لجباز_عاشق ☆》
لجباز_عاشق ☆》
#part_12
خوابم برد....
..................
ویو فردا"
ویو تهیونگ"
بعد از بیدار شدن یه آبی به دست و صورتم زدم
رفتم پایین به لینا گفتم بره اون بچه رو بیدار کنه
ویو لینا"
در اتاقو زدم
اما صدایی نشنیدم
دوباره در زدم و بازم صدایی نشنیدم
در رو باز کردم و وارد شدم
لینا:اقا...
صدایی دریافت نکرد دوباره صدا کرد
لینا جلو تر امد که در حمام باز شد و جنگکوک با بالا تنه لخت امد بیرون
لینا خیره به بدن جنگکوک بود که صدای جنگکوک در امد
+ به چی نگاه میکنی؟(جدی)
لینا زبونش بند امد و با لکنت گفت
لینا:عا..هی..هیچی
لینا نگاهشو به پایین انداخت و گفت
لینا:رئیس کیم گفتن بیایند پایین
+باشه برو بیرون
لینا از اتاق خارج شد
+زنیکه....هوف بیخیال
جنگکوک لباس هاشو پوشید و رفت پایین و روی صندلی کنار رئیس نشست
هر دو شروع کردن به خوردن......
بعد از این که خوردنشون تموم شد کیم گفت
_ امروز میریم شرکت قبلش میریم خرید یکم چیز هست که باید بخرم
+ اوکی
_ برو اماده شو که بریم
+ باشه
جنگکوک رفت توی اتاقش و لباس پوشید
به عطر روی میز نگاه کرد
بوش کرد بعد از عطر زد
ویو تهیونگ"
کت و شلوار مو پوشیدم و ساعتمو درست کردم
موهامو مرتب کردم و در اخر عطرمو زدم
امدم پایین
اون پسر اماده بود
هر دو سوار ماشین شدیم
پرش زمانی به خرید"
.......
.............
ادامه دارد...............
#part_12
خوابم برد....
..................
ویو فردا"
ویو تهیونگ"
بعد از بیدار شدن یه آبی به دست و صورتم زدم
رفتم پایین به لینا گفتم بره اون بچه رو بیدار کنه
ویو لینا"
در اتاقو زدم
اما صدایی نشنیدم
دوباره در زدم و بازم صدایی نشنیدم
در رو باز کردم و وارد شدم
لینا:اقا...
صدایی دریافت نکرد دوباره صدا کرد
لینا جلو تر امد که در حمام باز شد و جنگکوک با بالا تنه لخت امد بیرون
لینا خیره به بدن جنگکوک بود که صدای جنگکوک در امد
+ به چی نگاه میکنی؟(جدی)
لینا زبونش بند امد و با لکنت گفت
لینا:عا..هی..هیچی
لینا نگاهشو به پایین انداخت و گفت
لینا:رئیس کیم گفتن بیایند پایین
+باشه برو بیرون
لینا از اتاق خارج شد
+زنیکه....هوف بیخیال
جنگکوک لباس هاشو پوشید و رفت پایین و روی صندلی کنار رئیس نشست
هر دو شروع کردن به خوردن......
بعد از این که خوردنشون تموم شد کیم گفت
_ امروز میریم شرکت قبلش میریم خرید یکم چیز هست که باید بخرم
+ اوکی
_ برو اماده شو که بریم
+ باشه
جنگکوک رفت توی اتاقش و لباس پوشید
به عطر روی میز نگاه کرد
بوش کرد بعد از عطر زد
ویو تهیونگ"
کت و شلوار مو پوشیدم و ساعتمو درست کردم
موهامو مرتب کردم و در اخر عطرمو زدم
امدم پایین
اون پسر اماده بود
هر دو سوار ماشین شدیم
پرش زمانی به خرید"
.......
.............
ادامه دارد...............
- ۱۷۳
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط