تمام زندگی اش را

تمام زندگی اش را
در چشمان او میدید
نه این که چشمانش خیلی درشت بود
نگاهش وسعتی داشت
به اندازهٔ یک اقیانوس
هر بار در چشمانش خیره می شد
صدها قایق امداد
برای یافتن او اعزام می شدند
و تا سحر بیهوده جستجو می کردند
صبح که می شد
امواج ، تن بی جانش را به ساحل می آوردند

#اسم‌من‌دلقک
دیدگاه ها (۱)

باز طلوع آفتاب و پرت شدن به ورطه بیداریمن اصلا میل به بیدارش...

گرم تر از آفتاب ظهر تابستانیمرا در تبخود میسوزانی،اما نمی دا...

زندگی، قبل از هرچیز زندگی ست. گل می خواهد، موسیقی می خواهد، ...

می گفت : همه چی رو نگو...هر چی بگی ،بیرون میاد میره تو هوا ت...

══❖پارت: شانزدهم ❖══بالاخره آن روز فرا رسید.روز بیستمین سال ...

تغییر

نورِ غلیظ ماه از آن طرف شیشهٔ مغازه در لیوان می افتد ...لیوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط