پارت یک 🤎🧡🤎🧡
پارت یک 🤎🧡🤎🧡
خدمدکار: ارباب پدرتون کارتون دارن <br>
دازای: بله ممنون که اطلاع دادی بگو الان میام <br>
دازای رفت و وارد سالن بزرگی شد پدرش رون صندلی بزرگی نسسته بود و مادرس هم کنار پدرش <br>
(دازای پسر پادشاه) <br>
ودازای رفت و کنار پدرش ایستاد و به پدرش گفت <br>
دازای: با من چی کار داشتید پدر؟ <br>
پدرش: خودت میفهمی وبا داد ادامه داد: بیاریدش تو <br>
وبعد یک فرد باموهای نارنجی و از طرز لباساش میشد فهمید داخل زندان عمارت مدتی رو سر کرده سربازا اونو محکم به زمین میزنن اما اون فرد چیزی نمیگفت <br>
پدرش: گفتم شاید ازش خوشت بیاد و بخوای خدمت کار شخصیت باشه پسرم <br>
دازای: باشه خدمت کار شخصیم باشه <br>
و پدرش گفت: ببریدش و لباس مخصوص تنش کنید <br>
اون فرد رو بردن و لباس مخصوص خدمتکاری تنش کردن <br>
(فرد همون چویا) <br>
دازای رفت داخل اتاقش و بعد صدای در زدن اومد <br>
دازای: بیا داخل <br>
چویا: بله (نکته چویا در این سناریو خیلی ساکته) <br>
چویا: من چیکار کنم سرورم <br>
دازای: هر کار دوست داری انجام بده داخل عمارت چرخ بزن براخوت اینورو اونور برو <br>
چویا حرفی نزد و رفت <br>
. <br>
. <br>
ویو: دو روز بعد <br>
چویا یک فکری به ذهنش رسید <br>
ذهن چویا: حالا که ارباب اینقدر مهربونه فکر نکنم اعصبانی بشه که من یک سری به خواهرم بزنم <br>
و از عمارت رفت بیرون رفت که به خواهرش یک سری بزنه <br>
. <br>
ویو: شب ساعت 11<br>
چویا داشت میرفت به سمت عمارت که با دازای نگران روبه رو شد دازای دیدش و اومد سمتش و یکی خابون زیر گوش چویا چویا هیچ حرفی نمیزد <br>
دازای: گفتم میتونی بری داخل عمارت و چرخ بزنی گفتم بری از عمارت بیرون؟ <br>
و دست چویا رو گرفت و برد سرعتش خیلی زیاد بود <br>
رفت به سمت عمارت و کامل مشخص بود اعصبانی و.......
خوب برید تو کفش بمونید
____________________________________
راستی ژانرش: عاشقانه- منحرفی- کمی خشن-
خوب تو کفش بمونید بای (باخوشحالی)
بچه ها امید وارم خوشتون بیاد یه اسم برای رمان قبلی و یه اسم برای این سناریو انتخاب کنید کسی که فعال تر باشه اسم اونو انتخاب میکنم 🤎🧡🤎🧡🤎🧡🤎
خدمدکار: ارباب پدرتون کارتون دارن <br>
دازای: بله ممنون که اطلاع دادی بگو الان میام <br>
دازای رفت و وارد سالن بزرگی شد پدرش رون صندلی بزرگی نسسته بود و مادرس هم کنار پدرش <br>
(دازای پسر پادشاه) <br>
ودازای رفت و کنار پدرش ایستاد و به پدرش گفت <br>
دازای: با من چی کار داشتید پدر؟ <br>
پدرش: خودت میفهمی وبا داد ادامه داد: بیاریدش تو <br>
وبعد یک فرد باموهای نارنجی و از طرز لباساش میشد فهمید داخل زندان عمارت مدتی رو سر کرده سربازا اونو محکم به زمین میزنن اما اون فرد چیزی نمیگفت <br>
پدرش: گفتم شاید ازش خوشت بیاد و بخوای خدمت کار شخصیت باشه پسرم <br>
دازای: باشه خدمت کار شخصیم باشه <br>
و پدرش گفت: ببریدش و لباس مخصوص تنش کنید <br>
اون فرد رو بردن و لباس مخصوص خدمتکاری تنش کردن <br>
(فرد همون چویا) <br>
دازای رفت داخل اتاقش و بعد صدای در زدن اومد <br>
دازای: بیا داخل <br>
چویا: بله (نکته چویا در این سناریو خیلی ساکته) <br>
چویا: من چیکار کنم سرورم <br>
دازای: هر کار دوست داری انجام بده داخل عمارت چرخ بزن براخوت اینورو اونور برو <br>
چویا حرفی نزد و رفت <br>
. <br>
. <br>
ویو: دو روز بعد <br>
چویا یک فکری به ذهنش رسید <br>
ذهن چویا: حالا که ارباب اینقدر مهربونه فکر نکنم اعصبانی بشه که من یک سری به خواهرم بزنم <br>
و از عمارت رفت بیرون رفت که به خواهرش یک سری بزنه <br>
. <br>
ویو: شب ساعت 11<br>
چویا داشت میرفت به سمت عمارت که با دازای نگران روبه رو شد دازای دیدش و اومد سمتش و یکی خابون زیر گوش چویا چویا هیچ حرفی نمیزد <br>
دازای: گفتم میتونی بری داخل عمارت و چرخ بزنی گفتم بری از عمارت بیرون؟ <br>
و دست چویا رو گرفت و برد سرعتش خیلی زیاد بود <br>
رفت به سمت عمارت و کامل مشخص بود اعصبانی و.......
خوب برید تو کفش بمونید
____________________________________
راستی ژانرش: عاشقانه- منحرفی- کمی خشن-
خوب تو کفش بمونید بای (باخوشحالی)
بچه ها امید وارم خوشتون بیاد یه اسم برای رمان قبلی و یه اسم برای این سناریو انتخاب کنید کسی که فعال تر باشه اسم اونو انتخاب میکنم 🤎🧡🤎🧡🤎🧡🤎
- ۱۲۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط