« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت ۵: خاطرهای که با خون برگشت
ماشین با سرعت از جادهی خیس رد میشد.
صدای بارون روی سقف، با غرش خفهی موتور قاطی شده بود و نور چراغهای شهر یکییکی از شیشه رد میشدن و روی صورت جه-این خط میکشیدن.
داخل ماشین، سکوت سنگینی حاکم بود.
تهیونگ کنار جه-این نشسته بود.
نه مثل همیشه با آرامش سردش، نه با اون اطمینانی که همیشه ازش میبارید.
اینبار شونههاش سفتتر بودن. فکش قفل بود. انگار از بیرون هنوز همون رئیس بیرحم بود، اما از درون، چیزی ترک برداشته بود.
جه-این خودش رو به در چسبونده بود.
دستهاش هنوز میلرزیدن.
اسم توی سرش تکرار میشد.
**جونگکوک.**
هر بار که این اسم تو ذهنش میاومد، یه چیز توی قلبش تیر میکشید.
نه از ترس.
از آشنایی.
تهیونگ بالاخره بدون اینکه بهش نگاه کنه، گفت:
«باید سرتو تکیه بدی. رنگت پریده.»
جه-این با خشم خفهای جواب داد:
«انگار واقعاً برات مهمه.»
تهیونگ چیزی نگفت.
جه-این برگشت سمتش. چشمهاش سرخ شده بودن.
«حالا دیگه ساکت شدی؟ بعد از اینهمه سال دروغ، الان چیزی برای گفتن نداری؟»
راننده از آینه یه نگاه کوتاه به عقب انداخت، ولی خیلی سریع دوباره حواسش رو داد به جاده.
تهیونگ پایین و شمرده گفت:
«جلوی راننده نه.»
جه-این پوزخند تلخی زد.
«چقدر جالبه. دربارهی گذشتهی من، دربارهی برادرم، دربارهی اسم واقعیم… همهچی محرمانهست. همهچی باید پنهون بمونه. چون تو اینطوری میخوای.»
تهیونگ این بار نگاهش کرد.
مستقیم. سنگین. خسته.
«چون تو نمیدونی حقیقت چیکار میتونه با آدم بکنه.»
جه-این با صدای لرزون گفت:
«نه. من فقط نمیدونم تو چیکار با زندگی من کردی.»
همین جمله کافی بود تا دوباره سکوت بیفته.
اما این بار سکوت فقط بیرون نبود.
توی سر جه-این هم یه جور خلأ عجیب باز شد.
نور چراغ یه ماشین از بغلشون رد شد.
و ناگهان—
شیشه.
خون.
بوی بنزین.
دست کوچکش که توی دست یه نفر گیر کرده بود.
صدای پسر نوجوانی که با وحشت فریاد میزد:
**«جه-این! به من نگاه کن! نخواب!»**
جه-این با یک نفس بریده خم شد.
دستش رفت روی سرش.
«آه—»
تهیونگ فوری به طرفش برگشت.
«جه-این؟»
اما جه-این دیگه صدای حال رو درست نمیشنید.
همهچیز جلوی چشمش تکهتکه روشن میشد—
یه شب بارونی…
ماشینی که با سرعت توی جاده میرفت…
مادرش که برگشته بود عقب و با نگرانی چیزی گفته بود…
پدرش پشت فرمون…
بعد نور شدید چراغ یک ماشین دیگه…
برخورد…
جیغ…
واژگون شدن…
و بعد…
آتش.
جه-این با نفسنفس سرش رو به صندلی کوبید.
«نه… نه…»
تصویر عوض شد.
یه پسر زخمی، با صورت خونی، که سعی میکرد در ماشین رو باز کنه.
چشمهاش پر از اشک بود و هی میگفت:
**«من اینجام… نترس… من اینجام…»**
لبهای جه-این لرزید.
«جونگکوک…»
تهیونگ یکدفعه خشک شد.
جه-این چشمهاشو باز کرد، اما هنوز معلوم بود کامل توی زمان حال نیست.
«اون… اون اونجا بود…»
تهیونگ آروم گفت:
«به من نگاه کن.»
اما جه-این بهش نگاه نکرد.
تصویر آخر، از همه واضحتر برگشت—
یه مرد
## پارت ۵: خاطرهای که با خون برگشت (ادامه)
---
### یه مرد…
یه مرد که توی شعلهها از ماشین بیرون کشیده میشد.
صورتش خونی، دستهاش سوخته، ولی داشت فریاد میداد:
**«جه-این! دستت رو بگیر!»**
اما دیگه دستش گرم نبود.
دیگه نمیتونست گرما رو احساس کنه.
جه-این با جیغی خفه از خودش بیرون پرید:
«پدرم…»
تهیونگ دستش رو روی دست جه-این گذاشت. گرمیاش واقعاً تازه بود، نه مثل دستهای سوختهی گذشته.
«جه-این! به من نگاه کن.»
جه-این چشمهاشو باز کرد. نگاهش گیج بود، ولی حالا معلوم بود توی زمان واقعیه.
تهیونگ با صدایی که از تهِ وجودش میاومد، گفت:
«تو اون شب… فقط خودت نبودی.»
جه-این سرشو تکون داد.
«چی؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. انگار هر کلمهای که میخواست بگه، یه تیغ توی گلوش بود.
«اون شب یه ماشین دیگه بود توی جاده. یه سانحهی عجیب.»
جه-این صدای لرزون گفت:
«من… من یادمه چراغها…»
تهیونگ ادامه داد:
«من هم اونجا بودم.»
جه-این نگاهش کرد.
دهنش باز موند.
تهیونگ با نگاهی که چیزی از خشمهای قبل نداشت، گفت:
«من راننده بودم.»
جه-این چشمهاش گرد شد.
**«من اون شب باعث سانحه شدم.»**
---
### خیابانهای شهر — همزمان
جونگکوک توی ماشین نشسته بود.
یونگی یه GPS توی یکی از جیبهایش گذاشته بود.
این بار، جونگکوک مطمئن بود: **دیگه گمش نمیکنه.**
مینا، خواهر جیمین، کنارش نشسته بود.
«چقدر فاصله داریم؟»
جونگکوک نگاهی به صفحه انداخت.
«پنج دقیقه.»
ادامش کامنت ها جا نشد
پارت ۵: خاطرهای که با خون برگشت
ماشین با سرعت از جادهی خیس رد میشد.
صدای بارون روی سقف، با غرش خفهی موتور قاطی شده بود و نور چراغهای شهر یکییکی از شیشه رد میشدن و روی صورت جه-این خط میکشیدن.
داخل ماشین، سکوت سنگینی حاکم بود.
تهیونگ کنار جه-این نشسته بود.
نه مثل همیشه با آرامش سردش، نه با اون اطمینانی که همیشه ازش میبارید.
اینبار شونههاش سفتتر بودن. فکش قفل بود. انگار از بیرون هنوز همون رئیس بیرحم بود، اما از درون، چیزی ترک برداشته بود.
جه-این خودش رو به در چسبونده بود.
دستهاش هنوز میلرزیدن.
اسم توی سرش تکرار میشد.
**جونگکوک.**
هر بار که این اسم تو ذهنش میاومد، یه چیز توی قلبش تیر میکشید.
نه از ترس.
از آشنایی.
تهیونگ بالاخره بدون اینکه بهش نگاه کنه، گفت:
«باید سرتو تکیه بدی. رنگت پریده.»
جه-این با خشم خفهای جواب داد:
«انگار واقعاً برات مهمه.»
تهیونگ چیزی نگفت.
جه-این برگشت سمتش. چشمهاش سرخ شده بودن.
«حالا دیگه ساکت شدی؟ بعد از اینهمه سال دروغ، الان چیزی برای گفتن نداری؟»
راننده از آینه یه نگاه کوتاه به عقب انداخت، ولی خیلی سریع دوباره حواسش رو داد به جاده.
تهیونگ پایین و شمرده گفت:
«جلوی راننده نه.»
جه-این پوزخند تلخی زد.
«چقدر جالبه. دربارهی گذشتهی من، دربارهی برادرم، دربارهی اسم واقعیم… همهچی محرمانهست. همهچی باید پنهون بمونه. چون تو اینطوری میخوای.»
تهیونگ این بار نگاهش کرد.
مستقیم. سنگین. خسته.
«چون تو نمیدونی حقیقت چیکار میتونه با آدم بکنه.»
جه-این با صدای لرزون گفت:
«نه. من فقط نمیدونم تو چیکار با زندگی من کردی.»
همین جمله کافی بود تا دوباره سکوت بیفته.
اما این بار سکوت فقط بیرون نبود.
توی سر جه-این هم یه جور خلأ عجیب باز شد.
نور چراغ یه ماشین از بغلشون رد شد.
و ناگهان—
شیشه.
خون.
بوی بنزین.
دست کوچکش که توی دست یه نفر گیر کرده بود.
صدای پسر نوجوانی که با وحشت فریاد میزد:
**«جه-این! به من نگاه کن! نخواب!»**
جه-این با یک نفس بریده خم شد.
دستش رفت روی سرش.
«آه—»
تهیونگ فوری به طرفش برگشت.
«جه-این؟»
اما جه-این دیگه صدای حال رو درست نمیشنید.
همهچیز جلوی چشمش تکهتکه روشن میشد—
یه شب بارونی…
ماشینی که با سرعت توی جاده میرفت…
مادرش که برگشته بود عقب و با نگرانی چیزی گفته بود…
پدرش پشت فرمون…
بعد نور شدید چراغ یک ماشین دیگه…
برخورد…
جیغ…
واژگون شدن…
و بعد…
آتش.
جه-این با نفسنفس سرش رو به صندلی کوبید.
«نه… نه…»
تصویر عوض شد.
یه پسر زخمی، با صورت خونی، که سعی میکرد در ماشین رو باز کنه.
چشمهاش پر از اشک بود و هی میگفت:
**«من اینجام… نترس… من اینجام…»**
لبهای جه-این لرزید.
«جونگکوک…»
تهیونگ یکدفعه خشک شد.
جه-این چشمهاشو باز کرد، اما هنوز معلوم بود کامل توی زمان حال نیست.
«اون… اون اونجا بود…»
تهیونگ آروم گفت:
«به من نگاه کن.»
اما جه-این بهش نگاه نکرد.
تصویر آخر، از همه واضحتر برگشت—
یه مرد
## پارت ۵: خاطرهای که با خون برگشت (ادامه)
---
### یه مرد…
یه مرد که توی شعلهها از ماشین بیرون کشیده میشد.
صورتش خونی، دستهاش سوخته، ولی داشت فریاد میداد:
**«جه-این! دستت رو بگیر!»**
اما دیگه دستش گرم نبود.
دیگه نمیتونست گرما رو احساس کنه.
جه-این با جیغی خفه از خودش بیرون پرید:
«پدرم…»
تهیونگ دستش رو روی دست جه-این گذاشت. گرمیاش واقعاً تازه بود، نه مثل دستهای سوختهی گذشته.
«جه-این! به من نگاه کن.»
جه-این چشمهاشو باز کرد. نگاهش گیج بود، ولی حالا معلوم بود توی زمان واقعیه.
تهیونگ با صدایی که از تهِ وجودش میاومد، گفت:
«تو اون شب… فقط خودت نبودی.»
جه-این سرشو تکون داد.
«چی؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. انگار هر کلمهای که میخواست بگه، یه تیغ توی گلوش بود.
«اون شب یه ماشین دیگه بود توی جاده. یه سانحهی عجیب.»
جه-این صدای لرزون گفت:
«من… من یادمه چراغها…»
تهیونگ ادامه داد:
«من هم اونجا بودم.»
جه-این نگاهش کرد.
دهنش باز موند.
تهیونگ با نگاهی که چیزی از خشمهای قبل نداشت، گفت:
«من راننده بودم.»
جه-این چشمهاش گرد شد.
**«من اون شب باعث سانحه شدم.»**
---
### خیابانهای شهر — همزمان
جونگکوک توی ماشین نشسته بود.
یونگی یه GPS توی یکی از جیبهایش گذاشته بود.
این بار، جونگکوک مطمئن بود: **دیگه گمش نمیکنه.**
مینا، خواهر جیمین، کنارش نشسته بود.
«چقدر فاصله داریم؟»
جونگکوک نگاهی به صفحه انداخت.
«پنج دقیقه.»
ادامش کامنت ها جا نشد
- ۱.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط