😂 پارت ۱۶ | «رئیس واقعاً عصبانی شد»
😂 پارت ۱۶ | «رئیس واقعاً عصبانی شد»
صبح روز بعد...
عمارت عجیب ساکت بود.
لانا و تهیونگ روی مبل نشسته بودن و حتی جرئت حرف زدن نداشتن.
تهیونگ آروم گفت:
— «چایی؟»
لانا:
— «نه.»
— «بیسکوییت؟»
— «نه.»
— «حرف بزنیم؟»
لانا با ترس:
— «دیوانهای؟ کوک میشنوه!»
همون لحظه صدای قدمهای کوک اومد.
هر دو صاف نشستن.
کوک:
— «صبح بخیر.»
هر دو:
— «صبح بخیر رئیس! 😭»
کوک با تعجب:
— «رئیس؟ چرا اینطوری حرف میزنید؟»
تهیونگ:
— «هیچی رئیس.»
کوک رفت.
چند ثانیه بعد لانا آروم گفت:
— «تهیونگ...»
— «جانم؟»
— «من دیگه از اینهمه مؤدب بودن خسته شدم.»
تهیونگ:
— «منم.»
لانا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— «یه شوخی کوچیک؟»
تهیونگ:
— «باشه.»
لانا یه بالش برداشت.
تهیونگ:
— «نههههه! دوباره بالش؟! 😭»
لانا:
— «قرار نیست پرت کنم!»
همون لحظه چراغها خاموش شدن.
تق!
صدای کوک از بلندگو:
— «عملیات شیطنت... شناسایی شد.»
لانا و تهیونگ:
— «😨»
چراغها روشن شد.
کوک وسط سالن ایستاده بود.
— «بالش؟»
لانا بالش رو پشتش قایم کرد.
— «کدوم بالش؟»
تهیونگ:
— «رئیس... اون یه وسیله تزئینیه.»
کوک:
— «تهیونگ.»
— «بله؟»
— «تو هم شریکشی؟»
— «من تحت فشار بودم. 😭»
کوک با خونسردی گفت:
— «از امروز هرکس بدون اجازه بالش برداره، عمارت رو تمیز میکنه.»
لانا:
— «من اعتراف میکنم! فقط تمیزکاری نه! 😭»
تهیونگ:
— «منم اعتراف میکنم، برای احتیاط!»
کوک لبخند زد.
— «خوبه. بالاخره فهمیدید.»
از سالن رفت.
تهیونگ آهسته:
— «لانا...»
— «چی؟»
— «فکر کنم تا یه هفته دیگه شیطنت نکنیم.»
لانا:
— «صددرصد.»
از طبقه بالا صدای کوک:
— «شنیدم.»
هر دو:
— «😨💀»
تهیونگ:
— «من حتی دیگه با بالش هم حرف نمیزنم.»
لانا:
— «منم.»
ادامه دارد... 🖤😂
صبح روز بعد...
عمارت عجیب ساکت بود.
لانا و تهیونگ روی مبل نشسته بودن و حتی جرئت حرف زدن نداشتن.
تهیونگ آروم گفت:
— «چایی؟»
لانا:
— «نه.»
— «بیسکوییت؟»
— «نه.»
— «حرف بزنیم؟»
لانا با ترس:
— «دیوانهای؟ کوک میشنوه!»
همون لحظه صدای قدمهای کوک اومد.
هر دو صاف نشستن.
کوک:
— «صبح بخیر.»
هر دو:
— «صبح بخیر رئیس! 😭»
کوک با تعجب:
— «رئیس؟ چرا اینطوری حرف میزنید؟»
تهیونگ:
— «هیچی رئیس.»
کوک رفت.
چند ثانیه بعد لانا آروم گفت:
— «تهیونگ...»
— «جانم؟»
— «من دیگه از اینهمه مؤدب بودن خسته شدم.»
تهیونگ:
— «منم.»
لانا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— «یه شوخی کوچیک؟»
تهیونگ:
— «باشه.»
لانا یه بالش برداشت.
تهیونگ:
— «نههههه! دوباره بالش؟! 😭»
لانا:
— «قرار نیست پرت کنم!»
همون لحظه چراغها خاموش شدن.
تق!
صدای کوک از بلندگو:
— «عملیات شیطنت... شناسایی شد.»
لانا و تهیونگ:
— «😨»
چراغها روشن شد.
کوک وسط سالن ایستاده بود.
— «بالش؟»
لانا بالش رو پشتش قایم کرد.
— «کدوم بالش؟»
تهیونگ:
— «رئیس... اون یه وسیله تزئینیه.»
کوک:
— «تهیونگ.»
— «بله؟»
— «تو هم شریکشی؟»
— «من تحت فشار بودم. 😭»
کوک با خونسردی گفت:
— «از امروز هرکس بدون اجازه بالش برداره، عمارت رو تمیز میکنه.»
لانا:
— «من اعتراف میکنم! فقط تمیزکاری نه! 😭»
تهیونگ:
— «منم اعتراف میکنم، برای احتیاط!»
کوک لبخند زد.
— «خوبه. بالاخره فهمیدید.»
از سالن رفت.
تهیونگ آهسته:
— «لانا...»
— «چی؟»
— «فکر کنم تا یه هفته دیگه شیطنت نکنیم.»
لانا:
— «صددرصد.»
از طبقه بالا صدای کوک:
— «شنیدم.»
هر دو:
— «😨💀»
تهیونگ:
— «من حتی دیگه با بالش هم حرف نمیزنم.»
لانا:
— «منم.»
ادامه دارد... 🖤😂
- ۱۰۵
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط