اینک این من : سر به سودای پریشانی نهاده

اینک این من : سر به سودای پریشانی نهاده

داغ نامت را نشان کرده  ، به پیشانی نهاده

گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران

مثل برجی خسته ، برجی رو به ویرانی نهاده

از هراس گم شدن در گیسویت با دل چه گویم؟

با دل -این گستاخ پا در راه ظلمانی نهاده -

تا که بیدارش کند کی؟بخت من اکنون که خوابست

سر به بالین شبی تاریک وطولانی نهاده

ذره ذره می روم تحلیل سنگ ساحلم من

خویش را در معرض امواج طوفانی نهاده

شاعرم من یا تو ؟ ای چشمان تو امضای خود را

پای هر یک زین غزل های سلیمانی نهاده

 

# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

چگونه بال زنم تا به ناکجا که توییبلندمی پرم اما ، نه آن هوا ...

تا صبح دم به یاد تو شب را قدم زدمآتش گرفتم از تو و در صبحدم ...

سلام ، صبح همگی بخیر دوستان عزیز ...

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از منکه جز ملال نصیبی نمیبرید از م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط