برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده

برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده
 نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش درد عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست،
حوصله ای نیست،حوصله ای نیست..
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
 هر لحظه ، هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم
 هر چند که تا منزل تو ، فاصله ای نیست
 فاصله ای نیست

#اردلان_سرافراز
دیدگاه ها (۳)

پر کن پیاله را کاین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی بردا...

ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایمما هم اسیر طره ی جانانه بو...

آتشی در سینه دارم جاودانیعمر من مرگی است نامش زندگانیرحمتی ك...

زیبا فراوان دیده ام...اماتو چیز دیگریصدها گلستان دیده ام...ا...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

​ما، اسیرانِ این نقاب‌های زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکس...

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۹: در آستانه‌ی خلاءقلعه با صدایی مه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط