حاکم شهر دلم , کاش امانم بدهی

حاکم شهر دلم , کاش امانم بدهی
حاضرم میرم اگر باز تو جانم بدهی

هرچه بگذشت بگویم همه را کاش فقط
قدر یک لحظه یِ کوتاه , زمانم بدهی

گفتنی هست اگر جرات گفتن باشد
حرفها دارم اگر فنِّ بیانم بدهی

من به تو قصه یِ صد شاه و گدا گویم و تو
درس افسانه یِ سلطان و شبانم بدهی

ساحلِ قایق دریا زده یِ خسته شوی
در کنار خودت آرام, کرانم بدهی

هرچه خواهی تو همان,ساز مخالف نزنم
آنچه می خواهم ازت, کاش همانم بدهی
دیدگاه ها (۱)

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده امبسکه خود را در دل آیینه ...

ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت می‌کشد آخر مرا این پا وآن پ...

عاشقانه......دچارم کن به چوب دار و رویت را مگیر از من بده بر...

مـن شـبـیـہ قـصـہ هـا نـیسـتـم … کفـش بـلـوریـن نـدارم .. ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط