پارت طولانی و عمیق
پارت ۷ (طولانی و عمیق)
اون شب، رائون بیشتر از همیشه ساکت بود.
وقتی به خوابگاه برگشت، یونا سریع متوجه تغییر حالش شد.
نه به خاطر حرفهاش… بلکه به خاطر سکوتش.
رائون همیشه وقتی چیزی توی دلش بود، یا زیاد حرف میزد… یا کاملاً ساکت میشد.
و امشب… از اون سکوتهای سنگین بود.
یونا آروم کنارش نشست:
«چی شده؟»
رائون چند ثانیه چیزی نگفت.
فقط به دستهاش خیره شده بود.
بعد خیلی آروم گفت:
«یونا… تا حالا شده از یه حسی بترسی؟»
یونا مکث کرد.
«چه حسی؟»
رائون نفس عمیقی کشید.
«یه حسی که هنوز کامل نیست… ولی میدونی اگه بزرگ بشه، ممکنه اذیتت کنه.»
یونا این بار دقیقتر بهش نگاه کرد.
لبخند کوچیکی زد و گفت:
«اسمش عشقه، رائون.»
رائون سریع سرش رو تکون داد:
«نه! هنوز نه…»
اما ته دلش میدونست که داره نزدیک میشه.
فردای اون روز…
کافه از همیشه شلوغتر بود.
دانشجوها، صدای خنده، سفارشهای پشت سر هم…
رائون فرصت فکر کردن نداشت.
اما وسط اون شلوغی، یه چیز تغییر کرده بود.
تهیونگ…
دیگه مثل قبل فقط صاحب کافه نبود.
حضورش… توجهش… حتی نگاههای کوتاهش…
همهاش برای رائون معنی پیدا کرده بود.
حدود ظهر، برق برای چند ثانیه قطع شد.
کافه در تاریکی فرو رفت.
صدای اعتراض مشتریها بلند شد.
رائون ناخودآگاه جا خورد.
اما قبل از اینکه کامل گیج بشه…
یه صدا نزدیک گوشش اومد:
«نترس.»
قلبش تند زد.
تهیونگ بود… خیلی نزدیک.
اونقدر نزدیک که میتونست گرمای نفسش رو حس کنه.
رائون آروم گفت:
«من… نمیترسم.»
اما صداش یه کم لرز داشت.
چند ثانیه سکوت شد.
تاریکی… سکوت… و فقط حضور اون دو نفر.
تهیونگ آروم گفت:
«گاهی تو تاریکی… آدم بیشتر خودش رو نشون میده.»
رائون نفسش رو نگه داشت.
«یعنی چی؟»
تهیونگ کمی نزدیکتر شد… اما نه به شکلی که ناراحتکننده باشه…
فقط… صمیمیتر.
«یعنی… چیزایی که توی نور قایمشون میکنیم، تو تاریکی معلوم میشن.»
قلب رائون داشت دیوونهوار میزد.
اون لحظه…
نمیدونست باید فاصله بگیره… یا بمونه.
چراغها دوباره روشن شدن.
همه چیز به حالت عادی برگشت…
اما برای رائون، هیچ چیز عادی نبود.
تهیونگ ازش فاصله گرفت، انگار که اون لحظه اصلاً اتفاق نیفتاده.
اما رائون میدونست…
اون چند ثانیه، واقعیتر از هر چیزی بودن.
بعد از شلوغی، وقتی کافه خلوت شد…
رائون بیرون رفت تا یه نفس تازه کنه.
روی پلههای کنار کافه نشست.
هوا کمی ابری بود… انگار که قراره بارون بیاد.
چشمهاش رو بست و سعی کرد ذهنش رو آروم کنه.
اما نشد.
اون صدا…
اون نزدیکی…
اون جملهها…
همهش هنوز توی ذهنش بود.
.
اون شب، رائون بیشتر از همیشه ساکت بود.
وقتی به خوابگاه برگشت، یونا سریع متوجه تغییر حالش شد.
نه به خاطر حرفهاش… بلکه به خاطر سکوتش.
رائون همیشه وقتی چیزی توی دلش بود، یا زیاد حرف میزد… یا کاملاً ساکت میشد.
و امشب… از اون سکوتهای سنگین بود.
یونا آروم کنارش نشست:
«چی شده؟»
رائون چند ثانیه چیزی نگفت.
فقط به دستهاش خیره شده بود.
بعد خیلی آروم گفت:
«یونا… تا حالا شده از یه حسی بترسی؟»
یونا مکث کرد.
«چه حسی؟»
رائون نفس عمیقی کشید.
«یه حسی که هنوز کامل نیست… ولی میدونی اگه بزرگ بشه، ممکنه اذیتت کنه.»
یونا این بار دقیقتر بهش نگاه کرد.
لبخند کوچیکی زد و گفت:
«اسمش عشقه، رائون.»
رائون سریع سرش رو تکون داد:
«نه! هنوز نه…»
اما ته دلش میدونست که داره نزدیک میشه.
فردای اون روز…
کافه از همیشه شلوغتر بود.
دانشجوها، صدای خنده، سفارشهای پشت سر هم…
رائون فرصت فکر کردن نداشت.
اما وسط اون شلوغی، یه چیز تغییر کرده بود.
تهیونگ…
دیگه مثل قبل فقط صاحب کافه نبود.
حضورش… توجهش… حتی نگاههای کوتاهش…
همهاش برای رائون معنی پیدا کرده بود.
حدود ظهر، برق برای چند ثانیه قطع شد.
کافه در تاریکی فرو رفت.
صدای اعتراض مشتریها بلند شد.
رائون ناخودآگاه جا خورد.
اما قبل از اینکه کامل گیج بشه…
یه صدا نزدیک گوشش اومد:
«نترس.»
قلبش تند زد.
تهیونگ بود… خیلی نزدیک.
اونقدر نزدیک که میتونست گرمای نفسش رو حس کنه.
رائون آروم گفت:
«من… نمیترسم.»
اما صداش یه کم لرز داشت.
چند ثانیه سکوت شد.
تاریکی… سکوت… و فقط حضور اون دو نفر.
تهیونگ آروم گفت:
«گاهی تو تاریکی… آدم بیشتر خودش رو نشون میده.»
رائون نفسش رو نگه داشت.
«یعنی چی؟»
تهیونگ کمی نزدیکتر شد… اما نه به شکلی که ناراحتکننده باشه…
فقط… صمیمیتر.
«یعنی… چیزایی که توی نور قایمشون میکنیم، تو تاریکی معلوم میشن.»
قلب رائون داشت دیوونهوار میزد.
اون لحظه…
نمیدونست باید فاصله بگیره… یا بمونه.
چراغها دوباره روشن شدن.
همه چیز به حالت عادی برگشت…
اما برای رائون، هیچ چیز عادی نبود.
تهیونگ ازش فاصله گرفت، انگار که اون لحظه اصلاً اتفاق نیفتاده.
اما رائون میدونست…
اون چند ثانیه، واقعیتر از هر چیزی بودن.
بعد از شلوغی، وقتی کافه خلوت شد…
رائون بیرون رفت تا یه نفس تازه کنه.
روی پلههای کنار کافه نشست.
هوا کمی ابری بود… انگار که قراره بارون بیاد.
چشمهاش رو بست و سعی کرد ذهنش رو آروم کنه.
اما نشد.
اون صدا…
اون نزدیکی…
اون جملهها…
همهش هنوز توی ذهنش بود.
.
- ۴۸
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط