افسانهی خون و گل
افسانهی خون و گل
قسمت ۸: شکاف در نقابِ آهنین
اتاقِ اصلیِ عمارت جئون، با تمام شکوه و تجملش، حالا شبیه به یک میدان جنگِ بیصدا بود. بوی سیگارِ برگِ سنگینِ پدرِ جونگکوک، فضای اتاق رو مسموم کرده بود. نورِ ملایمِ لوسترِ کریستالی، روی چهرهی خشمگینِ آقای جئون میتابید و سایههایی ترسناک روی دیوار میانداخت.
پدر با صدایی که از شدتِ عصبانیت میلرزید، مشتش رو روی میزِ چوبیِ بلوط کوبید؛ صدای برخورد دست با میز، مثل شلیکِ گلوله در سکوتِ اتاق پیچید. «فکر کردی داری شوخی میکنی، جونگکوک؟! اون دختر فقط یک نام در شناسنامه نیست! اون ستونِ اصلیِ توافقِ ما با خاندان پارک هست! اگه اون دختر رو تا ۴۸ ساعت آینده سالم پس نگیری، تمام اون امتیازات، اون زمینهای ساحلی و اون قراردادهای صادرکننده... همهاش رو از دست میدیم! من اجازه نمیدم به خاطر بیعرضگیِ تو، میراثِ صد سالهی ما زیرِ خاک بره!»
جونگکوک، که در مقابلِ پدرش ایستاده بود، مثل یک مجسمهی مرمرینِ سرد و بیحرکت به نظر میرسید. صورتش هیچ لرزشی نداشت، چشمهاش مثل دو قطعه یخِ سیاه بود که هیچ نوری رو منعکس نمیکردند. او حتی وقتی فریادِ پدرش گوشهاش رو کر میکرد، پلک هم نمیزد.
«فکر میکنید من دارم بازی میکنم؟» جونگکوک با صدایی که به طرز ترسناکی آرام و کنترلشده بود، پاسخ داد. «من دارم تمام تیمهای امنیتی رو به حرکت در میآرم. اون دختر فقط یک "مهره" در این بازیِ بزرگ بود که ناگهان از صفحه خارج شد. من اون رو پیدا میکنم، نه چون برای من اهمیتی داره، بلکه چون نباید اجازه بدیم این نقصِ امنیتی، اعتبار خاندان ما رو لکهدار کنه.»
او با خونسردیِ کامل، یک چرخشِ کوتاه کرد و از اتاق خارج شد. اما به محض اینکه درِ سنگینِ اتاق پشت سرش بسته شد و او به راهرویِ تاریک و خلوت رسید، بدنش که تا آن لحظه مثل سنگ بود، شروع کرد به لرزیدن. او به دیوار تکیه داد و نفسهای عمیق و نامنظمی کشید. او با خودش زمزمه کرد: «فقط یک معامله... فقط یک مسئولیت... چرا وقتی اسمش رو میشنوم، انگار دارم توی آتیش قدم برمیدارم؟»
او هنوز داشت به خودش دروغ میگفت. او هنوز داشت سعی میکرد "وظیفهشناسی" رو جایگزینِ اون حسِ مبهم و خفهکننده در سینهاش کنه، اما نقابِ سرد و بیروحش، برای اولین بار، یک ترکِ ریز برداشته بود.
قسمت ۸: شکاف در نقابِ آهنین
اتاقِ اصلیِ عمارت جئون، با تمام شکوه و تجملش، حالا شبیه به یک میدان جنگِ بیصدا بود. بوی سیگارِ برگِ سنگینِ پدرِ جونگکوک، فضای اتاق رو مسموم کرده بود. نورِ ملایمِ لوسترِ کریستالی، روی چهرهی خشمگینِ آقای جئون میتابید و سایههایی ترسناک روی دیوار میانداخت.
پدر با صدایی که از شدتِ عصبانیت میلرزید، مشتش رو روی میزِ چوبیِ بلوط کوبید؛ صدای برخورد دست با میز، مثل شلیکِ گلوله در سکوتِ اتاق پیچید. «فکر کردی داری شوخی میکنی، جونگکوک؟! اون دختر فقط یک نام در شناسنامه نیست! اون ستونِ اصلیِ توافقِ ما با خاندان پارک هست! اگه اون دختر رو تا ۴۸ ساعت آینده سالم پس نگیری، تمام اون امتیازات، اون زمینهای ساحلی و اون قراردادهای صادرکننده... همهاش رو از دست میدیم! من اجازه نمیدم به خاطر بیعرضگیِ تو، میراثِ صد سالهی ما زیرِ خاک بره!»
جونگکوک، که در مقابلِ پدرش ایستاده بود، مثل یک مجسمهی مرمرینِ سرد و بیحرکت به نظر میرسید. صورتش هیچ لرزشی نداشت، چشمهاش مثل دو قطعه یخِ سیاه بود که هیچ نوری رو منعکس نمیکردند. او حتی وقتی فریادِ پدرش گوشهاش رو کر میکرد، پلک هم نمیزد.
«فکر میکنید من دارم بازی میکنم؟» جونگکوک با صدایی که به طرز ترسناکی آرام و کنترلشده بود، پاسخ داد. «من دارم تمام تیمهای امنیتی رو به حرکت در میآرم. اون دختر فقط یک "مهره" در این بازیِ بزرگ بود که ناگهان از صفحه خارج شد. من اون رو پیدا میکنم، نه چون برای من اهمیتی داره، بلکه چون نباید اجازه بدیم این نقصِ امنیتی، اعتبار خاندان ما رو لکهدار کنه.»
او با خونسردیِ کامل، یک چرخشِ کوتاه کرد و از اتاق خارج شد. اما به محض اینکه درِ سنگینِ اتاق پشت سرش بسته شد و او به راهرویِ تاریک و خلوت رسید، بدنش که تا آن لحظه مثل سنگ بود، شروع کرد به لرزیدن. او به دیوار تکیه داد و نفسهای عمیق و نامنظمی کشید. او با خودش زمزمه کرد: «فقط یک معامله... فقط یک مسئولیت... چرا وقتی اسمش رو میشنوم، انگار دارم توی آتیش قدم برمیدارم؟»
او هنوز داشت به خودش دروغ میگفت. او هنوز داشت سعی میکرد "وظیفهشناسی" رو جایگزینِ اون حسِ مبهم و خفهکننده در سینهاش کنه، اما نقابِ سرد و بیروحش، برای اولین بار، یک ترکِ ریز برداشته بود.
- ۹۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط