موج گیسو نگر،آرامِ بناگوش ببین

موج گیسو نگر،آرامِ بناگوش ببین
سایه و روشن آن زلف سمن‌پوش ببین



رقص اندام و پر افشانی پیکر دیدی

گوش بگشای و سخن‌گفتن گیسوی‌ش ببین



همچو گل‌برگ شکن‌یافته،در طره‌ی او

دم به دم جلوه‌گری می‌کند آن گوش،ببین



گر خموش است لب بوسه‌نوازش،غم نیست

دفتری ساخته از چشم سخن‌گوش ببین



ور به سردی نگرد سوی تو،افسرده مشو

سردی عشوه مبین،گرمی آغوش ببین



سخن تلخ ندیدم که بگوید،ور گفت

سخن تلخ رها کن،لب پرنوش ببین
دیدگاه ها (۱)

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین استخبرش نیست که فرهاد وی این م...

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشدوش با من گفت پنهان کاردان...

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسدمرده آن تن که بدو مژده جانی...

صالح سیدیوسفی شاعر شیرازی

زاهدا چندی بیا با ما به‌خلوت یار باشصحبت احرار بشنو محرم اسر...

داراب افسر بختیاری

ای که در مسجد روی بهر سجود سر بجنبد دل نجنبد این چه سود مولا...

فرنگیس اولین مرکب روان کردکه دولت در زمین گنجی نهان کرداز آن...

فتنه88   سخن از فتنه شد و چرت غزل شد پاره واژه‌ها دربه در و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط