هرازگاهی روبروی آیینه می ایستم...
هرازگاهی روبروی آیینه می ایستم...
و به اتفاق های گذشته می اندیشم،
و دختری که در آیینه به من نگاه می کند،
و روزگارش دست خوش حوادثی بوده است ک خودش هم فکرش را نمیکرد!
گاهی هم از دستش عصبانی میشوم،
گاهی خنده ام می گیرد و گاهی برایش ناراحت می شوم!
تنها با نگاه کردن به چهره اش نمیتوان به راز های درونش پی برد،
حتی خودش هم نمیدانست که تحمل همچین بار سنگینی را دارد...
با دقت به اون نگاه می کنم،
چقدر برایم آشناست...
چقدر شبیه من است!!!
و به اتفاق های گذشته می اندیشم،
و دختری که در آیینه به من نگاه می کند،
و روزگارش دست خوش حوادثی بوده است ک خودش هم فکرش را نمیکرد!
گاهی هم از دستش عصبانی میشوم،
گاهی خنده ام می گیرد و گاهی برایش ناراحت می شوم!
تنها با نگاه کردن به چهره اش نمیتوان به راز های درونش پی برد،
حتی خودش هم نمیدانست که تحمل همچین بار سنگینی را دارد...
با دقت به اون نگاه می کنم،
چقدر برایم آشناست...
چقدر شبیه من است!!!
- ۸۷۶
- ۰۷ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط