از قافله‌ ی، جا ماندم

از قافله‌ ی، جا ماندم
درست بیست و چند سال پیش، ماندم ...
زندانی این روزگار زشت شدم ...
روزگاری که
نه از جنس من است
نه از برای من ...

چه رسمیست ‌، دنیا !
از گردشش می‌نالیم و، می‌نالم
و روز زمین‌گیر شدنمان را
جشن می‌گیریم !

نمی‌دانم ...
قلمم زیر بار دردها، تَرَک برداشته کمرم خم شده ! ...

با این حال
هنوز هم به دوست، لبخند می‌دهم
و گاه و زود به زود
قهقهه بلند سر می‌دهم
و لاپوشان می‌کنم دردم را
آنچه درونم متلاطم است ...

و امروز آغاز بیست و چهارمین سالگرد
غربت نشینی ام هست ...

به رسم عادت...
تولدم مبارک
دیدگاه ها (۱)

از قافله جا ماندمـ ...سالها پیشجا ماندمـ ...زندانی این روزگا...

از قـافلـه جــا مــانـدمدرست سال ها پیش،جـــــا مـاندم... ز...

از قـافلـه جــا مــانـدمدرست سال ها پیش،جـــــا مـاندم... زن...

از قافله جا ماندم درست شانزده سال و چند ماه مان...

اَز قافِله جا ماندَم.. دُرُست چَند سالِ پیش.. زِندانیِ این ر...

از قافِله جا ماندمدرست چند سالِ پیشزندانیِ این روزگارِ زشت ش...

تو این مدت نزدیک ۲ سال و چند ماه دوستای مجازی زیادی پیدا کرد...

💙کاش اینو وقتی تو رابطه‌اید یادتون بمونه.نمیشه هر وقت ناراحت...

*✦͙͙͙✿🌹❥𓂃🍃✦͙͙͙من تصمیم گرفتم در مسير زندگی گاهی بشینم وشادی ...

بگو بهم من دقیقا همون گوشم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط