جونگ کوک خیلی خوابم میاد
𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑃𝑎𝑟𝑡 2
-جونگ کوک خیلی خوابم میاد
-نه بیبی نمیشه بخوابی برنامه خوابت بهم می ریزه اگه نمی تونی بیدار بمونم استثنا میتونی یکم قهوه بخوری تا راس ساعت ۱۰ بخوابی
-نه آخر هفتس می تونم تا هر وقت که دلم خواست بیدار بمونم
البته! تهیونگ حق داشت شنبه و یکشنبه ها بیدار بمونه و در طول هفته باید ساعت ۱۰ می خوابید حتی سکس هاشون هم همیشه آخر هفته بود مگر اینکه مثل الان تهیونگ باید ادب می شد و چیزی یاد می گرفت
-خیلی خب باشه ساعت ۱۲ حاضر باش میام دنبالت باید بدونی که محاله نیام جای بحث هم ندارن شب خونه خودمون می خوابیم فهمیدی قرص های معده ات رو هم یادت نره بخوری دوباره بالا میاری
-بیشعور عوضییییی داری زور میگی!
-همینه که هست تهیونگ غر نزن
-هنوزم یه حرومزاده از خود راضی ای
-هی راجب این کلمه صحبت کرده بودیم و قرار بود دیگه به کار نبریش فکر می کردم به اندازه کافی سر این موضوع تنبیه شدی
-برو به درک خداحافظ
-ساعت ۱۲ یادت نره
روی ساعت ۱۲ تاکید کرد و تهیونگ از ماشین پیاده شد بعد از اینکه اطمینان خاطر پیدا کرد که وارد پنت هاوس شده راه افتاد سمت شرکت تا به کاراش برسه...
تا زنگ زد در بلافاصله باز شد و توی بغل جیمین فرو رفت
-تهیونگی خوش اومدی
-یواش جیمین الان بچم له میشه
جیمین ازش جدا شد و خشکش زد احتمالا اشتباه شنیده بود صد در صد تهیونگ باردار نبود اونم با مخالفت های شدید جونگ کوک سر بچه آوردن اونا حتی هنوز همدیگه رو مارک هم نکرده بودن!
-شوخی مسخره ای بود بگذریم بیا داخل
کتونی های سفیدش رو در آورد و وارد شد
-ولی من اصلا شوخی نکردم الان یک ماه و نیمه باردارم
-ت-تهیونگ جدی میگی؟ولی شما که هنوز ازدواج نکردید حتی همو مارک هم نکردید تازه جونگ کوک صد بار تاکید کرد که نباید...
-آره میدونم ولی نمیشه کاریش کرد گندیه که خودش زده من خودم هفته پیش فهمیدم یادته هر چی می خوردم بالا میاوردم؟ خودم شک کرده بودم که حاملم برای همین بدون کوک رفتم دکتر و حدسم درست از آب در اومد به جونگ کوک هم گفتم که معدم بهم ریخته و دکتر چندتا قرص داده بخورم کم کم خوب میشم ولی در اصل قرص های ویتامین و مکمل بارداریه
روی مبل نشست و یه آبنبات توت فرنگی از روی میز مقابلش برداشت و گذاشت توی دهنش جیمین با قیافه عصبانی رو به روش نشست و گفت
-تو هفته پیش فهمیدی و الان داری بهم میگیییی
-خب ببخشید چه انتظاری دارید خیلی شوکه شده بودم ولی جیمین من حسش می کنم اینکه یه چیزی داره درونم رشد می کنه...خیلی نازه
-دلم میخواد منم تجربش کنم حیف که یونگی از بچه ها متنفره میگه مزاحم خوابم میشه آخه چطوری می تونه از اون موجودات کیوت هر بدش بیاد؟!حالا جدا از اینا جونگ کوک رو چیکار می کنی نمیشه که تا ابد ازش مخفی نگه داری
-اصلا برای همین خودمو جر دادم تا بیام پیشت می خوام یه مهمونی کوچیک بگیریم و سوپرایزش کنیم امشب ساعت ۱۲ میاد دنبالم بهترین موقعیته
-کیا رو میخوای دعوت کنی؟
-نامجون،جین،مادر و پدر جونگ کوک،خواهرش جانگ می،فلیکس و هیونجین
دونه دونه به همه زنگ زدن و دعوت شون کردن بعدم هم رفتن خرید و کلی وسایل تزیین خوراکی و...اینجور چیزا خریدن بعد از اینکه خونه رو تزیین کردن جیمین مشغول آشپزی شد و تهیونگ یه باکس کوچیک کادو درست کرد و توش دوتا کفش قرمز کوچولو گذاشت یه کارت ناز هم درست کرد و روش نوشت "مامان و بابا شدن مون مبارک دوستت دارم" و گذاشت رو باکس قرمز با پاپیون سفید بعد هم رفت تا کمک جیمین بکنه
.................................................................
ساعت 11:30 رو نشون می داد کش و قوسی به بدنش داد و از پشت میز بلند شد از ظهر کلی برگه امضا کرده بود اخیرا چون میخواستن با ژاپن همکاری کنن حجم کارا بیشتر شده بود کتش رو از روی چوب لباسی گوشه اتاق کارش برداشت سوار آسانسور شد و رفت پارکینگ سوئیچ ماشین رو از جیبش در آورد و دکمه باز شدن قفل رو زد در رو باز کرد و پشت فرمون جا گرفت کتش رو عقب ماشین گذاشت و به سمت خونه یونگی و جیمین به راه افتاد. پشت چراغ قرمز ایستاد نگاهی از توی آیینه به پشت سرش انداخت اون موتوری از اول مسیر دنبالش کرده بود با سبز شدن چراغ پاش رو روی گاز فشرد و بین ماشین ها لایی کشید سعی می کرد تا گمش کنه اما انگار راننده موتور بیشتر از این حرفا کار بلد بود توی تونل حواسش پرت پشت سرش شد که چک کنه و ببینه هنوز کسی دنبالشه یا نه که ماشینی جلوش پیچید نزدیک به بهش بخوره فرمون رو کج کرد سرعتش خیلی بالا بود و با اینکار کنترل ماشین از دستش در رفت...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بازم آپ کنم یا نه؟
تو کامنت ها بگید✨
-جونگ کوک خیلی خوابم میاد
-نه بیبی نمیشه بخوابی برنامه خوابت بهم می ریزه اگه نمی تونی بیدار بمونم استثنا میتونی یکم قهوه بخوری تا راس ساعت ۱۰ بخوابی
-نه آخر هفتس می تونم تا هر وقت که دلم خواست بیدار بمونم
البته! تهیونگ حق داشت شنبه و یکشنبه ها بیدار بمونه و در طول هفته باید ساعت ۱۰ می خوابید حتی سکس هاشون هم همیشه آخر هفته بود مگر اینکه مثل الان تهیونگ باید ادب می شد و چیزی یاد می گرفت
-خیلی خب باشه ساعت ۱۲ حاضر باش میام دنبالت باید بدونی که محاله نیام جای بحث هم ندارن شب خونه خودمون می خوابیم فهمیدی قرص های معده ات رو هم یادت نره بخوری دوباره بالا میاری
-بیشعور عوضییییی داری زور میگی!
-همینه که هست تهیونگ غر نزن
-هنوزم یه حرومزاده از خود راضی ای
-هی راجب این کلمه صحبت کرده بودیم و قرار بود دیگه به کار نبریش فکر می کردم به اندازه کافی سر این موضوع تنبیه شدی
-برو به درک خداحافظ
-ساعت ۱۲ یادت نره
روی ساعت ۱۲ تاکید کرد و تهیونگ از ماشین پیاده شد بعد از اینکه اطمینان خاطر پیدا کرد که وارد پنت هاوس شده راه افتاد سمت شرکت تا به کاراش برسه...
تا زنگ زد در بلافاصله باز شد و توی بغل جیمین فرو رفت
-تهیونگی خوش اومدی
-یواش جیمین الان بچم له میشه
جیمین ازش جدا شد و خشکش زد احتمالا اشتباه شنیده بود صد در صد تهیونگ باردار نبود اونم با مخالفت های شدید جونگ کوک سر بچه آوردن اونا حتی هنوز همدیگه رو مارک هم نکرده بودن!
-شوخی مسخره ای بود بگذریم بیا داخل
کتونی های سفیدش رو در آورد و وارد شد
-ولی من اصلا شوخی نکردم الان یک ماه و نیمه باردارم
-ت-تهیونگ جدی میگی؟ولی شما که هنوز ازدواج نکردید حتی همو مارک هم نکردید تازه جونگ کوک صد بار تاکید کرد که نباید...
-آره میدونم ولی نمیشه کاریش کرد گندیه که خودش زده من خودم هفته پیش فهمیدم یادته هر چی می خوردم بالا میاوردم؟ خودم شک کرده بودم که حاملم برای همین بدون کوک رفتم دکتر و حدسم درست از آب در اومد به جونگ کوک هم گفتم که معدم بهم ریخته و دکتر چندتا قرص داده بخورم کم کم خوب میشم ولی در اصل قرص های ویتامین و مکمل بارداریه
روی مبل نشست و یه آبنبات توت فرنگی از روی میز مقابلش برداشت و گذاشت توی دهنش جیمین با قیافه عصبانی رو به روش نشست و گفت
-تو هفته پیش فهمیدی و الان داری بهم میگیییی
-خب ببخشید چه انتظاری دارید خیلی شوکه شده بودم ولی جیمین من حسش می کنم اینکه یه چیزی داره درونم رشد می کنه...خیلی نازه
-دلم میخواد منم تجربش کنم حیف که یونگی از بچه ها متنفره میگه مزاحم خوابم میشه آخه چطوری می تونه از اون موجودات کیوت هر بدش بیاد؟!حالا جدا از اینا جونگ کوک رو چیکار می کنی نمیشه که تا ابد ازش مخفی نگه داری
-اصلا برای همین خودمو جر دادم تا بیام پیشت می خوام یه مهمونی کوچیک بگیریم و سوپرایزش کنیم امشب ساعت ۱۲ میاد دنبالم بهترین موقعیته
-کیا رو میخوای دعوت کنی؟
-نامجون،جین،مادر و پدر جونگ کوک،خواهرش جانگ می،فلیکس و هیونجین
دونه دونه به همه زنگ زدن و دعوت شون کردن بعدم هم رفتن خرید و کلی وسایل تزیین خوراکی و...اینجور چیزا خریدن بعد از اینکه خونه رو تزیین کردن جیمین مشغول آشپزی شد و تهیونگ یه باکس کوچیک کادو درست کرد و توش دوتا کفش قرمز کوچولو گذاشت یه کارت ناز هم درست کرد و روش نوشت "مامان و بابا شدن مون مبارک دوستت دارم" و گذاشت رو باکس قرمز با پاپیون سفید بعد هم رفت تا کمک جیمین بکنه
.................................................................
ساعت 11:30 رو نشون می داد کش و قوسی به بدنش داد و از پشت میز بلند شد از ظهر کلی برگه امضا کرده بود اخیرا چون میخواستن با ژاپن همکاری کنن حجم کارا بیشتر شده بود کتش رو از روی چوب لباسی گوشه اتاق کارش برداشت سوار آسانسور شد و رفت پارکینگ سوئیچ ماشین رو از جیبش در آورد و دکمه باز شدن قفل رو زد در رو باز کرد و پشت فرمون جا گرفت کتش رو عقب ماشین گذاشت و به سمت خونه یونگی و جیمین به راه افتاد. پشت چراغ قرمز ایستاد نگاهی از توی آیینه به پشت سرش انداخت اون موتوری از اول مسیر دنبالش کرده بود با سبز شدن چراغ پاش رو روی گاز فشرد و بین ماشین ها لایی کشید سعی می کرد تا گمش کنه اما انگار راننده موتور بیشتر از این حرفا کار بلد بود توی تونل حواسش پرت پشت سرش شد که چک کنه و ببینه هنوز کسی دنبالشه یا نه که ماشینی جلوش پیچید نزدیک به بهش بخوره فرمون رو کج کرد سرعتش خیلی بالا بود و با اینکار کنترل ماشین از دستش در رفت...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بازم آپ کنم یا نه؟
تو کامنت ها بگید✨
- ۸.۶k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط