( سایه عشق )
( سایه عشق )
پارت ۲۶
ات : مستر ویکتور !
نیکلاس: دوشیزه وانتورا انگار انتظار کسه دیگی رو داشتین ؟
دختره هواسش را جم کرد و نفسی کشید دست به سینه ایستاد و ابرو هایش را کمی بالا برد و سر تا پا نیکلاس را نگاه کرد
ات : چرا باید منتظر کسی بمونم بقیه باید منتظرم بمونند
نیکلاس: روحیه رو برید
ات : جانم؟
نیکلاس: مهم نیست فقد خواستم راجبه چیزه مهمی با شما حرف بزنم
ات : بله بفرمایید
نیکلاس قدمی بهش نزدیک شد و درست جلو اش قرار گرفت این نزدیکی یهویی کمی تعجب ایجاد میکرد پس زود گفت..... ات : میشه برید عقب !
نیکلاس دستش را بلند کرد و سه چهار تا موهای دختره که رو چشم هایش بود را کنار زد و او شوکه بهش خیره بود
نیکلاس: معلومه خب واضحه بهت میگم دوشیزه زیبا ... از شما خوشم اومده و دوست ندارم شما رو با یکی دیگه ببینم
دختره این حرف ها رو باید از دهن یکی دیگه میشنید درسته؟ این مثل تصور هایش نبود رویایی بیرون رفتن از کلاس آشپزی تا رسیدن به این درخت جور دیگی بود زود دست نیکلاس را پس زد و گفت
ات : بیخود دل خوش نکنید من یکی دیگه رو میخواهم
قدمی برداشت و به نیکلاس پشت کرد با سرعت از آنجا دور شد هوایی اونجا برایش خفه کننده بود
وارد راه رو شد با قدم های تند سمته کلاس آشپزی ولی استرس داشت احساسی که خیلی ازیت اش میکرد چطور این استرس را دور میکرد با پاره کردن لباس ! این عادت اش بود و از این خیلی خوشش میآمد ولی رسیدن به طرفه بالا وقت خیلی زیادی میخواست پس سمته پرده ها رو پنچره راه رو رفت نیم نگاهی به اطرافش انداخت و با نبود هیچ کس خوشحال سمته پنچره رفت کشیدن پرده هم برای رفع استرس اش خوب بود از این حرف نیکلاس خیلی عصبی شد یعنی برای چی بود با کشید پرده عصبی تر پرده را کشید ( هی دوشیزه نماینده خوابگاه )
دختره صاف ایستاد و گوشه پرده را رها کرد با ترس این که یکی از استاد یا مدیر ها نباش قلبش تند میزد ( اینم از مشکل دوم امروز ) این حرف را زد و سمته آن صدا چرخید با دیدن تهیونگ نفس عميقی کشید و دست اش را گذاشت رو قلبش زود و راحت گفت ...
ات : وای خدا داشتم میمردم
تهیونگ: داشتی پرده رو میدزدیدی
دختره پوخندی زد
ات : نه بابا لازم داشتم گفتم این رو تختی شاهزاده کیم خیلی براش راحت نیست اینو براش ببرم
تهیونگ سمتش رفت جلو اش قرار گرفت با صدا بمش و نگاه پرو آنه اش گفت
تهیونگ : این گردنبند کیه
با گرفتن جلو چشم های دختره و اذیت کردن اش حال میداد دختره شوکه گفت
های
پارت ۲۶
ات : مستر ویکتور !
نیکلاس: دوشیزه وانتورا انگار انتظار کسه دیگی رو داشتین ؟
دختره هواسش را جم کرد و نفسی کشید دست به سینه ایستاد و ابرو هایش را کمی بالا برد و سر تا پا نیکلاس را نگاه کرد
ات : چرا باید منتظر کسی بمونم بقیه باید منتظرم بمونند
نیکلاس: روحیه رو برید
ات : جانم؟
نیکلاس: مهم نیست فقد خواستم راجبه چیزه مهمی با شما حرف بزنم
ات : بله بفرمایید
نیکلاس قدمی بهش نزدیک شد و درست جلو اش قرار گرفت این نزدیکی یهویی کمی تعجب ایجاد میکرد پس زود گفت..... ات : میشه برید عقب !
نیکلاس دستش را بلند کرد و سه چهار تا موهای دختره که رو چشم هایش بود را کنار زد و او شوکه بهش خیره بود
نیکلاس: معلومه خب واضحه بهت میگم دوشیزه زیبا ... از شما خوشم اومده و دوست ندارم شما رو با یکی دیگه ببینم
دختره این حرف ها رو باید از دهن یکی دیگه میشنید درسته؟ این مثل تصور هایش نبود رویایی بیرون رفتن از کلاس آشپزی تا رسیدن به این درخت جور دیگی بود زود دست نیکلاس را پس زد و گفت
ات : بیخود دل خوش نکنید من یکی دیگه رو میخواهم
قدمی برداشت و به نیکلاس پشت کرد با سرعت از آنجا دور شد هوایی اونجا برایش خفه کننده بود
وارد راه رو شد با قدم های تند سمته کلاس آشپزی ولی استرس داشت احساسی که خیلی ازیت اش میکرد چطور این استرس را دور میکرد با پاره کردن لباس ! این عادت اش بود و از این خیلی خوشش میآمد ولی رسیدن به طرفه بالا وقت خیلی زیادی میخواست پس سمته پرده ها رو پنچره راه رو رفت نیم نگاهی به اطرافش انداخت و با نبود هیچ کس خوشحال سمته پنچره رفت کشیدن پرده هم برای رفع استرس اش خوب بود از این حرف نیکلاس خیلی عصبی شد یعنی برای چی بود با کشید پرده عصبی تر پرده را کشید ( هی دوشیزه نماینده خوابگاه )
دختره صاف ایستاد و گوشه پرده را رها کرد با ترس این که یکی از استاد یا مدیر ها نباش قلبش تند میزد ( اینم از مشکل دوم امروز ) این حرف را زد و سمته آن صدا چرخید با دیدن تهیونگ نفس عميقی کشید و دست اش را گذاشت رو قلبش زود و راحت گفت ...
ات : وای خدا داشتم میمردم
تهیونگ: داشتی پرده رو میدزدیدی
دختره پوخندی زد
ات : نه بابا لازم داشتم گفتم این رو تختی شاهزاده کیم خیلی براش راحت نیست اینو براش ببرم
تهیونگ سمتش رفت جلو اش قرار گرفت با صدا بمش و نگاه پرو آنه اش گفت
تهیونگ : این گردنبند کیه
با گرفتن جلو چشم های دختره و اذیت کردن اش حال میداد دختره شوکه گفت
های
- ۱۷.۶k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط