نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد، بی مقدمه شروع ک

نشسته بودم یه هو مامانم از آشپزخونه اومد، بی مقدمه شروع کرد درباره فلفل صحبت کردن که: میدونستی فلفل لاغر میکنه و ضد سرطانه و. . .
آخرش معلوم شد فلفل از دستش در رفته، ریخته تو (شاممون)!!
دیدگاه ها (۵)

یه تیکه کالباس انداختم جلوی گربه اومد بو کرد شروع کرد به گری...

سناریو جونگکوک

مربی موتور سوار

پارت ۱۴

پارت ۲۱مهمونی هنوز ادامه داشت.من کنار یکی از دوست‌های تهیونگ...

محو زیبایی او پارت ۲۵ویو رزا تو بیمارستان بودم چشمام سخت باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط