رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۶۹
نگاهش همراه اشکم پایین اومد تا اینکه پایین
صورتم با انگشت اشارش پاکش کرد.
انگشتشو کشید و با کشیده شدنش روي لبم مو به
تنم سیخ شد.
سرش اونقدر نزدیک شد که پوست لبشو حس
کردم اما تا بیاد کاملا روي لبم بشینه سریع نشستم
و بغضم شکست که چشمهامو بستم و لبمو به
دندون گرفتم تا صداي هق هقم بلند نشه.
حس کردم که کنارم نشست.
پاهامو توي شکمم جمع کردم و سرمو روي
دستهام گذاشتم که از گریه شونههام لرزیدند.
با غم و عصبانیت توي صداش گفت: اینقدر احمق بودي که نفهمیدي میخوامت؟
اما حرفش آرومترم نکرد.
چیزي نگذشت که دستش دور شونم حلقه شد و تو
بغلش کشیدم.
لبشو روي موهام حس کردم و بعد از اون بوسهاي
زد که سرمو بالا آوردم و با تموم دلخوریاي که ازش
داشتم به عقب پرتش کردم که سریع دستشو تکیه
گاه بدنش کرد.
با صورت خیس از اشک گفتم: از خونه برو بیرون،
نیاز به فکر کردن دارم.
-میدونی که هر چی دیرتر جواب بدي بیشتر کتک...
چشمهامو بستم و بلند گفتم: میدونم.
چشمهامو باز کردم و آرومتر گفتم: میدونم، تا شب
بهت خبر میدم.
بعدم نگاه ازش گرفتم و از سرجام بلند شدم.
نزدیک آشپزخونه پشت بهش وایسادم و لبمو به
دندون گرفتم تا نفهمه دارم گریه میکنم.
در هال باز شد.
_باشه،شب ساعت نه میام دنبالت.
چرخیدم و تا اومدم مخالفت کنم سریع بیرون رفت
و در رو بست که صداش مثل پتک تو سرم کوبید و
بعد از اون خونه غرق در سکوت تلخی شد.
*****
به ساعت نگاه کردم.
هفت و نیم بود.
دستمو توي موهام کشیدم و سرمو به مبل تکیه
دادم.
مرغ نیم پز روي گاز مونده بود و ظهر تا حالا لب به
هیچ چیزي نزدم.
از اون وقتی که رفته اونقدر فکر کردم که دیگه مغزم
داره منفجر میشه.
واقعا دوراهی سختیه.
طلاق بگیرم میترسم مردم تو سر مامان و بابام
بزنند که دخترت زندگی کن نبود اما این مهم نیست
چون بعدش مهرداد عقدم میکنه، من بخاطر ایمان
تردید دارم.
قبول کردنم مساوي میشه با ول کردنش و قبول
نکردنم هم...
نفسمو به بیرون فوت کردم.
حتی نمیخوام درموردش فکر کنم.
به مبل دست گذاشتم و بلند شدم.
اونقدر ضعف داشتم که حتی حوصلهی راه رفتنم
نداشتم.
وارد اتاق شدم.
بالاخره بعد از کلی بیحوصلگی و گرسنگی حاضر
شدم، بماند که چندین بار روي تخت نشستم و بازم بلند شدم.
گوشیمو توي جیبم گذاشتم و وارد آشپزخونه شدم.
یه مسکن قوي برداشتم و با آب خوردم.
خداکنه خوابم نگیره، همیشه این مسکن سردردمو
زود خوب میکنه اما بدجور خوابم میگیره.
منتظر اومدنش روي مبل نشستم و با پام روي زمین
ضرب گرفتم.
بازم توي تردید غرق شدم.
مهرداد آدم کش نیست حتما ولش میکنه اما دیگه
شناختمش، تا طلاقش نگیرم ول کن این ماجرا
نیست.
با استرس پوست لبمو با بازي گرفتم.
چیکار کنم خدا؟
با صداي آیفون نفسمو به بیرون فوت کردم و بلند
شدم.
#پارت_۲۶۹
نگاهش همراه اشکم پایین اومد تا اینکه پایین
صورتم با انگشت اشارش پاکش کرد.
انگشتشو کشید و با کشیده شدنش روي لبم مو به
تنم سیخ شد.
سرش اونقدر نزدیک شد که پوست لبشو حس
کردم اما تا بیاد کاملا روي لبم بشینه سریع نشستم
و بغضم شکست که چشمهامو بستم و لبمو به
دندون گرفتم تا صداي هق هقم بلند نشه.
حس کردم که کنارم نشست.
پاهامو توي شکمم جمع کردم و سرمو روي
دستهام گذاشتم که از گریه شونههام لرزیدند.
با غم و عصبانیت توي صداش گفت: اینقدر احمق بودي که نفهمیدي میخوامت؟
اما حرفش آرومترم نکرد.
چیزي نگذشت که دستش دور شونم حلقه شد و تو
بغلش کشیدم.
لبشو روي موهام حس کردم و بعد از اون بوسهاي
زد که سرمو بالا آوردم و با تموم دلخوریاي که ازش
داشتم به عقب پرتش کردم که سریع دستشو تکیه
گاه بدنش کرد.
با صورت خیس از اشک گفتم: از خونه برو بیرون،
نیاز به فکر کردن دارم.
-میدونی که هر چی دیرتر جواب بدي بیشتر کتک...
چشمهامو بستم و بلند گفتم: میدونم.
چشمهامو باز کردم و آرومتر گفتم: میدونم، تا شب
بهت خبر میدم.
بعدم نگاه ازش گرفتم و از سرجام بلند شدم.
نزدیک آشپزخونه پشت بهش وایسادم و لبمو به
دندون گرفتم تا نفهمه دارم گریه میکنم.
در هال باز شد.
_باشه،شب ساعت نه میام دنبالت.
چرخیدم و تا اومدم مخالفت کنم سریع بیرون رفت
و در رو بست که صداش مثل پتک تو سرم کوبید و
بعد از اون خونه غرق در سکوت تلخی شد.
*****
به ساعت نگاه کردم.
هفت و نیم بود.
دستمو توي موهام کشیدم و سرمو به مبل تکیه
دادم.
مرغ نیم پز روي گاز مونده بود و ظهر تا حالا لب به
هیچ چیزي نزدم.
از اون وقتی که رفته اونقدر فکر کردم که دیگه مغزم
داره منفجر میشه.
واقعا دوراهی سختیه.
طلاق بگیرم میترسم مردم تو سر مامان و بابام
بزنند که دخترت زندگی کن نبود اما این مهم نیست
چون بعدش مهرداد عقدم میکنه، من بخاطر ایمان
تردید دارم.
قبول کردنم مساوي میشه با ول کردنش و قبول
نکردنم هم...
نفسمو به بیرون فوت کردم.
حتی نمیخوام درموردش فکر کنم.
به مبل دست گذاشتم و بلند شدم.
اونقدر ضعف داشتم که حتی حوصلهی راه رفتنم
نداشتم.
وارد اتاق شدم.
بالاخره بعد از کلی بیحوصلگی و گرسنگی حاضر
شدم، بماند که چندین بار روي تخت نشستم و بازم بلند شدم.
گوشیمو توي جیبم گذاشتم و وارد آشپزخونه شدم.
یه مسکن قوي برداشتم و با آب خوردم.
خداکنه خوابم نگیره، همیشه این مسکن سردردمو
زود خوب میکنه اما بدجور خوابم میگیره.
منتظر اومدنش روي مبل نشستم و با پام روي زمین
ضرب گرفتم.
بازم توي تردید غرق شدم.
مهرداد آدم کش نیست حتما ولش میکنه اما دیگه
شناختمش، تا طلاقش نگیرم ول کن این ماجرا
نیست.
با استرس پوست لبمو با بازي گرفتم.
چیکار کنم خدا؟
با صداي آیفون نفسمو به بیرون فوت کردم و بلند
شدم.
- ۳.۶k
- ۱۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط