آخر...
هومم... خب آخره سال شد و ما هم با یه حاله گند و گرفته از هم خداحافظی کردیم
امسال پر از خاطره بود...خوب و بد...قشنگ و زشت..
من و دوستام و کله هم کلاسیام هممون توی موقعیتهای مختلفی باهم قرار گرفتیم و چه خوب چه بد باهم دیگه ردشون کردیم...
هر کس میومد تو کلاس بهمون میگفت که چقدررر کلاس بدی هستیم و چقدر شلوغیم و ماهم همیشه بهشون میخندیدیم..
چون فقط خودمون درک میکردیم چقدر میتونیم پشته هم دربیایم..
مثلا ما خیلی از بچههای کلاسمون باهم مشکل دارن ولی وقتی یکیمون با یکی خارج از کلاس بحثش میشد...جوری پشت هم در میومدیم که انگار عاشق همیم...و خب هستیم..
ما واقعا همو دوست داشتیم و میخواستیم که امسال ادامه پیدا کنه ولی خب...حیف که نشد
مثلا منو دوستام امسال انقدر باهم دعوا داشتیم که نگو...و هر دفعه هم خطر جداییمون بیشتر میشد ولی...آخرش هم از هم جدا نشدیم...
به هر حال..
اگه بخوام هر کدومشون رو شبیه کنم...میگم:
نیلا اون بچه خوبهی کلاسه که همیشهههه خدا آرومه و فکر نکنم تا حالا با کسی به مشکل بر خورده باشه...
ریحانه شیرازی اون بچهایه که تو اکیپه شره کلاسه ولی خب نسبت به بقیشون خیلی عاقل تره..
دلارام که اصلا نگم...انقدررر شلوغه که همه معلما دیگه از دستش خسته شدن ولی بازم همیشه انقدر میخندونه ما رو که اصلا نگم...
عسل اون بچهایه که پیش همه یه دختره ساکته ولی پیش اکیپ دوستاش یک هیولایی میشه که اصلا نمیشه کنترلش کرد و از اولین اعضای اون اکیپه...
سوگند اون بچهایه که پارسال تازه اومده بود کلاسمون و خب به خاطر جدید بودنش از همون پارسال خیلیا دوسش نداشتن و خب به عبارتی که بچهها اسمشو گذاشتن اونی که خیلی احساسیه ولی خب...احساسی بودن بد نیست که هست؟ ولی خب بازم در آخر خوب خودشو تو دل مهنا جا کرد...
ساینا اون بچهایه که مثله عسله یه ذره دراز تره فقط...اونم تو اکیپه مهناست و خوب خودشو تو اکیپ جا داده و مثله عسل از اولین اعضاعه...
و خب اینهمه مهنا مهنا کردم رسیدیم به خودش...مهنا اون بچهایه که همه تو کلاس دوسش دارن و به قول خودش خیلی بیاحساسه ولی بحثش که پیش بیاد خیلی با احساسه...خب خیلی رکه و امسال باعث شد تو روز معلم سوگنده بدبخت از دستش گریه کنه ولی خب بازم همه دوسش دارن..
ریحانه مهدویان که اصلا عمره منههه...بهم امسال اعتراف کرد و منم فهمیدم حسم بهش یه طرفه نبوده قشنگ پروانههای تو دلمو فعال کرد که عاشقتم...
مرسانا که همه به بچم میگن پوتیتو اون بچهایه که آسیبه زیادی دیده و متاسفانه فکر میکنم من بهش آسیب زدم و اگه از اون اول نبودم انقدر آسیب نمیدید...بیخیال دیگه سال تموم شد این حرفارو ولش خواستم بگم عاشقتم..
نازنین که ملقبه به نردبون و البتهههه نازی...(ماشالله ماشالله قدش ۱۷۰عه) اونم امسال وارد اکیپه ما شد و خیلی پشیمونم که اون اوایل باهاش مخالفت کردم ولی عاشقتم نازی جونم...
هانیا ملقب به هانی اونم امسال نقش پر رنگی تو اکیپمون داشت ولی خب عضو اکیپ حساب نمیشد ولی بازم مرسی وقتایی که بقیه نبودن بودی هانی جونم...
مدیسا که اون بچهی کلاسه که قشنگگ کودک درونش فعاله برا همین هم خیلیا ازش بدشون میاد ولی من که عاشقشممممممممممم....
سلاله که اونیه که خیلی یهویی هممون ازش بدمون اومد و متسفانه شایدم خوشبختانه باهاش قطع ارتباط کردیم...
آسودی (اسمش ترنمه ما آسودی صداش میکنیم) که اصلا عشقمهههه...انقدر مهربونه که حد نداره و اونم یه روزگاری تو اکیپه مهنا بوده ولی به دلایل نامعلومی رابطشون تموم میشه...
آرام که امسال تازه اومده بود تو کلاسمون چون جهشی خونده بود و یه سال از هممون کوچیکتر بود...اون اوایل همه ازش بدشون میومد ولی رفته رفته خودشو تو اکیپ مدیسا جا کرد و منم دیگه خیلی دوسش دارم...
خانم لطفی و میس درودیان هم که معلمای پایه و زبانمون بودن و اینم تقدیم به شما بوس بوس
خلاصه که این بود وضعیت کلاس ما که کلا ترکیده بود
روزه آخرم که دلارامه کثافت اومد آب ریخت تو یقم و کلا اون روز توسط مادر جان به فنا رفتم ولی خب روز آخره خوبی بود...
کاشکی میشد هیچوقت ازتون جدا نشم ولی مثل اینکه سرنوشت چیزای دیگهای برای ما رقم زده...
به هر حال امیدوارم هر جا که هستید همتون موفق باشد و تک تکتون به آرزوهاتون برسید...
امضا: بنیتا ۱۴۰۴/۲/۳۰
امسال پر از خاطره بود...خوب و بد...قشنگ و زشت..
من و دوستام و کله هم کلاسیام هممون توی موقعیتهای مختلفی باهم قرار گرفتیم و چه خوب چه بد باهم دیگه ردشون کردیم...
هر کس میومد تو کلاس بهمون میگفت که چقدررر کلاس بدی هستیم و چقدر شلوغیم و ماهم همیشه بهشون میخندیدیم..
چون فقط خودمون درک میکردیم چقدر میتونیم پشته هم دربیایم..
مثلا ما خیلی از بچههای کلاسمون باهم مشکل دارن ولی وقتی یکیمون با یکی خارج از کلاس بحثش میشد...جوری پشت هم در میومدیم که انگار عاشق همیم...و خب هستیم..
ما واقعا همو دوست داشتیم و میخواستیم که امسال ادامه پیدا کنه ولی خب...حیف که نشد
مثلا منو دوستام امسال انقدر باهم دعوا داشتیم که نگو...و هر دفعه هم خطر جداییمون بیشتر میشد ولی...آخرش هم از هم جدا نشدیم...
به هر حال..
اگه بخوام هر کدومشون رو شبیه کنم...میگم:
نیلا اون بچه خوبهی کلاسه که همیشهههه خدا آرومه و فکر نکنم تا حالا با کسی به مشکل بر خورده باشه...
ریحانه شیرازی اون بچهایه که تو اکیپه شره کلاسه ولی خب نسبت به بقیشون خیلی عاقل تره..
دلارام که اصلا نگم...انقدررر شلوغه که همه معلما دیگه از دستش خسته شدن ولی بازم همیشه انقدر میخندونه ما رو که اصلا نگم...
عسل اون بچهایه که پیش همه یه دختره ساکته ولی پیش اکیپ دوستاش یک هیولایی میشه که اصلا نمیشه کنترلش کرد و از اولین اعضای اون اکیپه...
سوگند اون بچهایه که پارسال تازه اومده بود کلاسمون و خب به خاطر جدید بودنش از همون پارسال خیلیا دوسش نداشتن و خب به عبارتی که بچهها اسمشو گذاشتن اونی که خیلی احساسیه ولی خب...احساسی بودن بد نیست که هست؟ ولی خب بازم در آخر خوب خودشو تو دل مهنا جا کرد...
ساینا اون بچهایه که مثله عسله یه ذره دراز تره فقط...اونم تو اکیپه مهناست و خوب خودشو تو اکیپ جا داده و مثله عسل از اولین اعضاعه...
و خب اینهمه مهنا مهنا کردم رسیدیم به خودش...مهنا اون بچهایه که همه تو کلاس دوسش دارن و به قول خودش خیلی بیاحساسه ولی بحثش که پیش بیاد خیلی با احساسه...خب خیلی رکه و امسال باعث شد تو روز معلم سوگنده بدبخت از دستش گریه کنه ولی خب بازم همه دوسش دارن..
ریحانه مهدویان که اصلا عمره منههه...بهم امسال اعتراف کرد و منم فهمیدم حسم بهش یه طرفه نبوده قشنگ پروانههای تو دلمو فعال کرد که عاشقتم...
مرسانا که همه به بچم میگن پوتیتو اون بچهایه که آسیبه زیادی دیده و متاسفانه فکر میکنم من بهش آسیب زدم و اگه از اون اول نبودم انقدر آسیب نمیدید...بیخیال دیگه سال تموم شد این حرفارو ولش خواستم بگم عاشقتم..
نازنین که ملقبه به نردبون و البتهههه نازی...(ماشالله ماشالله قدش ۱۷۰عه) اونم امسال وارد اکیپه ما شد و خیلی پشیمونم که اون اوایل باهاش مخالفت کردم ولی عاشقتم نازی جونم...
هانیا ملقب به هانی اونم امسال نقش پر رنگی تو اکیپمون داشت ولی خب عضو اکیپ حساب نمیشد ولی بازم مرسی وقتایی که بقیه نبودن بودی هانی جونم...
مدیسا که اون بچهی کلاسه که قشنگگ کودک درونش فعاله برا همین هم خیلیا ازش بدشون میاد ولی من که عاشقشممممممممممم....
سلاله که اونیه که خیلی یهویی هممون ازش بدمون اومد و متسفانه شایدم خوشبختانه باهاش قطع ارتباط کردیم...
آسودی (اسمش ترنمه ما آسودی صداش میکنیم) که اصلا عشقمهههه...انقدر مهربونه که حد نداره و اونم یه روزگاری تو اکیپه مهنا بوده ولی به دلایل نامعلومی رابطشون تموم میشه...
آرام که امسال تازه اومده بود تو کلاسمون چون جهشی خونده بود و یه سال از هممون کوچیکتر بود...اون اوایل همه ازش بدشون میومد ولی رفته رفته خودشو تو اکیپ مدیسا جا کرد و منم دیگه خیلی دوسش دارم...
خانم لطفی و میس درودیان هم که معلمای پایه و زبانمون بودن و اینم تقدیم به شما بوس بوس
خلاصه که این بود وضعیت کلاس ما که کلا ترکیده بود
روزه آخرم که دلارامه کثافت اومد آب ریخت تو یقم و کلا اون روز توسط مادر جان به فنا رفتم ولی خب روز آخره خوبی بود...
کاشکی میشد هیچوقت ازتون جدا نشم ولی مثل اینکه سرنوشت چیزای دیگهای برای ما رقم زده...
به هر حال امیدوارم هر جا که هستید همتون موفق باشد و تک تکتون به آرزوهاتون برسید...
امضا: بنیتا ۱۴۰۴/۲/۳۰
- ۷.۲k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط