استلا_پارت۲

استلا_پارت۲
آنیا:حوصلت رو ندارم، دانی، برو!
دامیان:دامی؟جدید بود.
بکی:ولش کن آنیا، بیا بریم.
(کمی بعد)
بکی:ببینم آنیا منظورت از دامی چی بود؟ ازش خوشت میاد؟
آنیا: چی، اه عمرا، حالا شاید خیلی رو مخ، مسخره و بی ادب باشه، اما خوب... شاید بشه گفت خیلی هم بد نیست.
بکی:پس ازش خوشت میاد.
آنیا:گفتم نه! عمرا! فقط بیشتر از غریبه هست برام.
بکی:که اینطور.
در کلاس آنیا همش در فکر بود، فکر اینکه:دامیان برای من چیه؟
هیچ جوابی به ذهنش نرسید.
زنگ ناهار بود، مکس ناگهان به سمت آنیا آمد.
آنیا:چ... چیشده؟
مکس:وقت ناهار شده.
آنیا:خوب؟
مکس:پول غذات رو به من بده زود.!
آنیا:برو بابا! عمرا!
مکس آنیا را به زمین می اندازد.
مکس:گفتم.. پول...
دامیان حرف مکس را قطع میکند.
دامیان:تو.. گفتی که چی؟ اوه هرچی گفتی میتونی پس بگیری، چون اگه نگیری... تضمین نمیکنم اتفاق خوبی بیوفته.
دیدگاه ها (۰)

استلا_پارت۳مکس:مثلا قراره چی بشه؟ من پولم رو یادم رفته و از ...

دامیان در ذهنش:من... من کمکش کردم چون کار درست همین بود! آره...

استلا_ پارت۱ساعت ۷ صبح است. آنیا حالا ۱۵ ساله است و دارد به ...

خوب خوب، قراره که این پیچ پیچ رمان بشه، اولین رمان استلا است...

عاشق کسی شدم که ازش متنفرم!

عشق صورتی من پارت/p4ویو آنیا رسیدیم بکی منو دامیان بیدار کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط