✨ **سرنوشت** ✨

✨ **سرنوشت** ✨
**پارت ۱۵**

**ویو ات**
ساعت ۶ صبح. صدای زنگ گوشی مثل ضربه‌ی پتک روی سرم بود. بدن‌م اونقدر خسته بود که انگار وزنه کشیده بودم، اما جیمین با اون انرژیِ غیرطبیعی‌اش، درست مثل یه ساعتِ دقیق، دم در اتاق ایستاده بود و منتظر بود.

جیمین با یه لبخندِ شیطون و دست‌هایی که یه بطری آب و یه حوله‌ی تمیز توشون بود، گفت: «بیدارید یا فقط دارید نقشِ خوابیده رو بازی می‌کنید؟ زود باشید! امروز باید تمریناتِ دونفره رو شروع کنیم و جیمینِ عزیز، قرار نیست فقط تماشاگر باشه، قراره نظارت کنه!»

جونگکوک با موهای به‌هم‌ریخته و چشم‌هایی که هنوز از خواب پف کرده بود، از اتاق بیرون اومد. نگاهی به من انداخت که ترکیبی از خستگی و یه جورِ پنهانی، از اون لحظه‌ی صمیمیِ دیروز بود.

**ویو جونگکوک**
سعی می‌کردم جدی به نظر بیام، اما وقتی چشمم به ات افتاد، تمام اون خستگی از تنم در رفت. اون زیر نورِ کمرنگِ صبحگاهی، خیلی حساس و زیبا به نظر می‌رسید. اما جیمین... جیمین مثل یه کاوشگرِ دقیق، داشت توی سالن تمرین قدم می‌زد و هر گوشه رو چک می‌کرد.

جیمین: «خب! موزیک رو پخش می‌کنم. تمرکزتون روی ریتم باشه. ات، جونگکوک... یادتون نره، هدف اینه که شما دوتا مثل دو تا سایه‌ی هم باشید، نه دو تا غریبه که دارن با هم می‌جنگن!»

موزیک شروع شد. یه آهنگ با ریتمِ متوسط اما پر از ضرب‌آهنگ‌هایِ ناگهانی.

**ویو ات**
همین که اولین حرکت رو انجام دادم، حس کردم تمامِ نگاه‌ها روی منه. نگاهِ جیمین که از گوشه‌ی سالن، با دقتِ یه قاضی، حرکات ما رو می‌پایید. و نگاهِ جونگکوک... نگاهش اونقدر نزدیک بود که وقتی دستش رو برای اجرای یکی از حرکاتِ رقص، دور کمرم حلقه کرد، انگار برق از سرم گذشت.

ما باید حرکات رو طوری انجام می‌دادیم که هم هماهنگ باشیم و هم "طبیعی" به نظر بیایم. اما وقتی باید به هم نزدیک می‌شدیم، قلبم اونقدر تند می‌زد که می‌ترسیدم جیمین صدای تپش‌هاش رو بشنوه.

جونگکوک در حالی که داشت یه چرخش رو با من انجام می‌داد، خیلی آروم، جوری که فقط من بشنوم، زیر لب گفت: «فقط به حرکت‌ها دقت کن... به من نگاه نکن، فقط به ریتم نگاه کن.»

**ویو جونگکوک**
سخت‌ترین بخشِ تمرین، اون لحظه‌هایی بود که باید از فاصله خیلی نزدیک به هم نزدیک می‌شدیم. طبقِ طراحیِ رقص، باید در یک لحظه، صورت‌هامون رو به هم نزدیک می‌کردیم و بعد با یه حرکتِ سریع از هم جدا می‌شدیم.

هر بار که صورتِ ات رو اونقدر نزدیک می‌دیدم که می‌توانستم بوی عطرِ ملایمش رو حس کنم، تمامِ اراده‌ام به چالش کشیده می‌شد. می‌خواستم همه‌چیز رو متوقف کنم و فقط برای چند لحظه، اون نزدیکیِ واقعی رو تجربه کنم. اما جیمین اونجا بود. اون با اون چشم‌های هوشیار، مثل یه نگهبانِ مهربون ایستاده بود تا مطمئن بشه ما از خط قرمزِ "بی‌احتیاطی" رد نمی‌شیم.

بعد از نیم ساعتِ طاقت‌فرسا، جیمین موزیک رو قطع کرد.
جیمین با یه نگاهِ ارزیاب گفت: «خوب بود... اما هنوز یه جای کار می‌لنگه. شما دوتا وقتی به هم نزدیک می‌شید، انگار دارید از هم فرار می‌کنید. یا خیلی زیادی نزدیک می‌شید، یا خیلی زیاد فاصله می‌گیرید. باید این "تعادل" رو پیدا کنید. یعنی... باید طوری با هم برخورد کنید که انگار این تنها چیزیه که توی کلِ دنیا براتون مهمه، اما بدون اینکه از حدِ ادب فراتر برید!»

**ویو ات**
جیمین داشت دقیقاً به همون چیزی اشاره می‌کرد که ما باهاش دست‌وپنجه نرم می‌کردیم. "تعادل بینِ میل و کنترل".

جونگکوک نفس‌نفس می‌زد و عرق از پیشانی‌اش سرازیر بود. اون به من نگاه کرد، نگاهی که پر از سوال بود. انگار می‌خواست بپرسه: "چطور می‌تونیم این بازی رو ادامه بدیم بدون اینکه خودمون رو از دست بدیم؟"

من فقط تونستم یه لبخندِ بی‌رمق بزنم و بگم: «بسیار خب... دوباره شروع می‌کنیم.»

اما در اعماقِ وجودم می‌دونستم، این تمرینات، فقط یه تمرینِ رقص نیست؛ این یه تمرین برای بقای ماست.

**ادامه دارد...**
یه پارت جا مونده بود
دیدگاه ها (۳)

بچه ها، من براتون دیر به دیر میزارم به دلیل اینه که هروقت وق...

✨ **سرنوشت** ✨**پارت ۱۴****ویو ات**سکوتِ بعد از حرفِ آقای کی...

✨ **سرنوشت** ✨**پارت ۱۳****ویو ات**حسِ گرمای بوسه‌ی جونگکوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط