🖤 مافیای من

🖤 مافیای من

قسمت چهاردهم | دو چهره

صبح شرکت مثل همیشه شلوغ بود.

صدای تلفن‌ها، رفت‌وآمد کارمندها و صدای کیبوردها در تمام طبقه می‌پیچید.

ات پشت میزش نشسته بود و روی پرونده‌ی آرتمیس کار می‌کرد.

اما یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود.

جونگکوک.

رفتارش از دیشب عجیب‌تر شده بود.

نه اینکه مهربان شده باشد؛ اصلاً.

حتی سردتر از قبل بود.

هر بار کسی وارد اتاقش می‌شد، فقط با چند کلمه جواب می‌داد.

— پرونده رو بذار اونجا.

— برو.

— بعداً.

همین.

یکی از کارکنان اشتباهی عددی را در گزارش وارد کرده بود.

جونگکوک گزارش را نگاه کرد و گفت:

— اصلاحش کن.

مرد با استرس گفت:

— حتماً، آقای جئون.

— امروز.

— بله.

جونگکوک دوباره مشغول کار شد.

ات از دور نگاهش می‌کرد.

زیر لب گفت:

— این آدم حتی وقتی عصبانی نیست هم ترسناکه...

همان لحظه جونگکوک سرش را بلند کرد.

— چیزی گفتی؟

ات سریع گفت:

— نه!

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.

— خوبه.

ات نفس راحتی کشید.

اما چند دقیقه بعد، جونگکوک از اتاقش بیرون آمد.

همه‌ی کارکنان ناخودآگاه ساکت شدند.

او از کنار میز ات رد شد و یک پوشه روی آن گذاشت.

— اینو تا ظهر بررسی کن.

ات پوشه را برداشت.

— باشه.

جونگکوک چند قدم رفت.

ات صدایش کرد:

— آقای جئون؟

جونگکوک ایستاد.

— چی؟

— شما دیشب اصلاً خوابیدید؟

چند نفر اطرافشان با تعجب به ات نگاه کردند.

جونگکوک برگشت.

— این سؤال کاریه؟

ات گفت:

— نه.

— پس جوابش هم به تو مربوط نیست.

ات اخم کرد.

— فقط پرسیدم.

— فهمیدم.

و رفت.

ات زیر لب گفت:

— یه روز بالاخره مجبور می‌شید یه جواب کامل بدید.


---

شب شد.

ساختمان شرکت تقریباً خالی بود.

اما در طبقه‌ی آخر، چراغ دفتر جونگکوک هنوز روشن بود.

جونگکوک پشت پنجره ایستاده بود.

کت رسمی‌اش روی صندلی افتاده بود.

تلفنش زنگ خورد.

— بگو.

— رئیس، پیداش کردیم.

جونگکوک آرام گفت:

— کی؟

— همون کارمندی که اطلاعات رو منتقل می‌کرد.

— کجاست؟

مرد آدرس را گفت.

چهره‌ی جونگکوک هیچ تغییری نکرد.

— کسی نزدیکش نشه.

— چشم.

— خودم میام.

تماس قطع شد.

جونگکوک ساعتش را بست و از دفتر خارج شد.

چند دقیقه بعد، همان ساختمان تاریک شب قبل.

مردهایش به محض دیدنش کنار رفتند.

— رئیس.

جونگکوک وارد اتاق شد.

مردی که اطلاعات را منتقل کرده بود روبه‌رویش ایستاده بود.

جونگکوک مقابلش نشست.

— چرا؟

مرد سرش را پایین انداخت.

— مجبور شدم.

— همه همین جواب رو میدن.

— خانواده‌ام رو تهدید کرده بودن.

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— اسم کسی که تهدیدت کرد.

مرد اسم را گفت.

جونگکوک نگاهش را پایین انداخت و چند لحظه فکر کرد.

— پس خودش برگشته...

یکی از افرادش پرسید:

— رئیس، دستور؟

جونگکوک بلند شد.

— فعلاً هیچ کاری نکنید.

همه متعجب شدند.

جونگکوک ادامه داد:

— اول می‌خوام بدونم چرا بعد از این همه سال، دوباره سراغ من اومده.

یکی از افرادش پوشه‌ای جلو آورد.

— اینم پیدا کردیم.

جونگکوک پوشه را باز کرد.

عکس‌های مختلفی داخلش بود.

عکس شرکت.

عکس خودش.

و...

عکس ات.

جونگکوک چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.

یکی از افرادش گفت:

— رئیس؟

جونگکوک عکس ات را برداشت.

صدایش آرام بود.

اما آن آرامش از هر فریادی ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.

— از امشب...

مکث کرد.

— هیچ‌کس حق نداره به اون نزدیک بشه.

مردها سر تکان دادند.

— چشم.

جونگکوک عکس را در پوشه گذاشت.

و همان لحظه تصمیمی گرفت که حتی خودش هم نمی‌دانست چه پیامدی خواهد داشت:

ات باید از حقیقت دور می‌ماند.

هرچقدر هم که لجباز باشد.

هرچقدر هم که سؤال بپرسد.

هرچقدر هم که بخواهد بفهمد جونگکوک واقعاً کیست.

اما مشکل این بود که...

ات دقیقاً همان آدمی بود که اگر چیزی را نفهمد، دست از کنجکاوی برنمی‌داشت.



حمایت یادت نرههههه
دیدگاه ها (۰)

قسمت سیزدهم | شب، چهره‌ی واقعی اوروزها، جونگکوک جئون فقط یک ...

🖤 مافیای منقسمت دوازدهم | اولین نشانهات پشت سر جونگکوک ایستا...

🖤 مافیای منقسمت نهم | چیزی که نباید می‌دیدماشین همچنان در خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط