「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 109
✦.................................
تهیونگ: برام مهم نیست.
یونا: ولی...
تهیونگ حرفش را برید:
تهیونگ: فقط بیا پایین.
یونا چند ثانیه همانطور گوشی را کنار گوشش نگه داشت؛ انگار هنوز منتظر بود تهیونگ چیزی بگوید که بتواند این حجم سنگین از بغض را کمتر کند... اما چیزی نیامد، گوشی را پایین آورد و به صفحهی خاموشش خیره شد
ـ [ چند دقیقه بعد | مقابل خوابگاه ]
یونا با قدمهای آرام از ساختمان بیرون آمد. همان لحظه نگاهش به تهیونگ افتاد که کنار ماشین ایستاده بود. یونا چند قدم جلوتر رفت و تهیونگ درِ ماشین را باز کرد
تهیونگ: سوار شو
یونا بدون حرف سوار شد. تهیونگ هم دور ماشین چرخید و پشت فرمان نشست. همین که در بسته شد صدای بیرون تقریباً محو شد.
تهیونگ: کمربندتو ببند.
یونا نگاهش را به پنجره دوخت و چیزی نگفت. تهیونگ چند ثانیه منتظر ماند، بعد ماشین را روشن کرد.
...
ـ [ کمی بعد | خیابانهای خلوت سئول ]
هیچکدام حرف نمیزدند، تهیونگ چند بار نگاه کوتاهی به یونا انداخت؛ صورتش رنگ نداشت و چشمهایش هنوز از گریه سرخ بود اما یونا تمام مسیر فقط بیرون را نگاه میکرد.
تهیونگ: چرا گریه کردی؟
یونا: ...
تهیونگ: یونا!!
یونا: یه جا نگه دار.
تهیونگ: کجا؟
یونا: هرجا... فقط نگه دار.
تهیونگ نگاهش کرد اما چیزی نپرسید، چند دقیقه بعد ماشین را کنار خیابانی خلوت روبهروی پارکی که تقریباً خالی بود متوقف کرد...
یونا دستش را روی دستگیرهی در گذاشت اما پیاده نشد
تهیونگ: حرف بزن
یونا لبش را بدندان گرفت چند ثانیه طول کشید تا بالاخره برگردد و نگاهش کند.
یونا: رابطهی ما...
صدایش لرزید اما خودش را جمع کرد:
یونا: هرچی که بوده... همینجا تمومه.
تهیونگ: چی؟
یونا این بار مستقیم نگاهش کرد
یونا: شنیدی.
تهیونگ: نه... درست نشنیدم.
یونا نفس عمیقی کشید
یونا: نمیخوام دیگه بین من و تو چیزی وجود داشته باشه.
تهیونگ ابروهایش را در هم کشید
تهیونگ: دلیل؟
یونا با تلخی خندید
یونا: واقعاً میخوای دلیلشو بدونی؟
تهیونگ: آره.
یونا: چون من دیگه نمیخوام هر بار که کنارتم، احساس کنم جای یه نفر دیگه رو پر کردم.
تهیونگ: منظورت نیکیه؟
همین اسم کافی بود، چشمهای یونا لرزید
یونا: خودت گفتی.
تهیونگ: یونا، این چیزا-
یونا حرفش را برید:
یونا: نه. این بار بذار من حرف بزنم.
تهیونگ ساکت شد
یونا: از اول میدونستم چرا اومدی طرفم. میدونستم دنبال چی هستی، خودمم قبول کردم چون فکر کردم میتونم باهاش کنار بیام
لبش لرزید:
یونا: ولی نتونستم... من آدمی نیستم که بتونم چند وقت با یکی باشم و بعد وانمود کنم هیچ حسی ندارم.
تهیونگ چیزی نگفت
یونا: عاشقت شدم، تهیونگ.
این بار صدایش شکست:
یونا: و تو منو فقط بخاطر بد៸نم میخوای
اشک از چشمش پایین افتاد:
یونا: اما چیزی که منو بیشتر از همه اذیت کرد این بود که میدونستم اگه نیکی نبود شاید حتی هیچوقت سراغ من نمیومدی.
تهیونگ فکش را سفت کرد
تهیونگ: نیکی هیچ دخالتی توی رابطهی ما نداره.
یونا: برای تو شاید
چشمهای خیسش مستقیم در چشمهای تهیونگ نشست...
یونا: برای من هر بار که اسمش میاد، یادم میفته من کسی نبودم که میخواستی.
تهیونگ: ...
یونا با صدای آرامتری گفت:
یونا: من از نیکی متنفر نیستم، اون بهترین دوستمه... فقط نمیتونم مثل قبل کنارش باشم چون هر بار نگاهت میکنم میبینم اون بینمونه.
یونا دستگیرهی در را گرفت و خواست پایین برود، اما صدای تهیونگ متوقفش کرد:
تهیونگ: یونا!
دست یونا روی دستگیره ماند چند ثانیه بعد، بدون اینکه برگردد گفت:
یونا: چیه؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 109
✦.................................
تهیونگ: برام مهم نیست.
یونا: ولی...
تهیونگ حرفش را برید:
تهیونگ: فقط بیا پایین.
یونا چند ثانیه همانطور گوشی را کنار گوشش نگه داشت؛ انگار هنوز منتظر بود تهیونگ چیزی بگوید که بتواند این حجم سنگین از بغض را کمتر کند... اما چیزی نیامد، گوشی را پایین آورد و به صفحهی خاموشش خیره شد
ـ [ چند دقیقه بعد | مقابل خوابگاه ]
یونا با قدمهای آرام از ساختمان بیرون آمد. همان لحظه نگاهش به تهیونگ افتاد که کنار ماشین ایستاده بود. یونا چند قدم جلوتر رفت و تهیونگ درِ ماشین را باز کرد
تهیونگ: سوار شو
یونا بدون حرف سوار شد. تهیونگ هم دور ماشین چرخید و پشت فرمان نشست. همین که در بسته شد صدای بیرون تقریباً محو شد.
تهیونگ: کمربندتو ببند.
یونا نگاهش را به پنجره دوخت و چیزی نگفت. تهیونگ چند ثانیه منتظر ماند، بعد ماشین را روشن کرد.
...
ـ [ کمی بعد | خیابانهای خلوت سئول ]
هیچکدام حرف نمیزدند، تهیونگ چند بار نگاه کوتاهی به یونا انداخت؛ صورتش رنگ نداشت و چشمهایش هنوز از گریه سرخ بود اما یونا تمام مسیر فقط بیرون را نگاه میکرد.
تهیونگ: چرا گریه کردی؟
یونا: ...
تهیونگ: یونا!!
یونا: یه جا نگه دار.
تهیونگ: کجا؟
یونا: هرجا... فقط نگه دار.
تهیونگ نگاهش کرد اما چیزی نپرسید، چند دقیقه بعد ماشین را کنار خیابانی خلوت روبهروی پارکی که تقریباً خالی بود متوقف کرد...
یونا دستش را روی دستگیرهی در گذاشت اما پیاده نشد
تهیونگ: حرف بزن
یونا لبش را بدندان گرفت چند ثانیه طول کشید تا بالاخره برگردد و نگاهش کند.
یونا: رابطهی ما...
صدایش لرزید اما خودش را جمع کرد:
یونا: هرچی که بوده... همینجا تمومه.
تهیونگ: چی؟
یونا این بار مستقیم نگاهش کرد
یونا: شنیدی.
تهیونگ: نه... درست نشنیدم.
یونا نفس عمیقی کشید
یونا: نمیخوام دیگه بین من و تو چیزی وجود داشته باشه.
تهیونگ ابروهایش را در هم کشید
تهیونگ: دلیل؟
یونا با تلخی خندید
یونا: واقعاً میخوای دلیلشو بدونی؟
تهیونگ: آره.
یونا: چون من دیگه نمیخوام هر بار که کنارتم، احساس کنم جای یه نفر دیگه رو پر کردم.
تهیونگ: منظورت نیکیه؟
همین اسم کافی بود، چشمهای یونا لرزید
یونا: خودت گفتی.
تهیونگ: یونا، این چیزا-
یونا حرفش را برید:
یونا: نه. این بار بذار من حرف بزنم.
تهیونگ ساکت شد
یونا: از اول میدونستم چرا اومدی طرفم. میدونستم دنبال چی هستی، خودمم قبول کردم چون فکر کردم میتونم باهاش کنار بیام
لبش لرزید:
یونا: ولی نتونستم... من آدمی نیستم که بتونم چند وقت با یکی باشم و بعد وانمود کنم هیچ حسی ندارم.
تهیونگ چیزی نگفت
یونا: عاشقت شدم، تهیونگ.
این بار صدایش شکست:
یونا: و تو منو فقط بخاطر بد៸نم میخوای
اشک از چشمش پایین افتاد:
یونا: اما چیزی که منو بیشتر از همه اذیت کرد این بود که میدونستم اگه نیکی نبود شاید حتی هیچوقت سراغ من نمیومدی.
تهیونگ فکش را سفت کرد
تهیونگ: نیکی هیچ دخالتی توی رابطهی ما نداره.
یونا: برای تو شاید
چشمهای خیسش مستقیم در چشمهای تهیونگ نشست...
یونا: برای من هر بار که اسمش میاد، یادم میفته من کسی نبودم که میخواستی.
تهیونگ: ...
یونا با صدای آرامتری گفت:
یونا: من از نیکی متنفر نیستم، اون بهترین دوستمه... فقط نمیتونم مثل قبل کنارش باشم چون هر بار نگاهت میکنم میبینم اون بینمونه.
یونا دستگیرهی در را گرفت و خواست پایین برود، اما صدای تهیونگ متوقفش کرد:
تهیونگ: یونا!
دست یونا روی دستگیره ماند چند ثانیه بعد، بدون اینکه برگردد گفت:
یونا: چیه؟
- ۳.۳k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط