.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.


میا چند ثانیه همون‌طور به نیم‌رخش خیره موند.
فقط یه «نه» بود؛ کوتاه و ساده... اما نمی‌دونست چرا همین یه کلمه این‌قدر ته دلش رو خالی کرد.

لبخند خیلی کمرنگی که روی لبش نشسته بود، آروم محو شد و نگاهش رو پایین انداخت و گفت:

_ آها...

صدای خودش هم مثل قبل نبود.
تهیونگ متوجه تغییر لحنش شد، اما چیزی نگفت فنجونش رو روی جزیره گذاشت و نگاهش رو به ساعت مچیش دوخت.

_ من دیگه میرم.

میا با حرفش چند لحظه با انگشتش لبه‌ی آستینش رو بازی داد اما چیزی نگفت با بی تفاوتی از کنارش رد شد و سمت پله ها حرکت کرد تا به اتاقش بره.

نگاه تهیونگ بی صدا تا اتاقش دنبالش کرد، نفس کلافه ای کشید و لحظه‌ای چشماشو بست، نمی‌فهمید مردم ترجیح میدن به حرفای دروغ لبخند بزنن ولی تلخیه حقیقت به صورتشون کوبیده نشه؟

سری تکون داد و با برداشتن گوشیش سمت خروجی رفت و همزمان واسه سوهو، دوست صمیمی و دست راستش پیامی تایپ کرد:

_" دارم میرم سمت بندر، به مایا زنگ بزن و تا رسیدنم محموله ها رو سالم جابجا کنید."

و با لمس کردن گزینه ارسال گوشی رو داخل جیبش گذاشت و با قدم های نسبتا بلند سمت ماشین پرشه اش رفت.

.
.
.

چهل دقیقه بعد، نورهای کم‌رنگ بندر از دور پیدا شد.

ماشین رو کنار یکی از انبارهای خلوت نگه داشت و پیاده شد.

سوهو چند متر اون‌طرف‌تر منتظرش بود. همین که تهیونگ رو دید، جلو اومد:

_ بالاخره اومدی.

تهیونگ بدون مقدمه پرسید:

_ همه‌چی آماده‌ست؟

_ آره. فقط منتظر تأیید تو بودیم.


ادامه دارد...
لایک و کامنت؟؟
دیدگاه ها (۴)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ نگاهش رو س...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁵. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.سری از تاسف بابت ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁸...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~_ اما من بهش میگم بازی با یه آدم خط...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جِما برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.ا...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³². 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا چند دقیقه بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط