چشم بی ریای توشاید که آلوده شوم به آتش نگا...

وقتی دلم با چشم هایت آشنا می شدمشتش چه زیبا پیش تو هر لحظه و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط