سپید است،بخت خویش را میگویم،تنها نمیدانم این مدادهای سیاه

سپید است،بخت خویش را میگویم،تنها نمیدانم این مدادهای سیاه،از کجا وارد سپیدی سرنوشتم شدند و آن را خط خطی و بدفرم نشان دادند،اما ملالی نیست بر این بی حرمتی ها،پاک کن خوبی برایشان دارم،پاک کنی از جنس امیدواری و عشق،چیزهایی که جز لبخند برایم ارمغانی نداشته اند.
امروز امید میبندم به فردایی که عده ای بهشت مینامندش،اما من به آن میگویم انسانیت.
انسانیت،چه واژه ی زیبایی،یادم باشد آن را روی قلب های بیمار خالکوبی کنم،شاید موجب شفای ایشان باشد.
میگویند در دنیا جزیره ای است که مردمش برای قطع کردن درختان اره و تبر نمیبرند،بلکن یک روز دسته جمعی به مکان آن درختان رفته و دمادم از سخنان رکیک و فحشای نازیبا استفاده میکنند،فردا تمام آن درختان خشک میشوند و بر زمین می افتند.
آری دوستان برای سپید ماندن سرنوشت،میباید به چیزهای زیبا فکر کنیم،مثل عشق و انصاف و امید تا که شاید فردا به بهشت موعود یا همان انسانیت دست یابیم.
دیدگاه ها (۳)

.

.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط