خواهر یک عدد عشق خودکشی پارت

خواهر یک عدد عشق خودکشی: پارت ۳
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
(از دید ایری)
آروم پشت سر دازای راه افتادم
خیلی عجیب بود ، رئیس الکی آدم رو صدا نمیکنه، احتمالا یه کار مهم داره
یهو از افکارم بیرون اومدم دیدم رسیدیم به اتاق رئیس ، دازای اروم در زد
فوکوزاوا: بیاین تو...
دازای اروم در باز کرد و رفت تو ، منم پشتش راه افتادم ، یه حس عجیبی داشتم ، یچیزی درست نبود....
فوکوزاوا: خب......بخاطر این صداتون کردم چون یه موضوع مهمی هست
یه نیم‌نگاهی اروم به دازای انداختم، هنوز همون لبخندش رو داشت ، اما میتونستم بفهمم قیافش جدی تر شده
فوکوزاوا: همون طوری که میدونین، از وقتی اتسوشی اومده ، مافیای بندر ، دنبال اتسوشی ان بخاطر قدرتش ، و همینطور که طبق شناختی که نسبت به مافیا داریم ، میدونیم که برای به دست اوردن اتسوشی، هم به خودش و هم به تمام کسایی که ازش دفاع میکنن ، صدمه میزنن ، و چون شما دوتا نسبت به بقیه شناختی بیشتری نسبت به مافیا دارین ، میخوام بهتون یه ماموریت بسپرم .....
اره.....حرف فوکوزاوا سان درست بود ، من و دازای نسبت به بقیه شناخت بیشتری داشتیم....چون خب .....از حق نگذریم ، باهاشون کار کردیم و جزو مافیا بودیم....
از زیر چشم به دازای نگاه کردم، پوزخندش پرنگ تر شده بود
فوکوزاوا سان بلند شد : ازتون میخوام حواستون به اتسوشی و کارای مافیای بندر باشه ..... و اگه دیدین اقدام به حمله کردن.... نیاز نیست کوتاه بیاین....
اروم گفتم : چشم....
دازای هم سر تکون داد ،
اروم سر تکون دادم، ماموریت سنگینی بود، مخصوصا با تمام شناختی که ما از مافیا داشتیم.....راستش برامون سخت بود که دوباره باهاشون روبه رو شم .... میدونستم برای دازای هم راحت نبود...
فوکوزاوا: میتونین برین
اروم سر تکون دادم ، و از اتاق خارج شدم .....
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
خبببب این پارت هم تموم شدددد
اگه دوست داشتین ادامه بدم بگین حتما😊
باییییی
دیدگاه ها (۲)

خببببب سلامی دوبارههههههاومدم با پارت بعدیییی😀امیدوارم خوشتو...

خبببببب سیلاااااام یه درخواستی داشتم برای سناریو خواهر دازای...

ریسس مافیای عاشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط