p
p.1
(اولین بارمه یه فیک بلند مینویسم میدونم داره بد میشه ولی تلاشمو میکنم بهتر بشه کاور فیک هم اولین بارمه)
«...و سه، دو، یک، Action!»
صدای فرمان کارگردان تو استودیو پخش شد. نورِ زننده و گرمِ پروژکتورها پوست صورت نامجون رو میسوزوند. کنارش، جین ایستاده بود — با اون کت سفیدِ براق و اطوکشیده، موهایِ بیعیبِ ژلزده و — مهمتر از همه — اون لبخندِ Hollywood-style() که همیشه تویِ هر برنامهای میذاشت.
«هی ARMYهایِ دوستداشتنیِ من!» جین ناگهان خودش رو پرت کرد به سمتِ نامجون و بازوش رو محکم دورِ شونهٔ او انداخت، طوری که انگار میخواست خفش کنه. «میبینید که من و این یارو — ببخشید نامجون عزیزم — چقدر مثلِ دو تا برادرِ واقعی به هم نزدیکیم؟»
دوربینِ اصلی به صورتِ نزدیک (Close-up) رویِ صورتِ نامجون زوم کرد. اون فقط میتونست یه لبخندِ مصنوعی — از اونایی که سالها تو صنعتِ سرگرمی یاد گرفته بود — بذاره رو لباش. ولی پشتِ این نگاهِ آروم، یه دنیا خشم و کینه داشت میجوشید. دقیقاً یادش بود، چطور همین یه روز پیش، تویِ اتاقِ تمرین، جین — با همون لهنهٔ نازک و مسخرهکننده — بهش گفته بود:
«رپت افتضاح بود. واقعاً فکر میکنی با این استعداد ناچیزت میتونی پیشِ ما بمونی؟ فقط شانسی اومدی اینجا، دلقک.»
و حالا... همون آدم، جلویِ دوربین، داستانِ «برادری» و «صمیمیت» رو برایِ هزاران نفر تعریف میکرد.
«Cut! عالی بود بچهها!»
نورها کمکم کمفروغ شدن. جین فوراً — خیلی سریع و بدونِ هیچ مقدمهای — خودش رو از نامجون جدا کرد. حتی یه نگاهِ معنیدار هم بهش نینداخت. برعکس، با یه حرکتِ سریع، به سمتِ مدیر برنامهشون پیچوند و با اون شروع کرد به خندیدن.
نامجون تنها موند کنارِ صندلیِ میزِ interview. دستاش رو به حالتِ غیرارادی مشت کرد. اون لبخندِ دروغین، کمکم از لبهاش محو شد. نگاهش — سرد و پر از انتظار — به پشتِ جین دوخته شد.
*«بازیِ خوبیه؟ صبر کن... کارِ من با تو تازه شروع شده.»*
خوب بود؟
(اولین بارمه یه فیک بلند مینویسم میدونم داره بد میشه ولی تلاشمو میکنم بهتر بشه کاور فیک هم اولین بارمه)
«...و سه، دو، یک، Action!»
صدای فرمان کارگردان تو استودیو پخش شد. نورِ زننده و گرمِ پروژکتورها پوست صورت نامجون رو میسوزوند. کنارش، جین ایستاده بود — با اون کت سفیدِ براق و اطوکشیده، موهایِ بیعیبِ ژلزده و — مهمتر از همه — اون لبخندِ Hollywood-style() که همیشه تویِ هر برنامهای میذاشت.
«هی ARMYهایِ دوستداشتنیِ من!» جین ناگهان خودش رو پرت کرد به سمتِ نامجون و بازوش رو محکم دورِ شونهٔ او انداخت، طوری که انگار میخواست خفش کنه. «میبینید که من و این یارو — ببخشید نامجون عزیزم — چقدر مثلِ دو تا برادرِ واقعی به هم نزدیکیم؟»
دوربینِ اصلی به صورتِ نزدیک (Close-up) رویِ صورتِ نامجون زوم کرد. اون فقط میتونست یه لبخندِ مصنوعی — از اونایی که سالها تو صنعتِ سرگرمی یاد گرفته بود — بذاره رو لباش. ولی پشتِ این نگاهِ آروم، یه دنیا خشم و کینه داشت میجوشید. دقیقاً یادش بود، چطور همین یه روز پیش، تویِ اتاقِ تمرین، جین — با همون لهنهٔ نازک و مسخرهکننده — بهش گفته بود:
«رپت افتضاح بود. واقعاً فکر میکنی با این استعداد ناچیزت میتونی پیشِ ما بمونی؟ فقط شانسی اومدی اینجا، دلقک.»
و حالا... همون آدم، جلویِ دوربین، داستانِ «برادری» و «صمیمیت» رو برایِ هزاران نفر تعریف میکرد.
«Cut! عالی بود بچهها!»
نورها کمکم کمفروغ شدن. جین فوراً — خیلی سریع و بدونِ هیچ مقدمهای — خودش رو از نامجون جدا کرد. حتی یه نگاهِ معنیدار هم بهش نینداخت. برعکس، با یه حرکتِ سریع، به سمتِ مدیر برنامهشون پیچوند و با اون شروع کرد به خندیدن.
نامجون تنها موند کنارِ صندلیِ میزِ interview. دستاش رو به حالتِ غیرارادی مشت کرد. اون لبخندِ دروغین، کمکم از لبهاش محو شد. نگاهش — سرد و پر از انتظار — به پشتِ جین دوخته شد.
*«بازیِ خوبیه؟ صبر کن... کارِ من با تو تازه شروع شده.»*
خوب بود؟
- ۲.۹k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط