𝖕𝖆𝖗𝖙18
𝖕𝖆𝖗𝖙18
فردا صبح، ساعت شش.
لیسا در سالن تمرین ایستاده بود. سالنی بزرگ، در طبقه منفی یک. با تشکهای مشکی و آینههایی که تمام دیوار را پوشانده بودند.
جونگ کوک روبهرویش ایستاد.
«اول ببینم چی بلدی.»
لیسا مکث کرد.
«چی؟»
«حمله کن. هر کاری بلدی.»
لیسا نفس عمیقی کشید.
جونگ کوک نزدیک شد. لیسا مشتش را پرتاب کرد.
جونگ کوک جاخالی داد.
«آروم. سریعتر.»
لیسا دوباره زد. جونگ کوک دفاع کرد.
«خوب. ولی دستت رو بالا نگه دار. تعادلت رو حفظ کن.»
لیسا ضربه زد. جونگ کوک پای لیسا را زد. لیسا افتاد.
نفسنفس میزد.
جونگ کوک دستش را دراز کرد.
«بلند شو.»
لیسا بلند شد.
«سخته.»
«میدونم. ولی پدرت بهت یاد داده. فقط باید یادت بیاد.»
دوباره. لیسا زد. جونگ کوک دفاع کرد.
«خوب. دوباره.»
لیسا زد. محکمتر. سریعتر.
جونگ کوک لبخند زد.
«همینه.»
---
دو ساعت گذشت.
لیسا روی زمین افتاده بود. نفسنفس میزد. بدنش کبود شده بود.
جونگ کوک کنارش نشست.
«حالت خوبه؟»
«آره. فقط... خستهام.»
«فردا دوباره.»
لیسا نگاهش کرد.
«هر روز؟»
«هر روز. تا وقتی آماده بشی.»
لیسا سر تکان داد.
جونگ کوک بلند شد.
«بیا. صبحانه.»
لیسا بلند شد. لنگ میزد.
جونگ کوک دستش را گرفت.
«تکیه کن.»
لیسا به او تکیه کرد.
از سالن بیرون رفتند.
جیسو در راهرو منتظر بود. رنگش پریده بود.
«لیسا! چی شده؟»
«هیچی. تمرین.»
جیسو نگاهش کرد.
«چرا؟»
جونگ کوک جواب داد.
«از امروز، لیسا محافظ شخصی منه.»
جیسو مکث کرد.
«چی؟»
لیسا لبخند ضعیفی زد.
«بعداً توضیح میدم.»
جیسو چیزی نگفت. اما نگاهش پر از نگرانی بود.
❤️🖤
دخترااااااااا
روزتون مبارککککککک
وای من عاشقتونمممم😚😚
توقع نداشتم حتی توی کامنت بگید ( چون بابام هم بهم تبریک نگفت) میبینید چقدر بدبختم😭😭
بعد شما اومدید پیوییییییی
بهم تبریک گفتید اصلا نمی دونم چجوری بگم دوستون دارم فرقی هم ندارد بهم تبریک گفته باشید یا نه
من .....عاشقتونمممم❤️
فردا صبح، ساعت شش.
لیسا در سالن تمرین ایستاده بود. سالنی بزرگ، در طبقه منفی یک. با تشکهای مشکی و آینههایی که تمام دیوار را پوشانده بودند.
جونگ کوک روبهرویش ایستاد.
«اول ببینم چی بلدی.»
لیسا مکث کرد.
«چی؟»
«حمله کن. هر کاری بلدی.»
لیسا نفس عمیقی کشید.
جونگ کوک نزدیک شد. لیسا مشتش را پرتاب کرد.
جونگ کوک جاخالی داد.
«آروم. سریعتر.»
لیسا دوباره زد. جونگ کوک دفاع کرد.
«خوب. ولی دستت رو بالا نگه دار. تعادلت رو حفظ کن.»
لیسا ضربه زد. جونگ کوک پای لیسا را زد. لیسا افتاد.
نفسنفس میزد.
جونگ کوک دستش را دراز کرد.
«بلند شو.»
لیسا بلند شد.
«سخته.»
«میدونم. ولی پدرت بهت یاد داده. فقط باید یادت بیاد.»
دوباره. لیسا زد. جونگ کوک دفاع کرد.
«خوب. دوباره.»
لیسا زد. محکمتر. سریعتر.
جونگ کوک لبخند زد.
«همینه.»
---
دو ساعت گذشت.
لیسا روی زمین افتاده بود. نفسنفس میزد. بدنش کبود شده بود.
جونگ کوک کنارش نشست.
«حالت خوبه؟»
«آره. فقط... خستهام.»
«فردا دوباره.»
لیسا نگاهش کرد.
«هر روز؟»
«هر روز. تا وقتی آماده بشی.»
لیسا سر تکان داد.
جونگ کوک بلند شد.
«بیا. صبحانه.»
لیسا بلند شد. لنگ میزد.
جونگ کوک دستش را گرفت.
«تکیه کن.»
لیسا به او تکیه کرد.
از سالن بیرون رفتند.
جیسو در راهرو منتظر بود. رنگش پریده بود.
«لیسا! چی شده؟»
«هیچی. تمرین.»
جیسو نگاهش کرد.
«چرا؟»
جونگ کوک جواب داد.
«از امروز، لیسا محافظ شخصی منه.»
جیسو مکث کرد.
«چی؟»
لیسا لبخند ضعیفی زد.
«بعداً توضیح میدم.»
جیسو چیزی نگفت. اما نگاهش پر از نگرانی بود.
❤️🖤
دخترااااااااا
روزتون مبارککککککک
وای من عاشقتونمممم😚😚
توقع نداشتم حتی توی کامنت بگید ( چون بابام هم بهم تبریک نگفت) میبینید چقدر بدبختم😭😭
بعد شما اومدید پیوییییییی
بهم تبریک گفتید اصلا نمی دونم چجوری بگم دوستون دارم فرقی هم ندارد بهم تبریک گفته باشید یا نه
من .....عاشقتونمممم❤️
- ۴۳۵
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط