فصل سوم ( شب دردناک )

فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۷۸
صدا های مانع خوابش شدن پچ پچ های به گوش اش خورد با درد بخیه های دوره شکم اش رو تخت نشست هوا تاریک شده بود و حدث زد که می‌چا و میجی حتما رفتن .... پس کی اومده بود یعنی جیمین بود انتظار های چند روز داشت به پایان میرسید با ذوق از رو تخت بلند شد و راهی شد......

وقتی کل دکمه های پیراهن مشکی و خونی را باز کرد با کمک دال تو وان پر از آب گرم نشست بودن گفتن ( آخ ) تکیه به پشت دیوار وان کرد
دال.: برم دکتر مین رو خبر کنم
جیمین فقد با تکان داد سرش حرفه دال را تایید کرد کم کم آب سفید به رنگ خونی که از بدن جیمین می‌رفت آلوده میشد ...
دختره حال که آروم در حمام اتاق جیمین را باز کرد اول دیدش افتاد رو پیراهنی پاره جیمین رو زمین دید و کم کم دیدش به بالا رفت.....
جیمین: دال ا....ومدی
پلک هایش را باز کرد و سمته در نگاه کرد با دیدن آن دختر به زمین خیره شد .....
دختره با بغض تو گلو و مشغول باز کردن زیپ زیر بغلش شد و پیراهن سفید رنگ از رو شانه هایش افتاد و درست روبه رو پسره تو آب که حالا کله به رنگ خون شده بود نشست
مرده با غم نگاهش کرد
جیمین.: چرا نمیتونم دست ازت بکشم ؟
دختره لبخندی زد و با چشم های که تار میدید از شدت اشک ها .... دست هایش را دوره گردن زخمی پسره
حلقه کرد و سمته خودش او را کشاند .... دال بیچاره با باز کردن در و دید کوچیکی از آن صحنه جعبه کمک های اولیه رو گذاشت جلو در و در را بست با گرفتن دو پا قرص از اتاق خارج شد ....

مشغول شانه کردن موهایش بود و موهای که قبلا کوتاهش میکرد حال خیلی بزرگ شده بودن جیمین بعد از پوشیدن پیراهن آستین کوتاه به آرامی سمته تخت رفت و کنارش نشست
جیمین: موهات خیس هستن ؟
ات : اوهم
جیمین: بزار کمکت کنم
شانه رو از دست ات گرفت و همچنان پشتش نشست و مشغول شانه کردنش شد
جیمین: چرا اومدی تو آب مگه دکتر نگفت که نباید زخمت خیس بشه
ات: ببخشید
با کیوتی لب آویزان خیره به گوشه ای از تخت شد جیمین لبخندی زد و گفت
جیمین: ممنون
دخترک سمتش چرخید و گفت
ات: برای چی ؟
جیمین: این که امروز اکه نبودی حالم بدتر میشد
دختره لبخندی زد و کاملا سمتش چرخید و با قاب کردن دست اش رو صورت جیمین گفت
ات: خوب معلومه که حالت رو خوب میکنم
جیمین متقابلا لبخندی زد و کم کم صورتش را نزدیک به صورت دختره می‌برد تا اینکه در با ضربه ای باز شد هر دو از هم فاصله گرفتن و به در نگاه کردن
دیدگاه ها (۱)

فصل سوم ( شب دردناک ) پارت ۲۷۹دال میجی می‌چا هر سه وارد اتاق...

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۷۷جول سو باز هم با خنده مزخرفش سمت...

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۷۶آن شب دردناک هم گذشت سوجین و تهی...

#تک‌_پارتی | یونگی . ات 🖤ساعت از دو نصفه‌شب گذشته بود. یونگی...

ادامهٔ part 13جیمین اینو گفت و از روی صندلی بلند شد. آروم از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط