«bloody shadows»

«bloody shadows»
(سایه های خونی)
part 30/
___
دیمین پشت فرمان نشست و بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، موتور را روشن کرد.

صدای آرام ماشین، تنها چیزی بود که سکوت شب را می‌شکست.

الیویا به صندلی تکیه داد و سرش را به شیشه‌ی سرد پنجره گذاشت.

نگاهش به بیرون بود، به چراغ‌هایی که از کنارشان می گذشتند، اما انگار هیچکدام را نمی دید.

الیویا: «همین جا وایستا.»

ماشین را گوشه‌ای از جاده ساحلی متوقف کرد.

الیویا از ماشین پیاده شد و دست به سینه، کمی به ماشین تکیه داد.

نگاهش به دریا بود؛ به آن تاریکی بی‌پایانی که با نوری خاموش، افق را می‌درخشید.

ذهنش قفل شده بود، انگار که تمام کلمات دنیا را گم کرده بود.

وزش باد سوزناکی، جای ماه‌گرفتگی‌های صورتش را قرمز کرد، اما او همچنان ایستاده بود، محکم، انگار که می‌خواست با تمام وجودش، این لحظه را نگه دارد.

دیمین هم از ماشین پیاده شد و کنار الیویا، به ماشین تکیه داد.

در میان جاده‌ی ساحلی تاریک و پر از سکوت، با آن ناراحتی و قلب پر از حس‌های مختلف، باز هم می‌درخشید.

نور مهتاب، روی خطوط صورتش سایه می‌انداخت و چشمانش، مثل دو نقطه‌ی روشن در میان تاریکی، به دریا دوخته شده بود.

هیچ‌وقت درخشش را از دست نمی‌داد و با تاریکی یکی نمی‌شد.

دیمین که نمی‌دانست در این حال، الیویا چه واکنشی از او انتظار دارد، سکوت کرد.
الیویا اما نگاهش به دریا بود؛ آرام، عمیق، مثل خودِ دریا.

نگاه دیمین، به الیویا قفل شده بود؛ انگار که می‌خواست این لحظه را برای همیشه در ذهنش حک کند.

دریا تاریک و آرام بود، اما نوری که از افق می‌تابید، گرم و داغ بود، مثل نگاه دیمین که نمی‌توانست از الیویا جدا شود.

دیمین با صدایی که به سختی بیرون می‌آمد، گفت:
«بلیطم رو خریدم... فردا از اینجا می‌رم.»

الیویا که در حس‌وسال سردرگمی بود، دلش می‌خواست دیمین کنارش باشد، اما افکارش باز به جکسون کشیده می‌شد.

سکوت کرد.

بعد از چند لحظه، با صدایی که نرم‌تر از همیشه بود، گفت:
«فردا تا فرودگاه همراهیت می‌کنم.»

دیمین با لبخندی که زیر نور مهتاب می‌درخشید، دستی به موهایش کشید و با لحنی که هم صمیمی بود و هم تلخ، گفت:
«به عنوان یک عشق قدیمی... نه به عنوان یک دوست قدیمی، بهت می‌گم.،اون پسره درسته که یه شرط بچگانه گذاشت،ولی دلش با تو همراهی می کنه.من اون نگاهش را وقتی به تو نگاه میکنه را دیدم. اون نگاه،کسی نیست که فقط میخواد شرط رو ببره.

الیویا برای لحظه‌ای نگاهش را از دریا جدا کرد و به دیمین خیره شد.

«بیخیال احساسات خودم شدم و ی لحظه خودم و جای اون گذاشتم،واقعا...اونجوری که اون ترو میخواد من لیاقتت رو نداشتم»
چشمانش می گفت که حرف هایش را شنیده،اما قلبش هنوز نمی دانست چه پاسخی بدهد.

«من ترو خوشبخت میخوام....حتی اگر اون خوشبختی با من نباشه»

الیویا لبخند عمیقی از ته دل روی لبش نشست.
سرش را کمی آروم روی شانه ی دیمین گذاشت.
دیدگاه ها (۰)

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 31/___فرودگاه، با همه‌ی...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 32/___ورق بزن...

«blood shadows»(سایه های خونی) part 29/____برد الیویا را با ...

«blood shadows»(سایه های خونی) part 28/___دیمین، میرا و جورج...

«blood shadows»(سایه های خونی) part 26/____نور طلایی صبح، آر...

»blood shadows» (سایه های خونی) part ۲۰/___دانای کل: الیویا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط